
به گزارش ایکنا، محمدرضا کرمرضایی در آغاز نشست با معرفی دو تن از اساتید و اندیشمندان حوزه فلسفه اسدالله رحمانزاده، پژوهشگر فلسفه و استاد دانشگاه کالیفرنیا، و احمد ملکی، مسئول مؤسسه پژوهشی امام علی(ع) سخنان خود را آغاز کرد و گفت: در عصر حاضر، با گسترش هوش مصنوعی، مرزهای دانش، خلاقیت، پژوهش و تولید محتوا بهوسیله ابزارها و ماشینهای الکترونیکی جابهجا شده است. امروزه ابزارهایی وجود دارند که مقاله و کتاب مینویسند و حتی فیلم و کلیپ تولید میکنند؛ امری که در گذشته شگفتآور به نظر میرسید، اکنون به واقعیتی عادی تبدیل شده است. در چنین فضایی، نگاه عمومی به فلسفه نیز دچار تغییر شده و این پرسش را پیش میآورد که آیا در عصر هوش مصنوعی، فلسفه همچنان کارکرد و ضرورتی دارد یا به حاشیه رانده شده است؟
کرمرضایی افزود: این نشست برای بررسی همین پرسشها شکل گرفته است. برای انسجام بحث، محورهایی را در نظر گرفتهایم و برای هر محور زمانی جداگانه اختصاص دادهایم. از آنجا که بسیاری از اختلافنظرها ناشی از روشن نبودن مفاهیم است، دو محور نخست را به مفهومشناسی اختصاص دادهایم. در محور اول، به تبیین مفهوم فلسفه میپردازیم و از اساتید میخواهیم دیدگاه خود را درباره اینکه مقصودشان از «فلسفه» چیست بیان کنند.

فلسفه و یقینهای عادی زندگی رومره
اسدالله رحمانزاده بهعنوان سخنران اول به تبیین مفهوم فلسفه پرداخت و با اشاره به دیدگاه برخی فیلسوفان غربی اظهار کرد: فلسفه از جهات مختلف اهمیت بالایی دارد؛ از جمله اینکه به تعبیر برتراند راسل، بسیاری از «بداهتهای ذهنی» و پیشفرضهایی را که انسانها در زندگی روزمره بدیهی میپندارند به چالش میکشد و آنها را مورد پرسش قرار میدهد. راسل معتقد است اهمیت فلسفه در «عدم اطمینان» آن است؛ زیرا در زندگی روزمره معمولاً با نوعی یقینهای عادی زندگی میکنیم و گمان میکنیم میدانیم چه چیزی در حال رخ دادن است. بهعنوان مثال تصور میکنیم میدانیم دانش چیست، اخلاق به چه معناست یا زیبایی چه مفهومی دارد؛ گویی مانند ماهی در آبی که در آن شنا میکند، در میان این مفاهیم زندگی میکنیم و بداهت آنها را مفروض میگیریم.
به پرسش کشیدن بداهتهای ظاهری
رحمانزاده ادامه داد: در حالیکه فلسفه دقیقاً از همان نقطهای آغاز میشود که این بداهتهای ظاهری زیر سؤال میرود. او یادآور شد که سنت فلسفی از زمان سقراط با همین رویکرد شکل گرفت؛ یعنی پرسش از مفاهیمی که انسان گمان میکند آنها را میداند. سقراط با طرح پرسشهایی از قبیل اینکه «عدالت چیست؟» یا «دانش چیست؟» تلاش میکرد نشان دهد آنچه ما بدیهی میپنداریم، نیازمند تأمل و بررسی عمیقتر است.
این پژوهشگر فلسفه در ادامه با اشاره به گستردگی شاخههای فلسفه در سنت غربی گفت: فلسفه در غرب دارای شاخههای متعددی است، اما بهطور کلی میتوان آن را تلاشی برای شناخت حدود فهم انسانی و حقیقت دانست. در ادامه نشست، دبیر علمی برنامه از احمد ملکی خواست دیدگاه خود را درباره مفهومشناسی فلسفه بیان کند.
