نوروز امسال برای ایران، نه فقط تقویم، که یک روایتِ متفاوت از زیستن است؛ تقارنِ آغاز سال با طعم تلخ حمله و شهادت، سفره هفت سین این خانه را با بوی باروت و عطر ایثار آمیخته است. ایکنا در این هنگامه که مرزهای مقاومت با خون سربازان و فرماندهان حراست میشود، قصد دارد در قالب یک مجموعه نوشتار، پای «سینِ» دیگری را به این سفره باز کند: «سین مثل سرباز». در هر بخش از این سلسله مطالب، یک بُعد از حقیقتِ «سرباز» را مدنظر قرار میدهیم. همراه ما باشید در روایت ششم که به موضوع سربازان معیشت اختصاص دارد.
دوباره به کلمه «سرباز» رسیدهایم، اما این بار نه در میان دود و آتش و نه در هیاهوی بیمارستانهای صحرایی. این بار میخواهیم از سربازانی بگوییم که سنگرشان سفره خالی یک خانواده است. لباس رزمشان، نه لباس خاکی و پلنگی، که یک تیشرت گردوخاک گرفته یا یک دست کتوشلوار ساده است و سلاحشان، نه تفنگ و سرنیزه، که بیل و کلنگ و قلم و یک امضای متعهدانه پای یک برگه است. اینها «سربازان معیشت» هستند؛ ارتشی خاموش و پراکنده که در سختترین روزها، در خط مقدم جنگ با فقر، ناامیدی و ویرانی میایستند.
جبهه آنها جایی است که زندگی از جریان افتاده. جایی که یک فاجعه، تمام رشتههای یک خانواده را پنبه کرده است. تصور کنید شبی را که زمین زیر پایتان دهان باز میکند. در چند ثانیه، خانهها، همان پناهگاههای گرم و امن، آجر به اجر ریختهاند و به شکل آوار درآمدهاند؛ یا در همین شرایط جنگی زمانی که بمب میخورد به خانهای یا بر اثر موج انفجار آوار میشود، وقتی گردوغبار اولیه فرو مینشیند و سکوت مرگبار جای همهمه زندگی را میگیرد، اولین گروهی که آستین بالا میزنند و دل به ویرانی میزنند، همین سربازان هستند.
آنها جوانان جهادی هستند که زندگی راحت شهری را رها میکنند و خود را به قلب یک منطقه زلزلهزده میرسانند. دشمن آنها در این میدان، گلوله و ترکش نیست؛ دشمنشان یأس است. دشمنشان سرمای شبی است که یک کودک بیپناه باید در چادر سر کند. دشمنشان آواری است که خاطرات یک عمر زندگی را زیر خود دفن کرده. آنها نمیجنگند که کسی را بکشند؛ میجنگند تا زندگی را از زیر خروارها مرگ بیرون بکشند. با هر بیل که در خاک فرو میبرند، انگار غبار اندوه را از چهره یک شهر میشویند و با هر آجری که روی هم میگذارند، ستونهای امید را دوباره برپا میکنند.
جبههای به وسعت یک سرزمین
اما میدان نبرد این سربازان، فقط محدود به شرایط غیرطبیعی و بلایای آسمانی نیست. گاهی، جبهه آنها، کلاسی کپری در دورافتادهترین روستای مرزی است. جایی که کودکان با استعدادش، رویای دکتر و مهندس شدن را فقط در قاب تلویزیونهای سیاه و سفید دیدهاند. اینجا، سرباز معیشت، جوانی است که به جای رفتن به یک سفر تفریحی، تعطیلاتش را وقف این بچهها میکند. او با چند کتاب قصه، چند بسته مدادرنگی و یک دنیا عشق، به این مناطق محروم میرود. او به بچهها فقط خواندن و نوشتن یاد نمیدهد؛ او به آنها «امید» را هجی میکند. به آنها یاد میدهد که فراموش نشدهاند.

