«دفتر خاطرات سرزمین غدیر» کتابی است به قلم محمدرضا انصاری که با روایتی متفاوت، خاطرههای سه روز اعلام ولایت دوازده امام(ع) در غدیر خم و ۱۴وقایع ۱۴۰۰ ساله آن تا به امروز را برای ما روایت میکند. کتابی که خواندن آن موجب میشود لذت در غدیر بودن را از عمق جانمان احساس کنیم و اگر در آنجا نبودهایم از شنیدن ماجراها و سرگذشت آن لذت ببریم.
سرزمین غدیر، سرزمین نبوت و ولایت که ثمره زحمات ۱۲۴ هزار پیامبر در آنجا اعلام، بلندترین و مهمترین خطابه پیامبر خطاب به بشریت در آنجا بیان و بیعتی ۱۲۰ هزار نفری در آن رخ داده است، از آنچه دیده و شنیده برای ما روایت میکند؛ روایتهایی کوتاه و خواندنی که ایکنا تا روز عیدالله اکبر هر روز بخشهایی از آن را منتشر خواهد کرد.
سالها گذشت و من يادگار مراسم اعلام ولايت را همچون نگينی گرانبها در خود نگاه داشته بودم. مسجد غدير را میگویم. محدوده مسجد که توسط پیامبر(ص) و اصحاب علامت گذاری شده بود چندین سال باقی بود. کاروانهای حجاج و غير آنان در آنجا نماز میخواندند و جای جایش را بازدید میکردند، و در بازگشت به وطنشان ماجراى آن را براى همه میگفتند.
از مسافرانی که برای استراحت نزد من میآمدند میشنیدم که پیامبر(ص) از دنیا رفته و پس از او همان کسانی که در ایام الولایه قصد بر هم زدن و اعتراض داشتند، بر علیه امیرالمؤمنین(ع) متحد شدهاند و مقام عظیم او را نادیده گرفته و ابوبکر را بر منبر پیامبر(ص) نشاندهاند. همه چیز را میتوانستم باور کنم جز اینکه سردمداران توطئه بالاخره توانستهاند خلافت را در اختیار خود آورند. هنگامی طاقتم تمام شد که شنیدم با مرگ او، همدستش عمر خلافت را به دست گرفته است. کم کم درباره خودم نیز احساس خطر کردم و با خود گفتم: حتماً روزی سراغ من هم خواهند آمد و این یادگار زیبا را خراب خواهند کرد، چراکه این مسجد خاری در چشم دشمنان بود و اهل سقیفه هرگز چشم دیدن چنین بنای اعتقادی - تاریخی را نداشتند.
آری، بالاخره فرمان تخریب این مکان مقدس صادر شد. به دستور عمر بن خطاب مسجد غدیر خم از میان بردہ شد و علامت آن محو گردید و سقیفه پنداشت که آخرین یادگار غدیر از صفحه روزگار برداشته شد.
ولی محبین ولايت، جغرافیای آن را حفظ کردند و پس از ۲۵ سال در زمان حکومت ظاهری امیرالمؤمنین(ع) بار دیگر مسجدم را احبا نمودند.
خوشحال بودم که دوباره نام من، بلکه نام مکان اعلام ولايت زنده شده است. اما خوشحالی من چند سالی بیشتر طول نکشید که شنیدم معاویه ـ که او را نیز در میان فتنه گران دیده بودم ـ خلافت را به دست گرفته و بر سر منبرها به امیرالمؤمنین(ع) اهانت میکند. بار دیگر بر خود لرزیدم و هر لحظه در انتظار حادثه بودم. روزی ۲۰۰ مسافر مسلح را دیدم که نزدیک میشوند و ای کاش زمین آنان را در خود فرو میبرد. وقتی رسیدند فهمیدم فرستادگان معاویه هستند که به دستور او مأمور به تخریب مسجد غدیر هستند. در حالی که زیر چکمههایشان خرد میشدم و کسی به فریاد مظلومیت من اعتنا نمیکرد، برای بار دوم آن بنای اعتقادی را با خاک یکسان کردند و رفتند.

۳۰ سال دیگر از آن تخریب گذشت و برکه و درختان و تک تک ریگهای سرزمین من بر این همه مظلومیت اشک میریختیم، تا اینکه روزی قدمهای مبارک حسین بن علی(ع) ما را آرام کرد. من امام حسین(ع) را هنگام کودکی همراه پدر بزرگ و پدر و مادر و برادر دیده بودم. این بار حضرت را با کاروانی دیدم که به سدت عراق میرفت، با عمق وجودم چهره مهرمان او را مینگرم که غم فراق پیامبر و امیرالمؤمنین و مادرش حضرت زهرا(س) و امام حسن(ع) را دارد.
حضرت توقفی کوتاه در سرزمین من داشت و سپس به راه افتاد. نمیدانستم که برای همیشه با او خداحافظی میکنم. آری، او به کربلا میرفت که بازگشتی از آن نبود. او یادگار غدیر بود که به مذبح عاشورا میرفت.
معاویه هر چند مسجد را تخریب کرده بود، اما پس از او در یک فرصت استثنایی عدهای از شیعیان به سراغ من آمدند. آنان مسجد ولايت را دوباره بنا کردند، به گونهای که در زمان امام باقر(ع) این مسجد برپا بود و حضرت سفارش آن را میفرمود.
چه کسی بالاتر از وارثان مقام ولايت كه با قدم خود خاک مرا متبرک سازند. من منتظر بودم میراث داران حقیقی سرزمین من یعنی دوازده امام علیه السلام سری به خانه خود زنند تا چهره زیبایشان را ببینم، اما با برخوردی که سقیفه پایه ریزی کرد، چگونه چنین انتظاری تحقق مییافت؟
شاید امامان در سفر حج از کنار من عبور کرده یا توقفی داشتهاند ولی فضای ظلمانی دشمن اجازه نداده که مرا به مردم معرفی کنند و یا حتی خود را بشناسانند.
گویا امروز بار دیگر بخت یارم شده که امام صادق علیه السلام مرا با قدمهای خویش مشرف فرمودهاند. چشمانم به شمشین وارث مقام ولايت روشن است که هنوز او به دنیا نیامده، پیامبر علیه السلام در آن روز زیبا ولايتاش را اعلام کرد. خدا را شکر که امروز مسجد غدیر برپاست. او در آن روز نبوده، ولی تعجب میکنم چگونه جای جای این سرزمین را میشناسد و حتی اخبار آن را با تمام جزئیات بیان میکند. آن حضرت نگاهی به سمت چپ مسجد کرد و جای منبر را نشان داد و فرمود: آنجا جایگاه پیامبر علیه السلام بود هنگامی که فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه». سپس به سمت دیگر مسجد نگاهی کرد و فرمود: آنجا خیمه ابوبکر و عمر و سالم مولی ابی حذیفه و ابوعبیده جراح است که سخنانی درباره پیامبر علیه السلام گفتند و درباره آنان آیهای نازل شد.
این خبرها را که من با چشم خود دیدهام، او از کجا میداند؟ یادم آمد که پیامبر(ص) بر فراز منبر در آن روز میفرمود که هر علمی را خدا به من آموخته در جانشینانم خواهید یافت. آری، خدا اینان را بر غیب خود مطلع فرموده است. امام صادق(ع) را بدرقه کردم و همچنان چشم به راه وارثان ولايت ماندم ولی فقط این خبر به من رسید که امام کاظم(ع) به شیعیانش سفارش مسجدم را کرده و فرموده است: «در آنجا نماز بخوان که فضیلت خاصی دارد و پدرم امام صادق(ع) نیز همین سفارش را میکرد».