پرسش از امکان تفکر آزاد و اصیل
احمد ملکی در ادامه نشست به بیان دیدگاه خود درباره چیستی فلسفه و امکان تفکر اصیل پرداخت. او با اشاره به اینکه ورود به فلسفه در هر دین و سنتی اعم از مسیحی، یهودی، اسلامی و حتی سنتهایی که از نگاه ما ادیان باطل محسوب میشوند، مانند بودیسم معمولاً مبتنی بر پیشفرضهایی از پیشپذیرفته است، گفت: در بسیاری موارد، فرد پس از پذیرفتن این پیشفرضها وارد فلسفه میشود تا آنها را اثبات کند. این رویکرد را نمیتوان یک حرکت اصیل فلسفی دانست.
ملکی تأکید کرد: مقصود این نیست که هر گونه فلسفه دینی غیر اصیل است، بلکه مشکل آنجاست که وقتی فلسفه به ابزاری برای اثبات قدرت، تثبیت باورها یا جهتدهی به نتایج مورد علاقه ما تبدیل میشود، خودبهخود از ماهیت فلسفی فاصله میگیرد. یکی از نقدهایی که به برخی فلسفههای دینی وارد میشود نیز همین است؛ اینکه روش بحث در آنها از مسیر آزاد فلسفی خارج میشود.
وی افزود: این پرسش مطرح است که اساساً آیا «تفکر آزاد و اصیل» ممکن است یا نه؟ ارسطو مبتنی بر روش برهانی و اصل تناقض، امکان چنین تفکری را تأیید میکند و از آنجا مبناگرایی را آغاز میکند. اما این سؤال همچنان باقی است که آیا انسان میتواند مستقل از فرهنگ، محیط و پیشزمینههای ذهنی خود بیندیشد؟ تفکر بدون زمینههای اولیه ممکن نیست، اما پرسش اصلی این است که آیا قضاوت انسان در نهایت میتواند به واقعیت نزدیک شود یا همیشه از این زمینهها تأثیر میپذیرد؛ پرسشی که میتوان آن را «شبههرمنوتیکی» توصیف کرد.
ملکی با توضیح اینکه پاسخ او به چیستی فلسفه آزادی به معنای تفکر بدون تعصب و بدون دخالتدادن امیال و اغراض در فهم هستی و پاسخ به پرسشهای بنیادین است، گفت: هر جا چنین روشی برقرار باشد، فلسفه حضور دارد و یک مکتب فلسفی شکل میگیرد.
بنیانی برای التزام به اخلاق در عصر کنونی
ملکی در ادامه نشست با اشاره به وضعیت اخلاق در جهان معاصر اظهار کرد: وقتی از «بیبنیاد شدن اخلاق» سخن گفته میشود، برخی تصور میکنند منظور این است که در گذشته کارهای غیراخلاقی مانند دروغ، غیبت یا حتی جنایت وجود نداشته است؛ در حالیکه چنین رفتارهایی همواره در تاریخ بشر وجود داشته است. تفاوت در این است که در گذشته میتوانستید با فردی که خطایی اخلاقی مرتکب شده وارد گفتوگو شوید و او را متوجه کنید که عملش از نظر اخلاقی نادرست است، اما امروز در بسیاری از رویکردهای فکری، اساساً بنیانی برای التزام به اخلاق باقی نمانده است.
وی افزود: یکی از ویژگیهای عصر حاضر گسترش نیهیلیسم یا پوچگرایی است؛ پدیدهای که تنها به محیطهای غیر دینی محدود نمیشود، بلکه حتی در برخی مراکز و فضاهای دینی نیز نشانههایی از آن دیده میشود. در بسیاری از فعالیتها و حتی مباحث علمی، با وجود کثرت برنامهها و نشستها، روح اندیشه کمتر مشاهده میشود و نوعی بحران اصالت در حوزههای مختلف به چشم میخورد. امروزه حتی در مواجهه با هوش مصنوعی نیز پرسشهای اخلاقی تازهای مطرح میشود. برای مثال، وقتی فردی با یک سامانه هوش مصنوعی گفتوگو میکند و با آن سلام و احوالپرسی میکند، این سؤال پیش میآید که اساساً در چنین تعاملی با چه موجودی طرف هستیم و چه نوع رابطه اخلاقی باید با آن برقرار کنیم.
