بازسازی پس از جنگ، در ذهنیت سنتی سیاستگذاران اغلب با مفاهیم عمرانی و ترمیم کالبد فیزیکی جامعه گره خورده است؛ اما لیلا اردبیلی، پژوهشگر حوزه مطالعات فرهنگی و اجتماعی در این گفتوگو، با نقد این نگاه استدلال میکند که فرآیند بازسازی پیش از آنکه مسئلهای مهندسی باشد، پروژهای «انسانمحور» است. او با نظر به تجربههای جهانی، ضرورت تغییر پارادایم از تمرکز بر امور عمرانی به سمت ترمیم زیرساختهای شناختی و سرمایههای اجتماعی یک جامعه را به عنوان تنها راه گریز از خطاهای پرهزینه پیشین تبیین میکند.
شاید سختترین و خطیرترین روز در تاریخ یک ملت، نه فقط روزهای دشواری باشد که سایه جنگ بر او آوار شده، بلکه فردای آن روزی است که غبارهای ناشی از ویرانههای جنگ فرو نشسته است و جامعه پس از تجربه ویرانگر جنگ، تصمیم میگیرد دوباره برخیزد و به احیای زندگی بپردازد و فرآیند پیچیده بازسازی را آغاز کند. اما این بازسازی مستلزم چه پیششرطهایی است و نقش گروههای مختلف اجتماعی و به ویژه جامعه دانشگاهی در این فرآیند چگونه است موضوع گفتوگوی صمیمانه ما با لیلا اردبیلی استاد دانشگاه و یکی از مؤلفان مجموعه ۱۲ جلدی تجربههای جهانی پساجنگ است.
اردبیلی در این گفتوگو، با تبیین فرآیند پژوهشی این مجموعه، بر این نکته تأکید کرد که پایان درگیری نظامی، آغاز مصائب عمیقتری است که نیازمند بازسازی زیرساختهای شناختی و ترمیم اعتماد عمومی است. او بازسازی را صرفاً در پروژههای فیزیکی و عمرانی خلاصه ندانست و بر محوریت توجه به علوم انسانی، خرد بومی و تکیه بر تجربیات انباشته جهانی تأکید و آن را لازمه عبور از بحران پساجنگ دانست. آنچه در ادامه میخوانیم و میبینیم مشروح این گفتوگوی صمیمانه است.
ایکنا - در ایام جنگ، شرایط بسیار سختی حاکم بود و ما بسیاری از ارتباطاتمان را از دست داده بودیم. انتشار این مجموعه ۱۲ جلدی زودتر از آنچه انتظار میرفت در جامعه بازتاب پیدا کرد و به دست مخاطبان رسید. این پرسش مطرح است که ایده این اثر از چه زمانی شکل گرفت و روند تدوین و تألیف این مجموعه به چه صورت طی شد؟
شکلگیری یک کار پژوهشی بیشباهت به مسیر زندگی انسان نیست. وقتی انسان در سنین بالاتر به گذشته نگاه میکند، به نظر میرسد از نقطه A به نقطه D رسیده و گویی از ابتدا میدانسته چگونه این مسیر را گامبهگام طی کند؛ اما وقتی در جزئیات زندگی افراد چه اندیشمند باشند و چه فردی عادی دقیق میشویم، میبینیم فراز و نشیبهای فراوانی وجود داشته تا به آن نقطه برسند. این پروژه نیز دقیقاً چنین فرآیندی داشت. اینگونه نبود که با شلیک نخستین گلوله یا اصابت اولین موشک به تهران، تصمیم بگیریم که یک مجموعه ۱۲ جلدی درباره دوران پس از جنگ و بازسازی تدوین کنیم. در ابتدا قرار بود این اثر در قالب ۴ تا ۶ جلد تدوین شود، اما در ادامه، ساختاری ۱۲ جلدی پیدا کرد. اکنون نیز که به آن نگاه میکنیم، میبینیم ظرفیت گسترش تا ۲۵ یا روحیه و تابآوری ما کمک کند، کار و فعالیت علمی است.

