یادداشت
منحصربه‌فرد بودن الگوی ایرانی در میدان و دیپلماسی

به قلم میخائیل عوض، نویسنده و تحلیلگر سیاسی لبنانی

درباره تحلیل اعلام پایان جنگ و سناریوهای احتمالی آن در ذهن دونالد ترامپ و تیم او، نه به عنوان یک تصمیم حاکمیتی بلکه به عنوان اعلامیه‌ای بدون پشتوانه در واقعیت، باید گفت که این وضعیت پوششی مقدماتی برای خطرناک‌ترین مرحله است، جایی که نبرد از سطح درگیری مستقیم به فضای محاصره منتقل می‌شود. آنچه به عنوان پایان اعلام می‌شود، در میدان به عنوان مرحله‌ای انتقالی بازتعریف می‌گردد: کاهش تراکم آتش، تثبیت خطوط تماس منعطف، و حفظ آمادگی رزمی در بالاترین سطوح خود.

در این چارچوب، فرماندهی وارد الگوی مدیریت نبرد پیچیده‌ای می‌شود: استقرار مجدد تاکتیکی نیروها بدون از هم پاشیدن ساختار ضربتی، فعال‌سازی ابزارهای فشار غیرمستقیم (اقتصادی/دریایی/اطلاعاتی)، و گشودن مسیرهای درگیری جایگزین با هزینه کمتر و قابلیت بیشتر. هدف عقب‌نشینی از صحنه عملیات نیست، بلکه بازشکل‌دهی آن به‌گونه‌ای است که امکان کنترل کلیدهای تشدید و کاهش تنش را با توجه به مقتضیات لحظه فراهم کند.

بر این اساس، این مرحله با منطق کمین عملیاتی مدیریت می‌شود: نیروهایی در حالت آماده‌باش، درگیری‌های به تعویق افتاده و شناسایی مستمر در انتظار فرصتی قاطع. در نتیجه، آنچه که اعلام شده است پایان‌بخش نبرد نیست، بلکه یک دستور عملیات اعلام‌نشده است که جنگ را از رویارویی آشکار به سطوحی خطرناک‌تر و دردناک‌تر برای مردم منتقل می‌کند.

 اول: تحلیل اعلام «پایان جنگ»؛ از دیپلماسی تا واقعیت میدانی

در تحلیل استراتژیک، پایان جنگ‌ها با اظهارات سنجیده نمی‌شود، بلکه با سه شاخص تعیین‌کننده: خروج نیروها، تثبیت توافق رسمی و توقف بالفعل عملیات‌های رزمی رقم می‌خورند. این در حالی است که هیچ کدام از این موارد تحقق نیافته‌اند.

اعلام آتش‌بس به عنوان «پایان جنگ» برای اجتناب از محدودیت‌های قانون اساسی است؛ به ویژه مهلت ۶۰ روزه که رئیس‌جمهور آمریکا را به بازگشت به کنگره ملزم می‌کند. این اقدام به ابزاری برای دور زدن قانون اساسی تبدیل شده است که به دولت آزادی می‌دهد تا بعداً جنگ جدیدی را آغاز کند.  

بنابراین وضعیت موجود به منازعه پایان نمی‌دهد، بلکه از نظر قانونی شرایطی برای پایان یک دور و آغاز دور جدیدی از جنگ فراهم می‌کند و ضمن اینکه به قوه مجریه حاشیه عمل بیشتری می‌دهد، زمان پاسخگویی آن را به تأخیر می‌اندازد. بدین ترتیب، اعلام آتش‌بس به ابزاری برای دور زدن قانون اساسی تبدیل می‌شود که ابتکار عمل را در دست رئیس‌جمهور نگه می‌دارد و گزینه تشدید تنش را در صورت نیاز حفظ می‌کند.

مهم‌تر از همه اینکه که «توقف جنگ» نقطه مقابل جنگ نیست، بلکه مرحله‌ای از مراحل آن است؛ باقی ماندن نیروها، ادامه آمادگی و نبود ترتیبات تضمین‌کننده، همگی شاخص‌هایی هستند که نشان می‌دهند محیط عملیاتی بسته نشده، بلکه در سطحی کم‌صداتر و پایدارتر بازتنظیم شده است. بر این اساس، آنچه شاهد هستیم چندان پایان جنگ نیست بلکه تحولی در شکل آن است: گذار از رویارویی آشکار به وضعیت «نه جنگ/نه صلح» که با ابزارهای پیچیده‌ای مثل فشار اقتصادی، پیام‌های بازدارنده، درگیری‌های محدود مدیریت می‌شود و امکان طولانی‌تر کردن منازعه و کاهش هزینه مستقیم آن را فراهم می‌کند و همزمان قابلیت انفجار در لحظه‌ای حساب‌شده را حفظ می‌نماید.

