کد خبر: 3766157
تاریخ انتشار: ۰۳ آذر ۱۳۹۷ - ۰۹:۵۶
غلامحسین ابراهیمی‌ دینانی در گفت‌وگو با ایکنا:
گروه اندیشه ــ ابراهیمی‌ دینانی با بیان اینکه فلسفه اندیشیدن آزاد انسان است و اسلامی و غربی ندارد، بیان کرد: علم موضوع را مشاهده می‌کند و هواپیما می‌سازد اما فلسفه این گونه نیست و خیلی هم به درد زندگی روزمره نمی‌خورد؛ شما هم از من اثر عملی و کاربردی برای فلسفه نخواهید.

ابراهمی دینانی

به گزارش ایکنا؛ غلامحسین ابراهیمی‌ دینانی در 1313 در شهر درچه از توابع خمینی‌شهر استان اصفهان به دنیا آمد. وی در 1333 وارد حوزه علمیه قم شد و از محضر شخصیت‌های کم‌نظیری مانند آیت‌الله بروجردی، آیت‌الله اراکی و امام خمینی(ره) خوشه‌چینی کرد. وی به مطالعه رشته‌هایی نظیر فقه و اصول اکتفا نکرد و به تحصیل فلسفه همت گماشت و از اساتید بزرگی استفاده کرد، اما یقیناً برجسته‌ترین استاد وی در فلسفه علامه محمدحسین طباطبایی بوده است. به گفته خودش در روزهایی که علامه درس اسفار و ... را برای عموم طلاب تدریس می‌کردند، جلسات خصوصی نیز برگزار می‌شد که وی یکی از افراد حاضر در آن جلسات خصوصی تدریس فلسفه علامه بود.

دینانی پس از گذراندن این دوران و در دهه 40 به تهران آمد و در دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد و در 1352 از رساله دکتری خود دفاع کرد. وی در این سال‌ها به تدریس در دانشگاه‌ پرداخت و آثار مختلفی از جمله «ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام»، «وجود رابط و مستقل در فلسفه اسلامی»، «نیایش فیلسوف»، «حکمت متعالیه ملاصدرا در آیینه احادیث» و «سهروردی و اصول فقه» را به رشته تحریر درآورده است.

دینانی اکنون نیز در مؤسسه حکمت و فلسفه ایران به شکل محدود به تدریس می‌پردازد و باید اذعان کرد که مشغله‌های وی در مقایسه با روزهای قبل از بازنشستگی هرگز کمتر نشده و این مسئله کار را برای گفت‌وگو با ایشان بیش از پیش سخت می‌کرد. نهایتاً موفق شدیم تا در یکی از اتاق‌های مؤسسه حکمت و فلسفه با ایشان به گفت‌وگو بنشینیم؛ در این دیدار استاد دینانی با اشتیاق فراوانی به بحث دربار فلسفه پرداخت و بارها در خلال بحث به پرسش و پاسخ روی آورد و به دنبال تبیین و اثبات بحث خود بود تا آنجا که چندین بار برای تأکید از جای خود برمی‌خاست که نشان از جدیت در علم و اهمیت در امر تعلیم بود. در ادامه مشروح این گفت‌وگوی اختصاصی از نظر می‌گذرد؛

ایکنا: ضمن تشکر از فرصتی که برای این گفت‌وگو در اختیار ما قرار دادید، برای ورود به بحث، تعریف خود از فلسفه را بیان کنید و بگویید که هدف آن چیست؟

وقتی که از فلسفه تعریف می‌خواهید، باید بگویم که آغاز فلسفه را آغاز پیدایش بشر می‌دانم، اما تنظیم آن تاریخ دارد و در یونان، ایران و ... بوده است، هرچند که غرب‌زده‌ها و عرب‌زد‌ه‌ها می‌خواهند فلسفه ایران را نادیده بگیرند. در هر صورت فلسفه با پیدایش بشر پیدا شده، ولی تنظیم و تدوین فلسفه تاریخ‌دار است و درباره این تاریخ که چند سال است نیز اختلاف وجود دارد که وارد آن اختلاف نمی‌شوم.

برای فلسفه نمی‌گویم صد‌ها تعریف، اما چندین تعریف ارائه شده است؛ در واقع فلسفه مسئله معمولی نیست که آن را در دست بگیرید و به آن مسلط باشید. به همین دلیل تعریف‌های مختلفی دارد، چراکه فراگیر است و فوق اندیشه‌های محدود ماست.