غربت انسان و گسترش نیهیلیسم
ملکی از «غربت انسان» بهعنوان یکی دیگر از ویژگیهای عصر حاضر یاد کرد و گفت: انسان امروز بیش از گذشته به فردی تنها تبدیل شده است؛ هر کس در پی منافع و آینده شخصی خود است و این وضعیت حتی در برخی روابط خانوادگی و زندگی زناشویی نیز دیده میشود. در کنار این مسئله، سیطره اقتصاد بر عرصههای مختلف زندگی نیز افزایش یافته و گاه تصمیمهای کلان سیاسی و اجتماعی نیز بر اساس منافع اقتصادی شکل میگیرد.
این استاد حوزه و دانشگاه در ادامه با اشاره به پدیده کالاییشدن امور مختلف افزود: در برخی موارد حتی امور دینی و مذهبی نیز در معرض نگاه کالایی قرار گرفتهاند و گاه فعالیتهایی که انتظار میرود بر پایه اصالتهای معنوی شکل بگیرند، تحت تأثیر مناسبات اقتصادی قرار میگیرند. در چنین فضایی، حتی در محیطهای غیرمذهبی نیز دشوار است فردی را صرفاً با استدلال اخلاقی قانع کرد که برخی رفتارها نادرستاست، زیرا معیار اصلی برای بسیاری از افراد، سود و کارآمدی اقتصادی شده است؛ حتی اگر پیامدهای آن برای دیگران زیانبار باشد.
ملکی تأکید کرد: هنگامی که از نسبت فلسفه و هوش مصنوعی سخن میگوییم، باید این زمینه و ویژگیهای عصر حاضر را در نظر بگیریم. بررسی جایگاه فلسفه در عصر هوش مصنوعی بدون توجه به بحرانهای اخلاقی، گسترش نیهیلیسم و تحولات فرهنگی و اجتماعی زمانه، امکانپذیر نخواهد بود.
فلسفه همواره مطرح است
اسدالله رحمانزاده در ادامه نشست با تأکید بر جایگاه پایدار فلسفه در تاریخ اندیشه بشری اظهار کرد: فلسفه هرگز از دایره تفکر انسانی خارج نمیشود و گذشته و حال ندارد؛ همواره مطرح بوده و خواهد بود. وی برای توضیح سیر تاریخی فلسفه در سنت غربی، به تقسیمبندی اشاره کرد که برخی فیلسوفان از جمله مارتین هایدگر مطرح کردهاند.
وی توضیح داد: تا حدود قرن پانزدهم میلادی با نوعی وضعیت خاص فلسفی مواجه هستیم، اما از دوره دکارت به بعد، فلسفه وارد مرحلهای تازه میشود که آغاز مدرنیته و شکلگیری نوعی «ذهنگرایی» یا سابژکتیویسم است. پیش از آن، سنت فلسفی که از افلاطون آغاز میشود، محور اصلی اندیشه فلسفی را شکل میداد؛ بهگونهای که آلفرد نورث وایتهد معتقد است تمام تاریخ فلسفه در واقع «پانوشتهایی بر افلاطون» است.

فلسفه به معنای پرسشگری درباره مفاهیم بنیادین انسانی
رحمانزاده با اشاره به آغاز فلسفه در سنت یونانی افزود: ارسطو معتقد بود فلسفه با «حیرت» آغاز میشود؛ حیرت از بودن و از هستی. داستان سقراط نمونه از این آغاز است؛ زمانی که هاتف معبد دلفی او را خردمندترین انسان آتن معرفی کرد. سقراط در واکنش به این سخن، به میان مردم رفت و با طرح پرسشهای بنیادین اخلاقی تلاش کرد نشان دهد آنچه انسانها گمان میکنند میدانند، در واقع نیازمند پرسش و تأمل است. پیش از سقراط نیز فیلسوفان طبیعی وجود داشتند که درباره منشأ هستی پرسش میکردند؛ برخی آب، برخی آتش و برخی عقل یا «نوس» را اساس جهان میدانستند. اما سقراط مسیر فلسفه را تغییر داد و به جای جستوجوی ماده نخستین جهان، پرسشهایی درباره فضیلت، عدالت، شجاعت و اخلاق مطرح کرد. به این ترتیب، فلسفه به معنای پرسشگری درباره مفاهیم بنیادین انسانی شکل گرفت.
