کاغذ دیواری اتاقش خیلی متفاوت است با دیگر کاغذ دیواریهایی که دیدهایم؛ کاغذ دیواری به رنگ تصاویر شهدا؛ با عمقی از خاطرات و شنیدههایی دارد که امثال حاج موسی بسیار دیدهاند؛ کاغذ دیواری به رنگ حسرت.
میگوید یک پرسپولیسی تمام عیار است؛ حاج موسی قدرت تکلم خود را از دست داده و همکلامی با وی، در رد و بدل نگاهها و کلمات نامفهومی میگذرد که تلاش میکند برایمان بیان کند. در چشمهایش هزاران حرف ناگفته نهفته است، هزاران درد، هزاران حسرت.
موسی سلامت، یادگاری از دورانی است که نشانههایی از آن را میتوان در کاغذ دیواری کنار تختش بهوضوح دید؛ به قول خودشان، جا ماندگانی که ماندند تا در میدان آزمون بیش از پیش صیقل خورند؛ همانهایی که این روزها کمتر یادشان در میان سطرهای زندگی سنگین و شلوغمان باقی مانده است؛ جانبازی با یادگارهایی از دوران پر قداست دفاع از میهن.
با عکس آیتالله العظمی بهجت(دامت برکاته)، لحظاتش طلایی میشود؛ عشق به این عالم بزرگ و ربانی در بند بند وجودش بیداد میکند؛ در میان تمام تصاویر، یادگارانی از گذشته و روزهای آسمانی او تصویر این عالم بزرگ به چشم میخورد و دلدادگیاش به بهجت عارفان را هویدا میکند.
دلش میخواهد از آنهایی بگوید که سالها پیش برایش آسمان را تفسیر کردند؛ دلش میخواهد برایمان از آنچه که بارها و بارها دیده، یک دنیا حرف بزند و زبانش یاریاش نمیکند. شاید خودش نیز خوب میداند که گفتنیهایی ناگفته همیشه همراه خواهد داشت.
حاج موسی، دلش بیتاب است این روزها، شاید مفهوم پروانه شدن را بیش از هر کس بتواند برایمان معنا کند. سوختن برایش زیباترین نعمتی است که در راه رسیدن به معشوق برگزیده؛ لبخند رضایت و آرامش نگاهش، گمشدهایست که این روزها در میان نگاههای مردمان این شهر، پیدا نمیشود.
زبانش قاصر است از بیان شنیدههایی که به چشم دل دیده است؛ در دلش شاید یک دنیا حرف باشد که جسته و گریخته، گاهگاهی میان کلمات بیان میکند. کلماتی که سخت میتوانیم منظورش را درک کنیم. حاج موسی با تعصبی که به رنگ قرمز دارد، در رابطه با تیم مورد علاقه اش برایمان میگوید. از پرسپولیس و علاقه و تعصبش به این تیم فوتبال.
روحیه شجاعت و مبارزه با ظلم هنوز در چهره این مرد میدانها، به وضوح دیده میشود. گرچه در قفس دنیا، بالهایش برای پرواز شکسته است و ماندگار شده، اما دلش در هوای پرواز پر شور است. خدا میداند با تمام تصاویری که دور تا دور خود، بر دیوار و تخت و کتابخانهاش نصب کرده، چه لحظاتی میگذراند. خدا میداند چه میگذراند در روزهایی که پایش در بند زمین مانده است.
عشق به رهبر و ولی امر خویش را در میان حرفهای ناگفته بسیاری که برایمان به تصویر کشیده، مجسم میکند. از عشقش به رهبر معظم انقلاب گرفته تا لزوم حمایت از ولی فقیه. در میان حرفهایی که با چشمهایش در جانمان تزریق میکند، خواهشی نهفته است؛ تمنای حمایت جوانترها از ولی فقیه زمان. گویا دلش فریاد میخواهد. فریادی که بتواند عصاره تمام سالهای ماندنش را تصویر کند.
امثال حاجموسی شاید اندک نباشند؛ مردانی که مرد بودن را با تمام وجود به تصویر کشیدند و به اثبات رساندند، مردانی از جنس نور، در هالهای از روشنایی آسمان که خورشید نیز در برابر تلألؤ صبرشان، کم میآورد.
حاج موسی شاید روزها، سالها و لحظههاست که حسرتهای دنیایی خویش را سرکوب کرده و در میان همین دیوارهای زیبایی که برایش تجسمی از بهشت است آرام گرفته؛ اما کاش این سوترها، کمی آن طرفتر و چند خیابان بالا و پایینتر در این شهر سربی، که از دیوارهایش این روزها بی مهری میبارد و آسمانش، آبی خویش را فراموش کرده، یادمان بماند، مردی، مردهایی، انسانهایی هستند که سالها، جوانیشان را فراموش کردند و با کاغذ دیواریهایی به رنگ حسرت، آرام گرفتهاند.
خداحافظ رزمنده؛ شاید تو نیز بارها و بارها واژههای فراموشی را در میان لحظاتت با خود زمزمه کردهای؛ در میان پلاکها و چفیه و قمقمه جنگی، دل به چیزهایی بستی که فراموشی زمینیها برایت بیارزش باشد؛ تو بزرگترین گوهری را یافتی که این روزها، خنده و شادی و رضایت و آرامش در عمق نگاهت بیداد میکند. آرامش گمشدهی مردمان این شهر که تو آن را یافتی و با همان آرامش عمیق، در انتظار پرواز، چشمانت به آسمان دوخته شده است.
* طاهره رفعت