هر قدر که می‌خواهیم فلسفه را صید کنیم فلسفه از ما می‌گریزد و به صید ما درنمی‌آید. به همین دلیل است که برای آن تعاریف متعددی گفته شده است که به یک یا دو مورد از آن اشاره می‌کنم. برخی‌ها گفته‌اند که فلسفه یعنی «التشبه بالاله» که انسان می‌خواهد شبیه خداوند بشود. اما خداوند که شبیه و مانند و نظیر ندارد و ظاهر این جمله کفرآلود است، اما این شبیه شدن یعنی هر چیزی که الهی بشود و همان طور که خداوند هیچ قیدی ندارد انسان نیز بتواند از همه قیود آزاد بشود. خداوند بی‌قید و مطلق است و انسان نیز در فلسفه می‌خواهد هر چقدر بتواند از قیود آزاد بشود.

یک تعریف دیگری وجود دارد که بیشتر فلاسفه ما به آن علاقه‌مند هستند و آن هم عبارت از «درک هستی» یا «بررسی مسائل وجود» است. از نظر ملاصدرا و ابن‌سینا موضوع فلسفه وجود است، موجود بماهو موجود؛ یعنی می‌خواهیم هستی را بشناسیم، اما هستی را با صرف‌نظر کردن از قیود نمی‌توانیم بشناسیم؛ بنابراین به سراغ هستی‌های مقید می‌رویم، یعنی در مسائل هستی فکر می‌کنیم.

ایکنا: مسائل هستی چیست؟

چای خوردن را نمی‌توانیم جزء مسائل هستی قلمداد کنیم، مسائل هستی آن طور که ملاصدرا گفته مسائل اولیه است، مثلاً هستی به بالقوه، بالفعل، مجرد و مادی تقسیم می‌شود که اینها تقسیمات اولی بوده است. اینکه ببینیم موجودی که مجرد بوده و مادی نباشد و آثار ماده نداشته باشد هست یا خیر.

دینانی

یک فرد علم‌زده می‌گوید چیزی که آثار ماده نداشته باشد وجود ندارد و نیست، یا اینکه می‌گوید چیزی که زمان، مکان، وزن و اندازه نداشته باشد وجود ندارد. اما فیلسوف می‌گوید خیر. ممکن است چیزی وجود داشته باشد، ولی وزن، مکان و زمان نداشته باشد و شما نتوانید آن را اندازه بگیرید. این تقسیمات اولیه است و ملاصدرا و ابن سینا این طور بحث می‌کنند.

مثلاً این صندلی که روی آن نشسته‌اید بالفعل یک صندلی است اما درخت بالقوه می‌تواند یک صندلی باشد. این صندلی از چوب درخت است اما بالفعل صندلی است و درخت هم بالقوه می‌تواند صندلی بشود. در این جهان همه چیز می‌تواند چیز دیگری بشود و بررسی این مسئله نیز فلسفی است. علم این کار را انجام نمی‌دهد؛ علم موضوعی که وجود دارد را مشاهده و تجربه می‌کند و هواپیما می‌سازد، اما فلسفه این گونه نیست و البته خیلی هم به درد زندگی روزمره نمی‌خورد و شما هم از من اثر عملی و کاربردی برای فلسفه نخواهید.

فهمیدن اینها خیلی مهم است. آدمی که اینها را نفهمد مشکل دارد و همین طور هم باقی می‌ماند، اما آدمی که بفهمد با هستی آشنا می‌شود. پس تعریفی که فیلسوفان ما ارائه کرده‌اند این است که فلسفه بررسی اندیشیدن در مورد هستی و وجود و بررسی مسائل آن و تقسیمات اولیه است؛ هستی بدون واسطه به بالفعل، بالقوه، مجرد، مادی، مُلکی و ملکوتی تقسیم می‌شود. همچنین درک حقایق اشیاء نیز یک تعریف است که به حقایق اشیاء پی ببریم.