این پژوهشگر فلسفه با اشاره به دیدگاه سقراط درباره معرفت گفت: سقراط خود را «دوستدار خرد» میدانست، نه صاحب خرد. او معتقد بود مسیر جستوجوی حقیقت خود نوعی معرفت است و انسان در نهایت به این آگاهی میرسد که دانستههایش بسیار محدود است. همین آگاهی از نادانی، آغاز حکمت است.
رحمانزاده سپس به افلاطون اشاره کرد و گفت: در فلسفه افلاطون، بُعد شهودی و اشراقی بسیار پررنگ است؛ چنانکه در تمثیل غار، حرکت انسان از تاریکی جهل به سوی روشنایی حقیقت تصویر میشود. با این حال، افلاطون تلاش داشت این تجربه شهودی را به زبان مفهومی بیان کند، هرچند بسیاری معتقدند که این تجربه بهطور کامل در قالب مفاهیم قابل بیان نیست. در ادامه تاریخ فلسفه نیز فیلسوفانی مانند فلوطین و رواقیان بر نوعی تجربه درونی و یگانگی هستی تأکید داشتند. در این سنت، انسان هرگز صرفاً بهعنوان یک ماشین یا سیستم شناختی صوری در نظر گرفته نمیشد، هرچند منطق نیز در جایگاه ابزاری مهم مورد استفاده قرار میگرفت.

عدم تناقض و بنیان فلسفه جدید
رحمانزاده با بیان اینکه تحول اصلی در فلسفه با ظهور دکارت رخ داد، اظهار کرد: با دکارت فلسفه وارد مرحلهای شد که در آن تفکر منطقی و صوری محوریت بیشتری یافت. دکارت به دنبال یافتن گزارهای بود که نتوان آن را انکار کرد و از این طریق به یقین برسد. نتیجه این جستوجو گزاره معروف «میاندیشم، پس هستم» بود؛ گزارهای که بر اساس اصل عدم تناقض، بنیانی برای معرفت تلقی شد.
وی توضیح داد: این تحول باعث شد فلسفه به تدریج به سوی نوعی تفکر مکانیکی حرکت کند؛ تفکری که بیش از گذشته بر تحلیل منطقی و گزارهای تکیه داشت. در حالیکه در سنت پیشین، نوعی نگرش کلگرایانه وجود داشت که در آن هستیشناسی، اخلاق و منطق در یک وحدت کلی در نظر گرفته میشدند. برای نمونه، در فلسفه ارسطو از علل چهارگانه علت مادی، صوری، فاعلی و غایی سخن گفته میشود که جهان را در چارچوبی جامع توضیح میدهند.
این استاد فلسفه در پایان تأکید کرد: از دوره مدرن به بعد، بسیاری از عناصر شهودی و غایی از فلسفه کنار گذاشته شد و نوعی نگاه مکانیکی به جهان شکل گرفت؛ روندی که در ادامه خود به شکلگیری نگرشهای رباتیک و حتی مباحث مربوط به هوش مصنوعی انجامیده است. با این حال، او تصریح کرد که این تحول نیز صرفاً انحراف یا خطا نیست، بلکه واکنشی به برخی ابهامها و نارساییهای سنتهای پیشین فلسفی بوده است که تلاش داشتند جهان و انسان را روشنتر و دقیقتر توضیح دهند.
منطق و شهود و ضابطه داوری
احمد ملکی در ادامه نشست، در تکمیل سخنان اسدالله رحمانزاده، به نسبت منطق و شهود در فلسفه پرداخت و اظهار کرد: در سنت منطق ارسطویی و منطقی که پس از آن شکل گرفته، ابزاری روشن برای سنجش و ارزیابی گزارههای شهودی در اختیار نداریم. به این معنا که اگر فردی بر اساس شهود یا تجربه باطنی به گزارهای برسد، ممکن است فرد دیگری نیز از همان مسیر به نتیجهای متضاد دست یابد. در اینجا این پرسش مطرح میشود که ملاک داوری چیست و چه اصلی میتواند تعیین کند کدام دیدگاه صواب است.