در همین اثنا، زمانی که این پروژه از سوی دفتر سیاستگذاری وزارت علوم و توسط جبار رحمانی به بنده پیشنهاد شد، احساس کردیم فرصت بسیار مناسبی است؛ چرا که ظرفیت و پتانسیل علمی بسیار ارزندهای میان مترجمان و پژوهشگران حاضر وجود داشت که آماده ورود به میدان بودند. این باور وجود داشت که کار کردن بیش از هر چیز حال روحی افراد را بهبود میبخشد؛ زیرا شرایط ایجاب میکرد که پس از پشت سر گذاشتن مرحله پناهگرفتن، به همزیستی با شرایط بحران عادت کنیم و در همان فضا به تدبیر امور جاری و زندگی روزمره بپردازیم. به این ترتیب، پروژه کلید خورد. تجربهای که رقم خورد بینظیر بود؛ بیآنکه اغراق کنم، همکاران به صورت شبانهروزی فعالیت میکردند و افرادی بودند که روزانه ۱۸ ساعت وقت میگذاشتند. شتاب بالای پروژه ناشی از یک برنامهریزی از پیش تعیینشده و طولانیمدت نبود، بلکه در یک دوره زمانی بسیار فشرده و تقریباً سهماهه یا اندکی کمتر و با انگیزه و دغدغه درونی پیش رفت.
علت این انگیزه بالا این بود که مجموعه از مقالات، پژوهشها و نوشتارهایی تشکیل شده بود که مترجم هنگام مواجهه با متن، کاملاً با محتوا درگیر و همزیست میشد. قریب به ۲۵ نفری که در این جمع گرد هم آمده همگی چنین ویژگیای داشتند. زمانی که با اعضای گروه گفتوگو میکردیم، بیان میکردند هنگام مطالعه و ترجمه متون، کاملاً خود را در موقعیت مردم کشورهایی چون شوروی یا ژاپن پس از جنگ احساس میکنند و با واقعیتهای تاریخی آن جوامع همذاتپنداری دارند.
موضوع وضعیت جوامع پس از جنگ، دغدغهای عمیق و جدی است؛ دغدغهای که فراتر از یک جغرافیای خاص، مسئلهای انسانی و جهانی است. این موضوع از یکسو اضطرابآور است و نگرانیهایی را درباره آنچه پس از خاموشی صدای موشکها و تانکها رخ میدهد، ایجاد میکند؛ اما از سوی دیگر، آگاهی از اینکه سرانجام هر جنگی روزی به پایان میرسد و جوامع پس از آن برای بازسازی اقدام کنند، آرامشبخش است. مطالعه سرگذشت این جوامع و مشاهده تلاش آنها برای ساختن دوباره کشورشان، برای من و همکارانم حکم نوعی تراپی یا درمان را داشت.
ابتدا قرار بود تنها چهار مجلد درباره سیاستهای بازسازی تهیه شود؛ اما فرآیند تدوین این مجموعه به نوعی دیالکتیک میان عین و ذهن تبدیل شد. مواجهه عینی با آثار مخرب جنگ و ضرورت حفاظت از اسناد جنایات جنگی مشابه آنچه برای دیوار برلین و حفظ حافظه تاریخی انجام دادند، ما را به این سو سوق داد که برای حفظ خاطره جمعی، باید اقدام کنیم.
هنگامی که خبر پاکسازی یا تخریب مکانهایی که میتوانست سند مهمی از جنایات جنگی باشد به گوش ما میرسید، دغدغه گردشگری جنگ و حفاظت از حافظه تاریخی بیش از پیش مطرح شد. در طول مسیر، متوجه شدیم که بازسازی صرفاً به ترمیم زیرساختهای مادی، مانند پتروشیمیها یا کارخانهها محدود نمیشود، چرا که زیرساخت مهمتر، «زیرساخت شناختی» جامعه است. اینکه چگونه میتوان در جامعهای که صدای وحشتناک جنگ را شنیده و دچار آسیب روانی شده است، اعتماد عمومی را بازیابی کرد و پیوندهای اجتماعی را دوباره سامان داد. این دغدغهها ما را واداشت تا به سمت بررسی سیاستگذاریهای کلان پس از جنگ و نحوه مدیریت انسجام اجتماعی حرکت کنیم.