ایکنا: اینکه از اصطلاح فیلسوفان ما استفاده می‌کنید و نمی‌گویید فلسفه اسلامی دلیل خاصی دارد؟

فلسفه مسلمان، کافر، اسلامی و غربی نیست. اینها چیزهایی است که افراد بی‌اطلاع در تاریخ این طور تقسیم‌بندی کرده‌اند. فلسفه فلسفه است. فلسفه اندیشیدن آزاد انسان است ولی این اندیشیدن آزاد گاهی در غرب، گاهی در شرق، گاهی در میان کفار و گاهی در میان مسلمانان است. فلسفه اسلامی نداریم اما فیلسوف مسلمان داریم. ملاصدرا، ابن‌سینا و علامه طباطبایی(ره) فیلسوفان مسلمان هستند اما فلسفه اسلامی و یا فلسفه غربی نداریم.

دکارت، کانت و هگل نیز فلاسفه غرب هستند؛ بنابراین ترجیح می‌دهم بگویم که فیلسوف غربی یا فیلسوف شرقی و یا فلاسفه مسلمان یا مسیحی و یهودی. همان‌ طور که بنده در این زمینه کتاب «فیلسوفان یهودی و یک مسئله بزرگ» را نوشته‌ام و این‌طور هم تقسیم‌بندی می‌کنم و اگر کسی هم این را نمی‌پسندد نپسندد.

ایکنا: به فلاسفه مغرب زمین اشاره کردید؛ برخی‌ها معتقدند که دستاورد فلسفه آنها تبدیل به تکنولوژی و مدرنیته شده و به یک معنا فلسفه در غرب این جهانی شده است. در این باره توضیح دهید.

فلسفه شاخه‌ها و جلوه‌های مختلفی دارد؛ فلسفه فلسفه است، اما گاهی جنبه الهی، تجردی و یا آزاد دارد و گاهی هم به آن پوزیتیویسم می‌گویند که می‌خواهد ببیند طبیعت چیست و روی طبیعت تأکید بیشتری می‌کند. مثلاً ابن‌سینا طبیعیات شفا و الهیات شفا را دارد اما علاوه بر این‌ها در مورد خدا، هستی، جهان و آخرت نیز بحث کرده و همچنین به طبیعیات، جسم، ماده و ... نیز پرداخته است.
 
علت اینکه در غرب این تحول به وجود آمد این بود که آن‌ها روی طبیعیات تأکید بیشتری کردند و بیشتر از اینکه الهیاتی باشند، روی طبیعیات متمرکز شدند، متأسفانه یک مقدار طبیعیات را نادیده گرفتیم. البته نمی‌گویم که با خواندن طبیعیات ابن‌سینا می‌توانید هواپیما بسازید، اما اگر روی طبیعیات بیشتر تأمل کرده بودیم می‌توانستیم تحول بیشتری پیدا کنیم. فلسفه تحول‌پذیر و غیرمنجمد است. در واقع فلسفه اگر منجمد شد، مرده است و باید آن را دفن کرد و بنده هم در مورد علت این غفلت که کمتر روی طبیعیات کار کرده‌ایم، ترجیح می‌دهم توضیحی ندهم.

هم الهیات فلسفه زنده است و متحول می‌شود و هم طبیعیات آن. لذا اگر به طبیعیات فلاسفه خود توجه کرده بودیم می‌توانستیم تحول بیشتری در آن ایجاد کنیم و خودمان نیز بیش از این‌ها متحول می‌شدیم.

ایکنا: آیا در مشرق زمین و بین فلاسفه مسلمان جنبه الهیاتی فلسفه به اندازه کافی مورد توجه بوده است؟

بله؛ الهیات ما بسیار پیشرفته و خوب است و در این بخش کمبود نداریم. باز هم تأکید می‌کنم که طبیعیات کمتر مورد توجه بوده و عقب مانده‌ایم اما در الهیات از هیچ نحله‌ فرهنگی در دنیا عقب نیستیم، بلکه می‌توانم بگویم پیشرو هستیم.

ایکنا: درباره مدرنیته توضیحات بیشتری ارائه می‌دهید؟

مدرنیته یعنی پوزیتیویسم. غرب روی طبیعت تمرکز بیشتری پیدا کرد و طبیعت را تا اتم و زیر اتم شکافت و به سمت فیزیک کوانتوم رفت و اکنون نیز فیزیک کوانتوم در دنیا حرف اول را می‌زند؛ کوانتیتی(quantity) یعنی کمیت، اندازه و هندسه و نه کیفیت. علم همه چیز را اندازه می‌گیرد و اگر نتواند اندازه چیزی را بگیرد می‌گوید که نیست. مهندس مؤمن هم داریم اما اگر بخواهد به هندسه‌اش عمل کند همین می‌شود. در فارسی «اندزه» تبدیل به هندسه شده است و اندازه یعنی چیزی واقعیت دارد که دارای اندازه باشد. حالا شما به سؤال من جواب بدهید که آیا خدا اندازه دارد یا ندارد؟ طبیعتاً اندازه ندارد.