وی افزود: برخی ممکن است بگویند انسان در جایگاهی نیست که حقیقت را ضابطهمند کند، اما نکته اینجاست که ما اصول و قواعد را جعل نمیکنیم، بلکه آنها را کشف میکنیم. اگر منطق را نادیده بگیریم، عرصه تفکر به امری کاملاً شخصی تبدیل میشود و هرکس میتواند به احساس یا مکاشفهای استناد کند، بدون آنکه معیاری برای ارزیابی وجود داشته باشد. ملکی با اشاره به نمونههایی از مکاشفات عرفانی در سنتهای مختلفگفت: حتی اگر کسی مدعی تجربه شهودی باشد، بدون برخورداری از معیار منطقی، امکان سنجش و داوری درباره آن وجود نخواهد داشت. از این رو، اهمیت منطق همچنان پابرجاست و «مکانیکی» نامیدن آن، چیزی از ضرورتش نمیکاهد.
ضرورت فلسفه در روزگار معاصر
وی در بخش دیگری از سخنان خود به پرسش درباره ضرورت فلسفه در روزگار معاصر پرداخت و با مقایسهای میان انسان گذشته و امروز گفت: برای فهم اهمیت فلسفه باید شرایط فرهنگی و اجتماعی دو دوره را در نظر گرفت. وی خاطرهای از دوران تدریس خود در دانشگاه تهران نقل کرد و گفت: یکی از دانشجویان از او پرسیده است که چرا اساساً باید تفکر کنیم؟ و استدلال کرده بود که تفکر گاه موجب رنج میشود و انسان را از لذت بازمیدارد.
ملکی در پاسخ به آن دانشجو گفته بود: «برای اینکه تفکر نکنی هم باید تفکر کنی»؛ چراکه همین استدلال آوردن، خود نوعی اندیشیدن است. با این حال، او تأکید کرد که طرح چنین پرسشی نشاندهنده تغییری عمیق در نگرش انسان معاصر است؛ نگرشی که در آن «لذت» به مبنا و معیار اصلی تبدیل شده است. به باور وی، وقتی لذت شخصی به اصل بنیادین بدل شود، حقیقتجویی جایگاه خود را از دست میدهد.
این استاد حوزه و دانشگاه ادامه داد: انسان گذشته گرچه لذتطلب بود، اما لذت را بنیان همهچیز قرار نمیداد. در مقابل، انسان امروز در بسیاری موارد با رویکردی انسانمحور و اومانیستی به جهان مینگرد و همین امر حتی در مواجهه با مسائل کلان مانند محیط زیست نیز خود را نشان میدهد؛ بهگونهای که با وجود آگاهی از پیامدهای زیستمحیطی، منافع کوتاهمدت اقتصادی بر تصمیمها غلبه میکند. در گذشته، بستر فرهنگی و اجتماعی افراد را به سوی حقیقتجویی سوق میداد، اما امروز نهتنها فلسفه به معنای حقیقتطلبی مخاطب گستردهای ندارد، بلکه گاه گرایشهایی رواج یافته که حقیقت را مطابق با لذت و خواست فردی بازتعریف میکنند. از این رو، بحث درباره جایگاه فلسفه در عصر هوش مصنوعی، بدون توجه به این تحولات انسانشناختی و فرهنگی، ناقص خواهد بود.
تقلیل تفکر به منطق
در ادامه نشست، اسدالله رحمانزاده در پاسخ به برخی پرسشها و نقدها، به تبیین نسبت منطق، تفکر مفهومی و فلسفه در عصر هوش مصنوعی پرداخت و گفت: منطق ابزار ضروری تفکر است و نمیتوان آن را کنار گذاشت. حتی برای گفتوگوی روزمره با فرزند یا همکار نیز آشنایی با منطق و تفکر نقادانه باعث روشنتر اندیشیدن میشود. بنابراین، سخن بر سر نفی منطق نیست؛ سخن بر سر «تقلیل تفکر به منطق» است.
وی ادامه داد: اگر تفکر را صرفاً به استنتاج قیاسی و الگوریتمهای صوری فروبکاهیم، این پرسش پیش میآید که تفاوت چنین تفکری با عملکرد یک ربات چیست؟ زیرا هوش مصنوعی دقیقاً بر پایه الگوریتمهای منطقی و پردازش صوری دادهها عمل میکند. اگر بنیاد فلسفه را صرفاً همین نوع تفکر بدانیم، در نهایت به جایی میرسیم که ماشین نیز میتواند همان کار را انجام دهد.
رحمانزاده با اشاره به تحول تاریخی تفکر از دکارت به بعد اظهار کرد: از قرن پانزدهم و شانزدهم به این سو، تفکر بهتدریج به امری ذهنی و گزارهای تبدیل شد. علم مدرن بر پایه ریاضیات و صورتبندی منطقی بنا شد و در تحلیل نهایی بسیاری از علوم به زبان ریاضی تقلیل یافتند. این مسیر، زمینهساز شکلگیری فناوریهای پیشرفته و در نهایت هوش مصنوعی شد. حتی گزارهای مانند «دو خط موازی هرگز همدیگر را قطع نمیکنند» که زمانی بدیهی تلقی میشد، در هندسههای نااقلیدسی بازنگری شد و نظامهای ریاضی تازهای پدید آمد که بعدها در نظریه نسبیت اینشتین نقش بنیادین ایفا کردند. بنابراین، بدیهیات نیز همواره در معرض پرسشاند.
ضرورت فلسفه بیش از گذشته است
این استاد فلسفه در پاسخ به پرسش درباره ضرورت فلسفه در زمان حاضر گفت: امروز بیش از گذشته به فلسفه نیاز داریم، اما نه صرفاً به معنای تفکر استنتاجی و متافیزیکی. فلسفه در معنای عمیق خود، تأمل درباره بنیادیترین پرسشهای هستیشناختی است؛ بازگشت به مبانیای که اغلب بدیهی فرض میشوند و هرگز مورد پرسش قرار نمیگیرند.
وی با ارجاع به پدیدارشناسی هایدگر توضیح داد: تفاوت تفکر پدیدارشناسانه با تفکر صرفاً مفهومی در این است که به جای آغاز از مجموعهای از اصول موضوعه و حرکت قیاسی در چارچوب آنها، میکوشد پیشفرضها را در «پرانتز» بگذارد و اجازه دهد پدیدهها خود را آشکار کنند. این رویکرد نه ادعای اثبات صوری دارد و نه در پی ساختن دستگاهی قیاسی است؛ بلکه نوعی توصیف و روایت از تجربه زیسته و نحوه آشکار شدن هستی برای انسان است. هایدگر از «فهم پیشاتئوریک هستی» سخن میگوید؛ نوعی درک بنیادین که پیش از هر صورتبندی مفهومی در زندگی ما حضور دارد. از این منظر، منطق باید در چارچوب این فهم بنیادین تبیین شود، نه آنکه خود مبنای نهایی همهچیز قرار گیرد.
وی هشدار داد: اگر تفکر فلسفی را به ساخت الگوریتم و پردازش داده تقلیل دهیم، حتی با پیچیدهترین شکلهای یادگیری ماشین، خطر نیهیلیسم و پوچگرایی افزایش مییابد؛ زیرا انسان خود را چیزی بیش از یک ماشین پردازشگر نخواهد دید. در مقابل، فلسفه میتواند با گشودن افق پرسشهای بنیادین، امکان معنابخشی و فهم عمیقتر نسبت انسان با جهان را فراهم کند. فلسفه در عصر هوش مصنوعی نه سرگرمی است و نه امر زائد، بلکه تلاشی است برای بازاندیشی در بنیانهایی که علم و فناوری بر آنها استوار شدهاند؛ بنیانهایی که اگر نادیده گرفته شوند، ممکن است انسان را به سوی نوعی تقلیلگرایی و ازخودبیگانگی سوق دهند.
انتهای پیام