گاهی این جبهه، ساختن یک مسجد کوچک در روستایی است که اهالیاش جایی برای جمع شدن و راز و نیاز با خدایشان ندارند. یا لولهکشی آب برای خانوادهای که زنان و دخترانش باید هر روز کیلومترها راه را با دبههای سنگین بروند و برگردند. اینها کارهای کوچکی به نظر میرسند، اما هر کدامشان، یک سنگر از سنگرهای زندگی را فتح کردن است. این سربازان، گمناماند. عکسشان در خبرگزاریها منتشر نمیشود و کسی برایشان سرود حماسی نمیسازد. پاداش آنها، برق شادی در چشم یک کودک یا دعای خیری است که از ته دل یک مادر روستایی بلند میشود. آنها مصداق واقعی «عمل صالح» هستند؛ بیادعا، خالص و خستگیناپذیر.
فرماندهی در اتاقهای شیشهای
اما این جنگ عظیم برای معیشت، یک جبهه دیگر هم دارد. جبههای که شاید کمتر به چشم بیاید، اما اهمیتش اگر از آن گروههای جهادی بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. این جبهه، در اتاقهای تصمیمگیری، در راهروهای وزارتخانهها و پشت میز مدیرانی است که سرنوشت اقتصادی میلیونها انسان به تصمیمات آنها گره خورده است. بله، مسئولان کشور هم سربازان معیشت هستند؛ یا حداقل، باید باشند.
وقتی دشمن خارجی با تحریمهای فلجکننده، مستقیماً «سفره مردم» را هدف میگیرد، این مسئولان هستند که باید در خط مقدم دفاع اقتصادی بایستند. این یک جنگ تمامعیار است. جنگی که نیازی به موشک و پهپاد ندارد؛ مهماتش نرخ تورم، قیمت ارز، قدرت خرید مردم و وضعیت کسبوکارهاست. یک تصمیم اشتباه، یک غفلت یا یک سیاستگذاری نادرست، میتواند هزاران خانواده را به زیر خط فقر بکشاند و کمر یک ملت را خم کند.

همانطور که رهبر شهیدمان بارها و بارها با دغدغه و حساسیت فرمودند، این جبهه، امروز مهمترین جبهه است. ایشان تأکید داشتند: «مسئولین به مسئله معیشت مردم یک اهتمام ویژه مصروف کنند؛ امروز مهمترین کار و اولویّت این است، چون دشمن روی این متمرکز است؛ معیشت طبقات ضعیف. مشکلاتی که برای طبقات ضعیف در امر معیشت پیش میآید، جزو اساسیترین کارها است.»
این جمله یک توصیه اخلاقی ساده نیست؛ یک استراتژی دقیق جنگی است. یعنی بدانید که دشمن کجا را میزند و شما باید دقیقاً همان نقطه را مستحکم کنید. سنگر اصلی، «معیشت طبقات ضعیف» است. سرباز این سنگر، مدیری است که شبها از فکر اینکه مبادا خانوادهای سر گرسنه بر بالین بگذارد، خواب به چشمش نمیآید.
مدیریت جهادی؛ سلاح اصلی
البته که تلاشهایی میشود؛ کسی منکر زحمات شبانهروزی بسیاری از مدیران دلسوز نیست؛ اما همانطور که فرمانده این نبرد بارها اشاره کردند، صرفاً «تلاش کردن» کافی نیست. ابزار پیروزی در این جنگ، یک روحیه خاص است. ایشان در جایی دیگر میفرمایند: «من عقیده ندارم که مسئولین ذیربط در مسائل اقتصادی تلاش نمیکنند؛ نه، تلاشهای زیادی دارد انجام میگیرد… مدیریتها بایستی قوی باشند، فعال باشند، خستهنشو باشند. هر جا ما با مدیریتهایی با این خصوصیّات -یعنی خستگیناپذیری و فعّالیّت و نشاط- مواجه بودیم دیدیم که کار پیشرفت کرده.»
«خستگیناپذیری». این کلیدواژه، همان نقطه مشترک میان آن جوان جهادی در دل کویر و آن مدیر اقتصادی در پایتخت است. همان روحیهای که باعث میشود آن گروه جهادی، ۱۸ ساعت در روز زیر آفتاب کار کند و خم به ابرو نیاورد، باید در رگهای نظام مدیریتی کشور هم جریان داشته باشد. مدیریت پشتمیزنشینی، مدیریت محافظهکار و مدیریت خسته، در این جنگ اقتصادی، مثل یک سرباز خوابآلود در پست نگهبانی است؛ اولین کسی است که ضربه میخورد و راه را برای نفوذ دشمن باز میکند.
مسئولان باید حواسشان باشد. حواسشان به جیب این ملت نجیب باشد. باید بدانند که هر امضایی که میکنند، هر بخشنامهای که صادر میکنند، تأثیر مستقیم بر کوچک و بزرگ شدن سفرهای دارد که با شرافت و سختی پهن میشود. آنها باید مثل یک دیدهبان تیزبین، نوسانات بازار را رصد کنند و مثل یک فرمانده میدانی، سریع و قاطع برای حمایت از نیروهای خودی (که همان مردم هستند) وارد عمل شوند.

تاریخ این سرزمین ثابت کرده است که گرههای بزرگ با دستهای به هم پیوسته باز میشوند. وقتی نگاهی به گذشته میاندازیم، یک الگوی تکرارشونده و درخشان میبینیم. همانطور که رهبری بهروشنی تصویر کردهاند: «ما هر جایی که به خدا تکیه کردیم، به نیروی مردم تکیه کردیم و حاضر به حرکت جهادی شدیم، پیروز شدیم؛ نگاه کنید شما از اول انقلاب تا حالا، هر جا ما مردم را آوردیم وسط کار، به نام خدا شروع کردیم و حرکتمان حرکت جهادی بود، ما در آنجا پیروز شدیم. در خود اصل انقلاب این اتفاق افتاد، مردم آمدند، مردم خیابانها را پر کردند، قشرهای مختلف مردم آمدند وسط میدان، و حرکت حرکت جهادی بود. در دفاع هشت ساله مردم آمدند وسط کار… ما پیروز شدیم؛ در همهی موارد دیگری که مردم آمدند و خدای متعال بر زبان و دل مردم حاکم بود و کار کار جهادی بود، ما پیروز شدیم».
یک ارتش مردمی با دو بال
سربازان معیشت دو بال یک ارتشاند. یک بال، همین گروههای مردمی و جهادی هستند که با غیرت و همت خود، زخمهای جامعه را مرهم میگذارند و اجازه نمیدهند چراغ امید در دل محرومان خاموش شود. آنها تجلی «حرکت از پایین» و مسئولیتپذیری اجتماعی هستند. بال دیگر، مدیران و مسئولان متعهدی هستند که با سیاستهای درست، با مدیریت قوی و با درک عمیق از شرایط جنگ اقتصادی، زمینه را برای رشد، ثبات و رفاه فراهم میکنند. آنها باید سپر بلای مردم در برابر فشارهای اقتصادی باشند و راه را برای آن گروههای جهادی هموارتر کنند.
این دو بال اگر هماهنگ با هم به پرواز درآیند، هیچ طوفان و تحریمی نمیتواند قامت این ملت را خم کند. پیروزی در جنگ معیشت، نه با شعار که با عمل به دست میآید؛ با بیل آن کارگر جهادی، با قلم آن معلم فداکار و با تدبیر آن مدیر خستگیناپذیر. اینها همه اعضای یک ارتش بزرگ و پرافتخارند؛ ارتش سربازان معیشت که برای عزت و آسایش این آب و خاک، در هر سنگری که باشند، بیصدا و بیادعا میجنگند.