هندسه می‌گوید آنچه که در اندازه نیست را قبول ندارم، اما از اندازه خیلی کارها ساخته است؛ این جهان بر اساس ریاضیات اداره می‌شود. همین ساختمانی را که در آن هستیم درنظر بگیرید، اگر در ریاضیات آن یک مقدار کم‌دقتی شود فرو می‌ریزد. این جهان و زبان طبیعت ریاضی است و از اهمیت نیز برخوردار است اما شما به این سؤال پاسخ دهید که آیا هستی در ریاضیات خلاصه می‌شود؟ طبیعی است که این چنین نیست.

با ریاضیات و هندسه مخالف نیستیم، جهان نیز جهان هندسه است و این عالم با قلم ریاضیات نوشته شده است. اگر یک ذره اتم در سازمان این جهان تغییر کند، جهان دگرگون خواهد شد؛ بنابراین ریاضیات و طبیعیات مهم است اما همه هستی در اندازه و ریاضیات خلاصه نمی‌شود و وسیع‌تر است.

الهیات از همین جا شروع می‌شود. یک نفر می‌گوید همین اندازه کفایت می‌کند اما یک نفر می‌گوید اندازه نیز اهمیت دارد و درست اما هستی محدود به اینها نیست و می‌تواند فراتر برود.

ایکنا: به فلسفه اسلامی بپردازیم. به نظر شما میراث فلسفی خودمان یعنی آثاری نظیر حکمت متعالیه در جامعه امروز چه جایگاهی دارد و چقدر می‌تواند به ما کمک کند؟

این مسئله امروز و دیروز ندارد، بلکه همیشه می‌تواند به ما کمک کند. فلسفه اساس پیشرفت و تفکر است و امروز و دیروز ندارد. به همان اندازه که از فلسفه عقب ماندید، از جامعه عقب مانده‌اید. متأسفانه فلسفه جدی گرفته نشده و علت آن نیز مخالفت‌هایی است که با فلسفه شده است. شما می‌دانید که مخالفان فلسفه کجا هستند و چقدر قدرت دارند؛ همان‌ها نگذاشتند که تحولات بیشتر و بهتری به وجود آید.

دینانی

شما می‌دانید ملاصدرا که پدر ثروتمندی داشت، چقدر زجر و سختی کشید یا نمی‌دانید؟ ملاصدرا آواره بود. قبر ملاصدرا در بصره است در حالی که او شیرازی بوده، خانه‌اش نیز چند کیلومتری محلات بوده و در واقع به آنجا تبعید شده و پناه برده است. اینکه چرا به آنجا دعوت شده نیز داستان مفصلی دارد که نمی‌خواهم به آن اشاره کنم.

ملاصادق اردستانی نیز یک فیلسوف بود که او را نیز تبعید کردند. در فصل زمستان که برف همه جا را پوشیده بود از شهر بیرونش کردند و به دلیل این اتفاقات و سرما فرزندش را از دست داد. چرا؟ چون فلسفه درس می‌داد. قضیه این طور بوده و اکنون نیز اگر بتوانند همین کار را می‌کنند.

ایکنا: درباره ملاصدرا گزاره‌ای مطرح شده که می‌گویند او بین قرآن، عرفان و برهان جمع کرده است. آیا شما موافق این معنا هستید؟

این اصطلاحات را به کار نبرید، نمی‌گویم غلط است اما نمی‌خواهم از این اصطلاحات استفاده کنم. ملاصدرا یک فیلسوف مؤمن است؛ او در واقع یک فیلسوف است، اما به همان اندازه که فیلسوف است مؤمن نیز هست اما این جمع بین عرفان و ... را دیگران بافته‌اند.

ایشان به حکم اینکه یک فیلسوف بزرگ و یک مؤمن متعهد حسابی است، بین ایمان و فلسفه‌اش هماهنگی ایجاد کرده است، اما نمی‌خواهم از لفظ التقاطی استفاده کنم و بگویم التقاطی است، بلکه مخالفانش این طور می‌گویند. بنده معتقد هستم که او قدرتی داشته و توانسته بین ایمان و فلسفه‌اش جمع کند. بنابراین ملاصدرا متکلم است. فیلسوف خوبی نیز بوده است و شبیه او هم کمتر کسی را داریم اما التقاط نکرده است و هنری داشته که توانسته هماهنگی موزونی را برقرار کند.