 دوم: چگونه امکان قانونی برای جنگی دوباره فراهم می‌شود؟

 اعلام پایان جنگ یک فرار استراتژیک حساب‌شده از بن‌بست مهلت قانون اساسی است که رئیس‌جمهور آمریکا را در طول شصت روز به انجام عملیات‌ها بدون مجوز کنگره محدود می‌کند. با این اقدام از فعال‌سازی مکانیسم‌های نظارتی جلوگیری می‌شود و نیاز به حضور رئیس‌جمهور در کنگره برای ارائه گزارش در مورد جنگ را از بین می‌رود. این درحالی است که توانایی‌ها و تجمعات در حالت آماده‌باش باقی می‌مانند و امکان اقدام نظامی سریع را فراهم می‌کند. درواقع خلأ زمانی بین «اعلام پایان» و «خروج واقعی» به پنجره‌ای تاکتیکی تبدیل می‌شود که می‌توان از آن برای انجام ضربات سریع بدون هزینه اعلام یک جنگ جدید برنامه‌ریزی کرد.

در چنین شرایطی به نظر می‌رسد ترامپ روی واکنش ایران به محاصره دریایی حساب کرده است؛ اگر تهران دست به اقدامی نظامی در پاسخ به محاصره دریایی آمریکا بزند - حتی اگر محدود باشد - می‌توان آن را بهانه‌ای برای آغاز دور جدید جنگ کرد. بر این اساس، محاصره از ابزار فشار به ابزار تحریک حساب‌شده تبدیل می‌شود که هدف آن تولید لحظه‌ای از درگیری برای مشروعیت دادن دوباره به جنگ است.

بنابراین، اعلام پایان جنگ نه به عنوان نقطه پایان، بلکه به عنوان بخشی از تاکتیک مرحله‌ای برای مدیریت زمان قانون اساسی و بازگشایی منازعه با شرایط مساعدتر ارزیابی می‌شود.

سوم: چرا ایران با تحریم‌ها یا محاصره سقوط نمی‌کند؟

تحریم‌ها، هر چقدر هم شدید باشند، در هیچ یک از موارد بزرگ ابزاری برای ساقط کردن یک نظام سیاسی نبوده‌اند، بلکه ابزاری برای فشار بلندمدت بوده‌اند که جوامع را بیشتر تضعیف می‌کنند. از عراق تا سوریه و لیبی و کوبا و سودان، همین الگو تکرار شده است: حکومت باقی می‌ماند، در حالی که اقتصاد ضعیف می‌شود و جامعه تحلیل می‌رود، و تغییر ریشه‌ای تنها زمانی رخ می‌دهد که عامل خارجی تعیین‌کننده‌ای مانند مداخله نظامی مستقیم یا انفجار داخلی خشونت‌بار وارد عمل شود.

اما ایران یک اقتصاد شکننده و وابسته نیست، بلکه سیستمی است که از لحاظ تاریخی با فشار سازگار شده است. ساختار اجتماعی آن بر پایه انسجام ایدئولوژیکی استوار است که به آن توانایی فوق‌العاده‌ای در تحمل هزینه می‌دهد، جایی که تحریم‌ها از عامل تجزیه به عنصر بسیج داخلی تبدیل می‌شوند. افزون بر این، اقتصاد ایرانی از انعطاف‌پذیری بالایی از طریق خودکفایی نسبی، توسعه کانال‌های دور زدن تجاری و مالی، و ساخت اقتصادی موازی که اثر انزوا را محدود می‌کند، برخوردار است. این درحالی است جغرافیا، عنصری تعیین‌کننده است؛ کشوری با وسعت و عمق استراتژیک زیاد را نمی‌توان به راحتی با ابزارهای سنتی محاصره خفه کرد.

تجربه انباشته در مورد تحریم‌ها از زمان پیروزی انقلاب ایران نیز اهمیت زیادی دارد؛ به گونه‌ای که فشارها به محرکی برای بازسازی حکومت و تقویت توانایی‌های خودکفای آن در حوزه‌های تولید، فناوری و مدیریت تبدیل شده است. این تجربه نهادها و سازوکارهای جذب شوک را تولید کرده است که محاصره را به چالشی قابل سازگاری تبدیل می‌کند، نه تهدیدی وجودی.

بر این اساس، کارکرد محاصره در استراتژی آمریکایی نه به عنوان ابزاری برای سرنگونی نظام، بلکه به عنوان ابزاری ترکیبی برای فرسایش آن به حساب می‌آید که هدف آن افزایش هزینه سیاست‌های ایران، کند کردن رشد آن، و ایجاد محیط فشاری مستمر است که ممکن است آن را به انجام واکنشی حساب‌شده یا ناگهانی سوق دهد. و این چیزی است که آمریکا روی آن برای شروع جنگی جدید حساب کرده است.

چهارم: منحصربه‌فرد بودن الگوی ایرانی

ساختار نظام ایران ترکیبی هوشمند است. به گونه‌ای که تکثر جریان‌های سیاسی (اصلاح‌طلب/محافظه‌کار) در چارچوب نظام، نوسازی دوره‌ای نخبگان از طریق انتخابات منظم و مرجعیت عالی حاکم (ولایت فقیه) در خود دارد که تناقضات را حل و فصل کرده و از فروپاشی جلوگیری می‌کند.

این ساختار، پویایی داخلی کنترل‌شده‌ای ایجاد می‌کند: کشمکش سیاسی بدون تهدید وجودی برای نظام. این مزیتی نادر در نظام‌های منطقه است که اغلب به سمت جمود یا انفجار می‌روند.

این مهندسی هوشمند، به نظام ایرانی ویژگی نادری می‌بخشد: انعطاف‌پذیری درون ثبات؛ به جای اینکه فشارهای خارجی به انفجار تناقضات منجر شود، این فشارها در درون نهادها جذب و بازچرخانی می‌شوند و به انرژی برای سازگاری مجدد تبدیل می‌گردند. به این معنا، تکثر منضبط به منبع قدرت تبدیل می‌شود، زیرا امکان تغییر سیاست‌ها و چهره‌ها را بدون خدشه به جوهر نظام فراهم می‌کند.

بنابراین قدرت نظام در سختی آن نیست، بلکه در توانایی آن برای مدیریت تناقضاتش بدون انفجار است. نظام‌هایی که در جذب اختلاف درون ساختار خود موفق می‌شوند و سازوکارهایی برای نوسازی مستمر با وجود مرجعی قاطع فراهم می‌کنند، توانایی بیشتری برای جذب شوک‌های خارجی دارند. و این، به طور بنیادین، توانایی ایران را برای انسجام در برابر فشار محاصره توضیح می‌دهد، جایی که چالش خارجی به عنصری تبدیل می‌شود که انسجام داخلی را تقویت می‌کند نه اینکه آن را تضعیف نماید.

 نتیجه‌گیری

جنگ‌های مدرن با یک تصمیم پایان نمی‌یابند، بلکه دگرگون می‌شوند: از رویارویی نظامی آشکار به منازعه کم‌شدت، از برخورد مستقیم به فرسایش اقتصادی، از نبرد میدانی به مدیریت بلندمدت فشارها و موازنه‌ها. اعلام پایان، در این بستر، ممکن است صرفاً یک جابه‌جایی تاکتیکی با هدف کسب زمان، یا دور زدن محدودیت‌های قانونی، یا بازآرایی ابزارهای منازعه باشد.

حساب کردن روی محاصره به عنوان ابزاری برای سرنگونی، رویکردی با کارایی محدود است، زیرا تجارب ثابت کرده‌اند که نظام‌ها با تحریم‌ها سقوط نمی‌کنند؛ بلکه خود را با آن‌ها سازگار می‌کنند، در حالی که جوامع هزینه بیشتری را متحمل می‌شوند. در چنین شرایطی است که مهم‌ترین عامل ظهور می‌کند: ساختار نظام داخلی. توانایی در مدیریت تناقضات، نوسازی نخبگان و حفظ مرجعیت حاکم، عناصر اساسی در پایدار ماندن در برابر فشار خارجی را تشکیل می‌دهند.

بر این اساس، چشم‌انداز کنونی را نه تنها با منطق «جنگی تمام شده» یا «جنگی ادامه‌دار» می‌توان خواند، بلکه درون معادله‌ای پیچیده‌تر قرار می‌گیرد: منازعه‌ای باز که شکلش پیوسته تغییر می‌کند، جایی که نه با پیروزی سریع، بلکه با تاب‌آوری بیشتر و توانایی بالاتر در سازگاری و مدیریت زمان، نتیجه رقم می‌خورد.