نکته قابلتأمل این است که ما در ابتدا قصد نداشتیم به صورت ویژه به تجربه سایر کشورها بپردازیم؛ اما با بروز برخی تهدیدات و نگرانیها در آن زمان، ناخودآگاه خود را در موقعیت ژاپن پس از جنگ دیدیم و ایده تدوین مجلدی درباره بازسازی در تجربه جهانی ژاپن شکل گرفت. این روند در مورد سایر مجلدات نیز صادق بود؛ یعنی یکسری اتفاقات و دغدغهها پدید میآمد که ما احساس میکردیم باید مورد توجه جامعه و سیاستگذاران قرار گیرد، پس به سراغ خواندن و تحلیل تجربیات جهانی میرفتیم. در نهایت، تمام تلاش ما در گردآوری این ۱۲ جلد این بود که نشان دهیم جوامع بسیاری، با وجود تفاوتهای فرهنگی، قومیتی و زبانی، از شرایطی حتی دشوارتر از آنچه ما تصور میکردیم، عبور کردهاند. این تجربیات میتوانست الگویی برای سیاست گذار و جامعه ما باشد تا بدانیم چگونه میتوان از دل ویرانهها و میان تنشها، دوباره مسیر بازسازی را با نگاهی جامعهشناختی و مدبرانه دنبال کنیم.
اگر بخواهیم به پرسش شما دقیق پاسخ دهیم، باید بگویم که تمام تلاش ما در گردآوری این مجموعه ۱۲ جلدی، درسآموزی از تجربیات انباشته سایر کشورها بوده است. ما بر آن نبودیم که نسخهای آماده و از پیشتعیینشده را کپیبرداری کنیم؛ چرا که شرایط ایران با توجه به برخورداری از وحدت ملی، زبان مشترک و آیین واحد در میان اقوام مختلف با کشورهایی مانند افغانستان یا عراق متفاوت است و الگوبرداری مطلق از آنها ممکن نیست.
هدف اصلی ما این بود که سیاستگذاران و کارشناسان با مطالعه این تجربیات، دریابند که در جوامع دیگر چه سناریوهایی آزموده شده و به شکست انجامیده است تا ایران عزیزمان از تکرار این تجربههای پرهزینه در امان بماند. برای نمونه، ما واکاوی کردیم که چگونه تزریق صرف منابع مالی (مشابه طرح مارشال) یا مداخلات بیرونی نهادهای غیردولتی که اغلب با تحمیل ارزشهای بیگانه همراه بودهاند نهتنها گرهگشا برای جامعه نبوده، بلکه در کشورهایی مانند عراق، به منبعی برای فساد و عقبماندگی بدل شده است. ما تأکید داریم که به جای توزیع پول میان آسیبدیدگان، باید بر ایجاد اشتغال تمرکز کرد. این مجموعه میکوشد راهکارهای حل تعارضات قومی و شکافهای اجتماعی پس از جنگ را بازخوانی کند تا کشورمان راهی را که پیشتر به خطا رفته، دوباره نپیماید. مسلما زمینه و زمانه ایران متفاوت است اما ما برآن بودیم که ایران به جای آنکه با آزمون و خطای پرهزینه، به اندازه تاریخ بیاموزد و با عبرتگیری از تاریخ و آگاهی از راهکارهای آزموده، فردایی هوشمندانهتر را برای دوران پس از جنگ رقم بزند.
یکی از گزارههای محوری ما در این پژوهش این است: «پایان جنگ، به معنای صلح نیست.» تصور عمومی بر این است که با برقراری آتشبس و توقف تخریبهای فیزیکی، همه چیز به حالت عادی بازمیگردد؛ اما تجربه جهانی نشان میدهد که درست در همین نقطه است که مصائب اصلی آغاز میشود. در چنین وضعیتی، با جامعهای زخمخورده روبرو هستیم که زیرساختهای شناختی خود را از دست داده است. اعتماد به حاکمیت، اعتماد به زندگی روزمره و امید به آینده، همگی دچار تزلزل شدهاند. فردی که نمیداند آیا باید به فکر فرزندآوری باشد یا نه، مهاجرت کند یا نه، یا نگران بازگشت دوباره جنگ باشد و آینده برای افراد به محاق میرود و عملاً قدرت برنامهریزی برای آینده را از دست میدهد. این آشفتگی ذهنی، همان ترومای جمعی است که اگر درمان نشود، انسجام اجتماعی را از درون متلاشی میکند.
در مواجهه با این بینظمی جهانی، مردم شاهد سکوت مجامع بینالمللی در برابر جنایات جنگی هستند. وقتی جامعه جهانی در برابر تخریب زیرساختهای حیاتی یک کشور سکوت میکند یا پس از ماهها تأخیر، تازه به فکر ثبت جنایت جنگی میافتد، اعتماد عمومی به نهادهای مدعی حقوق بشر از بین میرود. وقتی یک شهروند میبیند نهادهای بینالمللی که قرار بود پناهگاه دموکراسی و حقوق بشر باشند، در بزنگاهها کارآمدی ندارند، دچار یأس عمیقی میشود. تصور عمومی بر این است که با برقراری آتشبس و توقف تخریبهای فیزیکی، همه چیز به حالت عادی بازمیگردد؛ اما تجربه جهانی نشان میدهد که درست در همین نقطه است که مصائب اصلی آغاز میشود. حتی مشاهده تحولات سیاسی در جوامعی مانند آمریکا نیز این تردید را تشدید میکند که شاید هیچ پناهگاه امنی برای تکیه کردن وجود ندارد و این خود، چالشی بزرگ برای بازسازی اعتماد در جامعه پس ازجنگ است.
گاهی انسان با خود میاندیشید که در نهایت، راهحل نهایی مهاجرت به مقصدی امن یا ارض موعود است؛ اما وقتی رفتار رهبران جهان و تحولات کشورهای مدعی را نظاره میکنیم، درمییابیم حتی فردایی که عدهای تصور میکردند با اندوختن سرمایه و ترک وطن میتوانند در پناه آن به آرامش برسند، سرابی بیش نیست. در بحرانها، دغدغههای روزمره و ابتدایی مردم از تأمین سادهترین اقلام معیشتی و بهداشتی گرفته تا حفظ جان برجسته میشود. با خاموشی توپخانهها نمیتوان ادعا کرد که صلح آغاز شده و همه چیز به مدار عادی بازگشته است؛ این نقطه، تازه سرآغاز مسیر دشوار و پیچیده بازسازی است.
در یک تصویر کلانتر، بازسازی پس از جنگ هرگز به معنای بازگشت صرف به شرایط پیش از جنگ نیست. اساساً باید دید چه سیاستها، بینشها و روندهایی جامعه را به آستانه بحران و جنگ کشاند که حال بخواهیم همان وضع را تکرار کنیم؟ در تجربه تاریخی کشورهایی چون ژاپن، پس از فاجعه هیروشیما و ناکازاکی، یک مکث تاریخی رخ داد. آنها با خود خلوت کردند و پرسیدند: از این پس چگونه باید زیست؟ سیاستگذاریها را بر چه اساسی باید بنیان نهاد و جایگاه کشور را در نظم جهانی چگونه باید تعریف کرد؟
بازسازی برای ما نیز بازاندیشی در فلسفه وجودی ایران، فلسفه سیاست و شیوه بازنمایی و حضور ما در مناسبات جهانی است؛ تا اطمینان حاصل شود که جامعه هرگز دوباره به چنین مهلکهای بازنخواهد گشت. از همین روست که میگوییم پس از خاموشی سلاحها، جنگ درونی و خودانتقادی آغاز میشود و این مرحله به مراتب دشوارتر است؛ بنابراین، پایان درگیری نظامی هرگز به معنای صلح نیست.
این مسئله کارآمدی یا ناکارآمدی علوم انسانی سالهاست که در فضای علمی و عمومی کشور مطرح میشود و من یکی از مخالفان طرح این سؤال و مواجه با علوم انسانی هستم. ذات بررسی این موضوع، در یک دیالکتیکی شکل میگیرد؛ کارآمدیِ علوم انسانی زمانی معنا پیدا میکند که شنیده و به کار بسته شود. بهعنوان یک پژوهشگر، وقتی سناریوهای آینده را تحلیل میکنیم و به سیاستگذار یا مجری طرح هشدار میدهیم که وقوع فلان مؤلفهها محتمل است یعنی در آیندهنگری به او کمک میکنیم اما در عمل دقیقاً عکس آن توصیهها به کار بسته میشود، نوعی ناامیدی بر اهل پژوهش اتفاق میافتد.
باید توجه داشت که تفکر و پژوهش، فرآیندی تدریجی شبیه به تربیت ذهن و جسم است؛ پژوهشگر با تجربه هر رویداد، قدرت تحلیل و پردازش مؤلفهها را ارتقا میدهد تا مدلهای دقیقتری برای مدیریت بحران ارائه کند. یکی از آسیبهای جدی در ساختار تصمیمگیری ما، غلبه نگاه صرفاً مهندسی و فنی بر نظام سیاستگذاری است؛ در حالی که دغدغه اصلی ما در تدوین این مجموعه ۱۲ جلدی این بود که بازسازی پس از جنگ به اقدامات سطحی و فیزیکی تقلیل نیابد. نباید فرآیند بازسازی تنها به افتتاح چند ساختمان، جاده یا واحد پتروشیمی توسط مدیران محدود شود. زیرساخت واقعی و ماندگار، «زیرساخت اجتماعی» است. برای مثال، اگر منطقهای مانند میناب نیازمند بازسازی است، تا چه میزان جامعه محلی را در تصمیمگیریها دخیل کردهایم؟ اگر قرار است سایتی برای گردشگری جنگ یا حفظ حافظه تاریخی احداث شود، چقدر به دانش بومی و خرد زیسته مردم آن منطقه اتکا شده است؟ تصمیمگیریهای پشت درهای بسته در مرکز و فرستادن نسخههای متمرکز به نقاط مختلف کشور، نتیجهای جز توسعه نامتوازن و بیگانه با بافت بومی ندارد.
اگر بخواهیم منصفانه به عملکرد علوم انسانی و اجتماعی نگاه کنیم، اهل این حوزه به وظیفه دیدهبانی و هشداردهی خود به خوبی عمل کردهاند. برای نمونه، در بحرانهای اجتماعی گوناگون، کارشناسان علوم اجتماعی بارها با برگزاری نشستهای تخصصی، ارائه گزارشها و بیان انذارهای جدی، پیامدها را به گوش مسئولان رساندند؛ اما مشکل اینجاست که در بسیاری از مواقع، در سطوح عالی سیاستگذاری ارادهای برای شنیدن و عمل به توصیههای تخصصی علوم انسانی وجود ندارد. علوم انسانی انذار داد و ابزارها را تعریف کرد؛ اما تبدیل آن تحلیلها به راهبرد عملی، در گرو پذیرش و تغییر رویکرد ساختار تصمیمگیری کشور است. کارشناسان علوم اجتماعی مثلا در ایام اعتراضات دی ماه بارها هشدار دادهاند که انباشت نارضایتیها و شکافها شبیه به یک انبار باروت است که با جرقهای میتواند بحرانساز شود؛ اما در مقابل، گاه دیده میشود که ساختار اجرایی مثلا با حذف ارز ترجیحی و تصمیمهای این چنینی اقدام کردند و یا سالهاست پژوهشگران علوم اجتماعی تأکید میکنند که ارزشهای فرهنگی، هنجارها و سبک زیست را نمیتوان با رویکرد آمرانه و از بالا به پایین تحمیل کرد؛ چرا که تغییرات اجتماعی ماهیتی از پایین به بالا دارند.
این موضوع در مسئلهای همچون سیاستهای جمعیتی و فرزندآوری نیز مشهود است. افزایش جمعیت صرفاً با اعطای مشوقهای مادی یا سهمیهها محقق نمیشود؛ بلکه پیش از هر چیز باید دریافت که در ذهنیت، اولویتها و سبک زندگی زن و خانواده ایرانی چه دگرگونیهایی رخ داده است. باید قشربندیهای متنوع جامعه از طبقه متوسط تا طبقات کمبرخوردار را به درستی شناخت، زیستجهان آنها را تحلیل کرد و بر مبنای یک مخرج مشترک و واقعبینانه، قانونگذاری کرد. وقتی تصمیمگیریها در اتاقهای دربسته انجام شود و علوم انسانی و اجتماعی صرفاً نقش زینتالمجالس را داشته باشند، طبیعی است که در افکار عمومی این پرسش شکل بگیرد که «آیا علوم انسانی کارآمد بوده است؟». واقعیت آن است که علوم اجتماعی در چارچوب مقدورات و وظایف خود تمام توان و هشدارهای لازم را ارائه داده است، اما متأسفانه در سمت تصمیمگیران، گوش شنوایی برای کاربست این تحلیلها وجود نداشته است.
باید میان تعطیلی فیزیکی ساختمان دانشگاه و پویایی جریان اندیشه تفکیک قائل شد. تعطیلی دانشگاه هرگز به معنای توقف تفکر و پژوهش نیست. استاد و پژوهشگری که کلاس درسش تعطیل میشود، ارتباطش با جامعه قطع نمیشود؛ نگاه جامعهشناختی به انسان امکان میدهد که حتی در زیست روزمره و کف خیابان، به گردآوری داده، رصد تغییرات و تحلیل بپردازد. در دوران بحران و جنگ، بسیاری از استادان و متفکران در داخل و خارج از پایتخت نهتنها تفکر را تعطیل نکردند، بلکه مقالات و تأملات نظری بسیار ارزشمندی تولید نمودند. پرسش بنیادین این است که نظام حکمرانی تا چه میزان از این ذخیره فکری بهره میبرد؟
در مطالعاتی که بر تجربیات جهانی پس از جنگ داشتیم، هرچند الگوهای پس از جنگهای جهانی اول و دوم در اروپا را بررسی کردیم، اما به این جمعبندی رسیدیم که معادلات و بافت تاریخی ـ فرهنگی منطقه ما بسیار متفاوت است. برای مثال، الگوی بازسازی آلمان پس از جنگ جهانی دوم را نمیتوان مستقیماً برای کشوری مانند افغانستان یا عراق نسخه کرد؛ زیرا افغانستان و منطقه خاورمیانه واجد ساختارها، گرههای فرهنگی و اقتضائات جغرافیایی خاص خود هستند. از این رو، تمرکز ویژهای بر تجربیات خاورمیانه از جمله لبنان، فلسطین، غزه، عراق و سوریه اختصاص یافت. مخرج مشترک تمامی مطالعات تطبیقی در جهان و منطقه یک حقیقت روشن است که بازسازی پایدار بدون تکیه بر نهاد علم ناممکن است و دانشگاه و نهاد علم، «قوه عاقله» کشور محسوب میشوند.

تفاوت نگاه علوم انسانی با نگاه صرفاً مهندسی در همین نقطه آشکار میشود؛ یک مهندس بر استحکام فنی سازه و استانداردهای فیزیکی بنا تمرکز دارد، در حالی که دانشآموخته علوم انسانی و اجتماعی به سیاستگذار هشدار میدهد که ساخت این سازه، با این مقیاس و در این بافت جمعیتی، چه دگرگونیهایی در روابط اجتماعی، منظر هویتی و ساختار محله ایجاد خواهد کرد. نهاد دانشگاه به سیاستگذار و طراحان راهبردی، نوعی «تخیل اجتماعی» میبخشد تا پیش از اجرای هر طرح عمرانی یا اقتصادی، پیامدها و پسلرزههای فرهنگی و اجتماعی آن را در یک چشمانداز کلان از بالا ببینند و از تصمیمهای تکساحتی و هزینهزا پرهیز کنند.
آموزش عالی دو چهره میتواند داشته باشد؛ یک چهره روشن و یک چهره تاریک. دانشگاه همانگونه که میتواند هدایتکننده باشد، راهبردها را تنقیح کند و به جامعه در ترسیم آینده یاری رساند، به همان اندازه نیز ممکن است در صورت هدایت نادرست، جامعه را به همان مدارها و سیاستهای خطایی بازگرداند که پیش از این کشور را به بحران و جنگ کشاندند. بنابراین آموزش عالی مثل تیغ دو لبهای است که باید نحوه بهکارگیری آن را با درایت دانست.
یکی از پیامدهای محتوم پس از جنگها، بروز افراط و تفریط است. بهعنوان مثال، در تجربه عراق پس از سقوط رژیم گذشته، طرح پاکسازی و «بعثزدایی» افراطی در دانشگاهها کلید خورد. استادان برجسته و تراز اول علمی صرفاً به دلیل سوابق حزبی کنار گذاشته شدند؛ رویدادی مشابه که در آلمان پس از جنگ دوم نیز تجربه شد. پیامد مستقیم این رویه، فروپاشی هرم علمی کشور، خروج ناگهانی نخبگان و موج گسترده مهاجرت اساتید بود؛ چرا که زمینهای برای کار و اثرگذاری در داخل نمیدیدند.
اتفاق قابلتأملی که رگههایی از آن پس از جنگها رخ میدهد و سایههایی از آن نیز گاه در فضای داخلی ما دیده میشود، واکنشی ناشی از سرخوردگی است. جامعه دانشگاهی میبیند مجامع مدعی حقوق بشر و جامعه جهانی در برابر فجایع و جنایات سکوت کردند؛ از این رو رویکردی امنیتی شکل میگیرد که براساس آن دانشگاه را ایزوله میکنند.
یک قوانین بعد از جنگ صورت گرفت که نهاد علم برای همکاریهای بینالمللی، محدودسازی ارتباط با پژوهشگران خارجی، وضع قوانین سختگیرانه برای پروژههای مشترک و حتی ایجاد محدودیت برای انتشار مقالات بینالمللی شکل گرفت و این نوعی «قهر از جهان» است. جالب اینجاست که بازخوانی تجربیات جهانی در این مجموعه ۱۲ جلدی نشان میدهد این واکنشها تقریباً یک الگوی تکراری و جهانشمول در جوامع پس از جنگ است. اما در نهایت تجربهای مثل عراق و دیگر کشورهای منطقه اثبات کرد که پاکسازیهای شتابزده دانشگاه بعد از جنگ، امنیتیسازی محیط دانشگاه و محروم کردن اساتید، خطایی مهلک است. حتی اگر استادی مهاجرت کرد، باید ارتباط دانشگاهیاش حفظ شود؛ به او کلاسهای برخط بدهند و پیوند علمی با جهان را زنده نگه دارند. نهاد علم نباید با جهان قهر کند.
مسئله مهم دیگر، مسئله امید در میان دانشجویان، به ویژه در مقاطع تحصیلات تکمیلی است. در وضعیتهای بحرانی با افت انگیزه، بلاتکلیفی درباره فردای کشور و افزایش آمار انصراف از تحصیل مواجه میشویم. تجارب جهانی نشان میدهد دانشگاه در این مقطع نباید به محیطی منزوی بدل شود؛ بلکه برعکس، دانشگاه باید محل امن و افقگشای آینده باشد تا بتواند برای دانشجوی ناامید، دورنمای ۵ تا ۱۰ ساله امیدبخش ترسیم کند. دانشگاه هم بهعنوان قوه عاقله کشور و هم بهعنوان نهادی که مستقیماً با نسل جوان در ارتباط است، نقشی حیاتی دارد؛ به همین جهت انزوای علمی و امنیتیسازی مفرط آن، اشتباهی جبرانناپذیر در بازسازی پساجنگ است.
نخستین توصیه من این است که مسئولان و سیاستگذاران این کتابها را مطالعه کنند؛ چرا که این مباحث در خلأ تدوین نشده، بلکه در ملائی از تجربههایی مبتنی بر واقعیت و بر تجربیات زیسته جوامعی است که این خطاها و مسیرهای آزمونوخطا را پیشتر پیمودهاند و هزینههای گزاف مادی و معنوی آن را دادهاند. ما برای تسهیل کار، دستاوردهای این ۱۲ جلد را در قالب گزارشهای سیاستی تلخیص کرده و در اختیار نهادهای مختلف قرار دادهایم؛ برای وزارت میراث فرهنگی و گردشگری پیرامون گردشگری جنگ و حفاظت از حافظه جمعی، برای وزارت علوم پیرامون سیاستگذاری آموزش عالی، برای دستگاههای فرهنگی و ارشادی، و همچنین برای نهادهای متولی در حوزه روانشناسی و بازسازی آسیبهای شناختی و تروماهای جمعی. برای دستیابی به بازسازی پایداری که فراتر از مرمت ظاهری خرابیها باشد، ضروری است سیاستگذاران با تغییر از رویکردهای صرفاً عمرانی و مادی به سمت سیاستگذاری انسانمحور حرکت کنند.
در این زمینه یکی از مباحث بنیادین این است که نهاد علم، دانشگاه و علوم انسانی باید جدی گرفته شوند؛ متأسفانه هشدارهای متخصصان این حوزه به قوای حاکم، کمتر مورد شنود قرار گرفته است. باید تأکید کنم که زیرساختها مهماند، اما آبادانی و سازندگی یک مملکت صرفاً به معنای احداث پتروشیمی، ساختمان یا کارخانه نیست. آنچه تابآوری یک جامعه را تضمین میکند، سرمایه انسانی است که از طریق آموزههای علوم انسانی تربیت میشود. ما نیازمند یک چرخش کوپرنیکی در نگاه کلان سیاستگذاران هستیم؛ بدین معنا که در کنار توجه ضروری به مباحث نظامی و عمرانی، باید به مسائل انسانی نیز وزن متناسب داده شود.
برای نمونه، در حوزه «گردشگری جنگ»، بحثها غالباً به نگهداری فیزیکی از یادمانها تقلیل مییابد؛ مثلاً اینکه چگونه از فلان نیمکت یا آوار محافظت کنیم تا برای نسلهای بعد باقی بماند. رسانهها نیز عمدتاً بر ثبت لحظات هیجانی داغدیدگان تمرکز میکنند، اما پرسشِ اصلی مغفولمانده این است که یک مادر، چگونه پس از آن حادثه، با داغ خود کنار میآید و به زندگی روزمره بازمیگردد؟
تاریخ ایران بارها و بارها از حملات سهمگین، همچون حمله مغول، سربلند بیرون آمده است؛ اما ما هنوز گنجینهای از این میراث «تابآوری ایرانی» در اختیار نداریم. زن ایرانی، نماد این خم شدن اما نشکستن است. ما هنوز هیچ آرشیو مدونی از دانش فرهنگی زن ایرانی نداریم؛ اینکه او چگونه با تدبیر در وضعیت جنگ و بحران اقتصادی، مدیریت خانواده را بر عهده داشت. تجربه زیسته مادران ما در جنگ هشتساله که با چنان تسلط و درایتی امور را مدیریت میکردند، برای نسل ما شگفتآور است؛ و جای خالی این میراث در کتابهای درسی ما حس میشود.
این یافتهها برای نهادهای مختلف کارکرد راهبردی دارد. وزارت گردشگری باید به این آرشیو دانش فرهنگی بپردازد و وزارت علوم باید مراقب باشد که دانشگاهها در وضعیت ایزوله قرار نگیرند. دانشجو نباید در کلاس درس به این نتیجه برسد که آیندهای پیش رو ندارد. مخرج مشترک تمام این ۱۲ جلد پژوهش این است: کشورهایی که برای پاک کردن چهره جنگ از شهر، صرفاً به ساختوسازهای سریع پرداختند و نسبت به زیرساختهای شناختی و انسانی بیتفاوت ماندند، در نهایت، در پروژههای بازسازی خود با شکست مواجه شدند.