ایکنا: آیا بعد از ملاصدرا نیز کسی را داشته‌ایم که در حد و اندازه‌های او باشد و حرف‌های بدیعی بزند؟

این سؤال خیلی سختی است. نمی‌توانم اندازه‌گیری کنم. در هر حال ملاصدرا فیلسوف بزرگی است و بعد از او نیز فلاسفه بزرگی بوده‌اند اما ملاصدرا بر آنها سیطره داشته است و کمتر کسی توانسته از سیطره او بیرون برود. برخی انسان‌ها در طول تاریخ پیدا می‌شوند که قدرت اندیشه آنها سیطره پیدا می‌کند و شاید چند صد سال نیز این سیطره ادامه پیدا کند.

برای نمونه ارسطو فردی بود که اندیشه‌اش سیطره داشته و هنوز هم سیطره دارد، اما نمی‌گویم که او همه چیز است. ارسطو همه چیز نیست و خیلی چیزهای او مردود است اما سیطره‌اش همچنان وجود دارد. افلاطون و ابن سینا نیز این چنین هستند. امروز خیلی چیزها در مورد طبیعیات ابن‌سینا مردود است. ملاصدرا نیز از جمله بزرگانی است که سیطره داشته و بزرگانی مانند ملاعلی زنوزی و علامه طباطبایی که فیلسوف بزرگی هستند پیدا شده‌اند اما در هر صورت سیطره ملاصدرا را نمی‌توان نادیده گرفت.

ایکنا: برای بهره‌گیری بیشتر از فلسفه اسلامی چه پیشنهاداتی دارید؟ با عنایت به اینکه فلسفه در غرب این‌جهانی شده است.

پیشنهاد بنده این است که فلسفه خوب خوانده شود و متأسفم که امروز فلسفه خوب خوانده نمی‌شود. پیش از انقلاب فلسفه ممنوع بود. آقایان آن را ممنوع می‌کردند و ما به صورت پنهانی فلسفه می‌خواندیم. آن زمان در شهر قم که فلسفه خواندن ممنوع بود، آنها که دغدغه‌اش را داشتند، اگر در قله قاف هم بود، آن را به دست می‌آوردند و می‌خواندند اما حالا فضا آزاد شده است.

امام خمینی(ره) چون خودش فیلسوف بود یک مقدار فلسفه را آزاد کرد، اما حالا هر کسی یک کتاب «بدایة الحکمة» می‌خواند فیلسوف می‌شود. شما نمی‌دانید چقدر فیلسوف قلابی در کشورمان داریم! امروز در کشور ما کسی که نمی‌فهمد و چند اصطلاح را یاد گرفته، کتاب می‌نویسد. این فاجعه ماست که فلاسفه ما قلابی هستند.

فلسفه را به صورت جدی نمی‌خوانیم و فلسفه ابزاری شده برای اینکه یک عده خودشان را مطرح کنند و بگویند ما هم فلسفه می‌دانیم. فلسفه وقتی ابزاری شد و برای پست و مقام خوانده شد، خاک بر سری می‌شود. این مشکل ماست. البته نصیحت نمی‌کنم، بلکه در مقام آسیب‌شناسی هستم. کسانی که خوب نمی‌دانند فلسفه را تدریس می‌کنند و به همین دلیل است که در ذهن نسل جوان آشوب ایجاد شده است.

ایکنا: در صحبت‌هایی که داشتید به علامه طباطبایی اشاره کردید. شما نیز از شاگردان درجه یک ایشان محسوب می‌شوید. برخی‌ها معتقدند که ایشان با فلسفه غرب دیالوگ برقرار کرد. درباره تعاملات علامه و برقرای ارتباط با غرب چه نظری دارید؟

