
به قلم سیدمصطفی میرزاباقری برزی، تحلیلگر مسائل سیاسی و بینالملل
بحث درباره «شکست» یا «پیروزی» مقاومت در غزه، اگر صرفاً به میدان نبرد نظامی تقلیل یابد، از همان ابتدا دچار خطای تحلیلی میشود. آنچه در غزه جریان دارد نه یک جنگ کلاسیک متعارف است و نه یک درگیری امنیتی محدود؛ بلکه بخشی از یک تقابل ساختاری، بلندمدت و چندلایه بر سر آینده نظم سیاسی فلسطین و حتی معادلات ژئوپلیتیکی منطقه است.
در چنین چارچوبی، پرسش اصلی این نیست که کدام طرف در یک مقطع زمانی خاص دست بالا را داشته، بلکه این است که کدام پروژه سیاسی توانسته معادله را به نفع خود تثبیت کند.
در ادبیات راهبردی، شکست زمانی رخ میدهد که یک بازیگر سه مؤلفه بنیادین را از دست بدهد: نخست، اراده سیاسی برای ادامه منازعه؛ دوم، عقبنشینی از اهداف بنیادین و هویتی؛ و سوم، ناتوانی در بازتولید خود بهعنوان یک بازیگر مؤثر در آینده.
اگر این تعریف را مبنا قرار دهیم، آنچه در غزه رخ داده بیش از آنکه «شکست راهبردی» باشد، فرسایش شدید انسانی و زیرساختی است. هزینههای مالی و انسانی و جانی بیتردید سنگین و بعضا بیسابقه بودهاند، اما هزینه بالا الزاما به معنای شکست نیست؛ به ویژه زمانی که اراده سیاسی، روایت هویتی و توان بازتولید همچنان پابرجا باشد.
هدف اصلی جنگ اخیر از سوی رژیم صهیونیستی و حامیان غربی آن، صرفا پاسخ به یک تهدید امنیتی یا بازدارندگی مقطعی نبود. پروژه تعریف شده، پایان دادن به مدل حکمرانی مقاومت در غزه بود؛ پروژهای با سه مولفه مشخص: حذف فیزیکی و سیاسی حماس، خلع سلاح مقاومت، جایگزینی یک نظم حکمرانی کنترلشده و وابسته و غیرمقاوم. اگر این سه هدف محقق میشد، میتوانستیم از شکست مقاومت سخن بگوییم. اما واقعیت میدانی و سیاسی نشان میدهد که حتی پس از جنگی ویرانگر، هیچیک از این مؤلفهها بهطور کامل تحقق نیافتهاند.
در این نقطه باید به طرحهایی مانند «شورای صلح غزه» توجه کرد. اینگونه سازوکارها، برخلاف ظاهرشان، محصول قدرت نیستند بلکه نشانه ناتوانی هستند. قدرت واقعی زمانی خود را تحمیل میکند که نیازی به طراحی ساختارهای پیچیده سیاسی، کمیتههای تکنوکرات و فرآیندهای چندلایه نداشته باشد. اینکه ایالات متحده ناچار میشود آینده غزه را به سازوکارهای پرهزینه و مبهم سیاسی گره بزند، نشاندهنده آن است که پیروزی قاطع نظامی حاصل نشده است. اگر مقاومت شکست خورده بود، غزه مستقیما وارد فاز اشغال یا مدیریت یکجانبه میشد، نه یک فرآیند فرسایشی و پرابهام سیاسی.
یکی از اشتباهات مزمن غرب و رژیم صهیونیستی، نگاه تقلیلگرایانه به مقاومت است؛ نگاهی که مقاومت را صرفاً یک سازمان نظامی میبیند. در حالی که مقاومت در غزه، یک شبکه اجتماعی، یک هویت سیاسی و یک روایت تاریخی است. حذف چنین پدیدهای مستلزم حذف جامعهای است که آن را بازتولید میکند؛ امری که نه ممکن است و نه پایدار.
مرور تاریخ نشان میدهد تقریبا هر پروژهای که با هدف حذف مقاومت طراحی شده، در نهایت به تکامل و تعمیق آن انجامیده است. پیمان کمپ دیوید قرار بود مسئله فلسطین را به حاشیه براند، اما مقاومت را به درون سرزمینهای اشغالی بازگرداند. پیمان اسلو با هدف نهادیسازی و کنترل مقاومت شکل گرفت، اما آن را رادیکالتر و مردمیتر کرد. پیمان ابراهیم تلاش داشت مسئله فلسطین را حلشده جلوه دهد، اما آن را به محور بحران منطقه تبدیل کرد. این یک الگوی ساختاری است، نه یک تصادف تاریخی.
محور مقاومت یک ائتلاف تاکتیکی زودگذر نیست که با فشار نظامی فروبپاشد. این محور بر سه لایه اصلی استوار است: لایه هویتی، لایه سیاسی و لایه ژئوپلیتیکی.
تا زمانی که مسئله فلسطین حل نشده باقی بماند، این سه لایه بهطور طبیعی یکدیگر را بازتولید میکنند. پرسش راهبردی این است که آیا هزینههای تحمیلشده به غزه به تغییر معادله سیاسی منجر شده است؟ پاسخ، منفی است. نه مقاومت تسلیم شده، نه حاکمیت آن بهطور کامل حذف شده و نه آینده غزه بدون در نظر گرفتن آن قابل تصور است.
اگر بخواهیم دقیق، واقعگرایانه و بدون اغراق سخن بگوییم، باید اذعان کرد که مقاومت در غزه شکست نخورده است؛ اما بدون تردید وارد مرحلهای پرهزینهتر، پیچیدهتر و سیاسیتر شده است. طرحهایی مانند شورای صلح غزه، بیش از آنکه راهحل باشند، ابزار مدیریت بحراناند، نه حل ریشهای تعارض. تعارضی که ریشه در هویت و بیعدالتی ساختاری دارد، با مدیریت اداری پایان نمییابد. در نهایت، سرنوشت غزه را نه ساختارهای تحمیلی، بلکه توان جامعه فلسطینی در پیوند دادن بقا، هویت و کنش سیاسی تعیین میکند؛ مؤلفهای که تا امروز، علیرغم همه فشارها، از میان نرفته است.