یادداشت
رسالت معلم در رهایی از اسارت سوداگری است

«برهان» سلاح شهید مطهری برای بیدار کردن جان معلمی از دیدگاه مطهری آیینه‌ کیمیاگری استبه قلم آیت‌الله احمد مبلغی، استاد درس خارج فقه

روزگاری بود، سخت پرالتهاب؛ غبار اندیشه‌های عاریتی، چشم حقیقت‌جویان را می‌آزرد و راه را بر مسافران گم‌کرده‌ مسیر می‌بست. در این میانه، مردی از تبار روشن خرد، پای به میدان نهاد؛ با سلاحی از جنس برهان، آمد تا زنگار از چهره‌ دین و دانش بشوید. خون سرخش بر سنگفرش جهالت، نه یک پایان، که یک آغاز شد؛ نقطه‌ عطفی تا تقویم این دیار، روز پروازش را به نام «معلم» گره بزند تا من و تو، تا آیندگان بدانیم که رسالت آموختن، چیزی نیست، جز بیدار کردن جان.

آیینه کیمیاگری و تزکیه جان

در نگاه آن استاد شهید، معلمی پیش از آنکه انباشتن ذهن‌ها باشد، آیینه‌ کیمیاگری است. آیینه‌ای که در نخستین گام، باید زنگار از سیمای خویش پاک کند. او می‌گفت که نقطه‌ آغازِ دانایی، فرو رفتن در خویشتن است؛ تزکیه است. شکوه این کیمیاگری را تنها زمانی درمی‌یابی که معلم، خود، عامل راه باشد و عطر منش او در جان شاگردان بنشیند.

این آیینه‌ کیمیاگر، در مسیر کمال، هرگز از صیقل خوردن بی‌نیاز نمی‌شود. اهل تعلیم باید شجاعت اعتراف به کاستی‌های خویش را داشته باشند و مدام، در تکاپوی اعلم شدن بسوزند. کاروان دانش، ایستایی نمی‌شناسد؛ پیوسته پوست می‌اندازد و آموزگار کامل‌تر فردا، جای معلم دیروز را می‌گیرد و آنجا که دست معلم خاکی کوتاه می‌ماند، «فطرت» قد علم می‌کند؛ راهبری درونی و بی‌نیاز از هر برهان، که حقایق را در ما فریاد می‌زند. و در پهنه‌ای سترگ‌تر، تاریخ، چونان معلمی تمام‌عیار رخ می‌نماید تا در کنار وحی، درس‌های جاودانه‌ هستی را در گوش جان انسان زمزمه کند.

رود خروشان آگاهی و رهایی از اسارت

علم، در ساحت اندیشه‌ او، رودی است خروشان که به دریای متصل می‌پیوندد. چه تمثیل شگرفی! قطره‌ وجود عالم، چون با جریان پرخروش حیات اجتماعی درآمیزد، از زندان حقیر «فردیت» می‌رهد و در اقیانوسِ بی‌کران جامعه و تاریخ، جاودانه می‌شود.

اما وای اگر این رود خروشان، از سرچشمه‌ قداست بِبُرّد و به دره‌ وهم‌انگیز سوداگری سرازیر شود. آنگاه به همان اسارتی تن می‌دهد که شعار فریبنده‌ «علم برای قدرت» رقم زد؛ همان‌جا که نوابغی چون اینشتین، ناخواسته در زنجیر اربابان زر و زور گرفتار می‌شوند و علم، رسالت بیدارگری‌اش را وامی‌نهد.

اما در مکتب ما، مکتب وحی، قصه چیز دیگری است. علم، فریضه‌ای است مقدس به وسعت شناخت تمام کائنات. نقطه‌ آغاز این شجره‌ طیبه، نه در کاخ‌ها، که در حیاط ساده‌ مسجدی در مدینه بود؛ با کلام پیامبری که خود، مکتب بشری ندیده بود. اما به اشارت «عَلَّمَ بِالقَلَم»، آموزگار و آفریننده‌ دارالعلم‌های جهان شد. در این مکتب، آگاهی از غیب، نه از سر ادعا، که از مسیر زانو زدن در برابر «ذی‌علم» و اتصال به سرچشمه‌ لایزال الهی ممکن می‌شود.

درخت تناور حکمت و پیوند علم و ایمان

در این آسمان معرفت، آگاهی، درخت تناور حکمت است؛ شجره‌ای که ریشه در ژرفای جان دارد و شاخسارانش را تا اوجِ آسمان کشانده است. خرد ناب، حاصل پیوند عاشقانه‌ دو عنصر است: نخست «علم مطبوع»، همان سرشت و استعداد درونی که بذر این درخت است و دیگر «علم مسموع»، دانشی که می‌آموزیم و چونان آب و آفتاب، بذر را می‌پروراند.

از همین روست که در مکتب اسلام، آموختن، تلمبار کردن واژه‌ها در ذهن نیست؛ هنری است آمیخته با ظرافت روان، تا جان آدمی، پذیرای رویشِ این درخت باشد. این درخت تناور، در بند مرزهای خاکی نیست؛ علم، وطن ندارد. اما اگر این علم از چشمه‌سار «ایمان» سیراب نشود، میوه‌اش زهرآگین خواهد بود و ابزاری برای تباهی. قداست این آگاهی چنان است که در سپیده‌دم آفرینش، فرشتگان در برابرِ آنکه «اسماء» را آموخت، به سجده افتادند.

پاسداری از حریم آزادگی و شکوه معرفت

باری ... پاسداری از شکوه این درخت، نیازمند حراست از حریم آزادگی است. باید از آفت‌های حقیرکننده دور ماند. نهادهای علمی ما باید از تقلیل دادن وسعت دانش بپرهیزند و شأن آن را پاس بدارند.

اوج این کمال و این نگاه جامع را باید در سیره‌ پیامبر اعظم(ص) جستجو کرد؛ همان مکتب‌ندیده‌ای که آموخته‌هایش، وام‌دار هیچ بشری نبود. وحی، یگانه آموزگار و مربی او شد تا به تمام تاریخ نشان دهد که درخت حکمت، آنگاه که بی‌واسطه به سرچشمه‌ مطلق متصل شود، سایه‌ساری خواهد ساخت برای رستگاری ابدی ابنای بشر.