سؤال خوبی است. در ابتدا باید اشاره کنم که ایشان شاگردان زیادی داشتند و تنها کسی که در آن جلسات خصوصی علامه شرکت می‌‌کرد بنده بودم و لاغیر که سال‌ها در خدمت ایشان بودم. آقای طباطبایی(ره) در عصر ما فیلسوف بزرگ و بی‌نظیری بود. البته استادان دیگری نیز بودند و بنده نیز اساتید فلسفه ایران از آقای قمشه‌ای تا سیدابوالحسن رفیعی در قزوین و آقای شعرانی و ... را دیده بودم، اما در این بین آقای طباطبایی را بر همه ترجیح می‌دهم. ایشان سال‌ها درس روزانه‌شان درسی بود که همه می‌رفتند، تفسیر می‌گفتند که در آن جلسات، بازاری‌ها نیز شرکت می‌کردند، همچنین درس اسفار و شفا را نیز داشتند که طلبه‌ها شرکت می‌کردند که آن هم داستانی دارد و یک زمان حتی به تعطیلی نیز کشیده شد.

اما نکته قابل توجه این است که ایشان همه حرف را در درس روزانه نمی‌گفتند، ظاهر اسفار را درس می‌داد اما حرف‌هایی داشت که به همه کس نمی‌گفت. در آن زمان یک جلسه خصوصی شبانه داشتیم که به صورت مخفیانه در قم برگزار می‌شد و شرکت‌کنندگان آن جلسه از عدد انگشتان دست تجاوز نمی‌کرد که از آن جمع برخی‌ها فوت کرده‌اند و برخی نیز در قید حیات هستند.

در قم به صورت شبانه این جلسات در منزل شرکت‌کنندگان به صورت نوبتی برگزار می‌شد و شب اول نیز منزل خود آقای طباطبایی بود و ما که در آن زمان طلبه بودیم و منزل نداشتیم از میزبانی معاف بودیم، در این جلسات که یکی از افراد آن بنده بودم و یکی دیگر حضرت آیت‌الله جوادی‌آملی بود علامه حرف‌های دلش را می‌زد.

دینانی

همچنین علامه یک جلسه نیز در تهران با هانری کربن داشت که در این جلسات کسی نبود جز من، البته در تهران افراد دیگری نیز بودند که از جمله می‌توانم به دکتر نصر و مرحوم دکتر شایگان اشاره کنم، در واقع بلیط رفت و برگشت از قم به تهران برای آن جلسات را بنده تهیه می‌کردم. از قم تا تهران سه ساعت راه بود، بنده به همراه علامه عصر چهارشنبه حرکت می‌کردیم و در منطقه شوش پیاده می‌شدیم و با تاکسی به منزل آقای ذوالمجد طباطبایی در خیابان بهار می‌رفتیم، ایشان در آنجا جلسه فلسفه‌ داشت و بنده چندین سال در آن جلسات حضور داشتم.

اما می‌خواهم این را بگویم که آقای طباطبایی فیلسوفی آزاداندیش بود که در جهان نظیر نداشت، در سه شهر سنتی یعنی تبریز، نجف اشرف و قم زندگی کرده بود، زبان انگلیسی هم نمی‌دانست و غرب را هم ندیده بود اما آزاد بود و می‌خواست ببیند که در دنیا چه خبر است.

ایشان این حساسیت را داشت و هیچ وقت نمی‌گفت هر چه هست بس است، بلکه انسان کنجکاوی بود. هانری کربن کسی بود که تمام دنیا را گشته بود و آدمی که سرش به تنش بیرزد نبود که او ندیده باشد، فلاسفه غرب آن زمان را دیده بود و نزد آنها شاگردی کرده بود، اما این غربی تمام عیار مجذوب فلسفه اسلامی بود.

چنین آدمی مجذوب فلسفه اسلامی بود و آقای طباطبایی را کشف کرده بود. در واقع این دو دریا به یکدیگر رسیده‌ بودند، کربن دریای مغرب زمین و آقای طباطبایی دریای فلسفه اسلامی که این دو به هم رسیده بودند و بنده نیز در این جلسات از ابتدا تا انتها حضور داشتم.

ایکنا: در پایان این گفت‌وگو اگر امکان دارد درباره آن جلسات توضیح بیشتری بدهید.

آن جلسات یک دریا حرف است که در این مجال فرصت نیست که در مورد آن حرف بزنیم، اما خیلی‌ها سعی کردند که جلسات را تعطیل کنند اما تعطیل نشد، البته کربن نیز بعد از انقلاب به ایران نیامد ولی در هر صورت این جلسات مخالفانی نیز داشت و حالا نیز دارد اما نتوانستند کاری کنند که جلسات تعطیل شود.

گفت‌وگو از مرتضی اوحدی

انتهای پیام

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: