سینمای دفاع مقدس به عنوان یکی از مهمترین ارکان هویتبخش در هنر هفتم ایران، همواره در مسیر تحول و مواجهه با چالشهای نوظهور قرار داشته است. با گذشت دههها از پایان جنگ تحمیلی، این پرسش بنیادین همواره ذهن اهالی فرهنگ و مخاطبان را به خود مشغول کرده است که چگونه میتوان با حفظ اصالتها و ارزشهای ریشهدار این ژانر، روایتی متناسب با ذائقه نسلهای جدید و ابزارهای مدرن سینمایی خلق کرد. عبور از کلیشههای تکراری و گریز از بیانیههای صرف سیاسی، نیازمند بازنگری در نوع نگاه به درام و تلاش برای درک عمیقتر از زیست امروزین است.
تأثیرگذاری آثار سینمایی در حوزه مقاومت، بیش از آنکه وابسته به بودجههای کلان یا سفارشهای سازمانی باشد، منوط به سواد بصری، دانش استراتژیک مدیران فرهنگی و اعتماد به خلاقیت فیلمسازان مستقل است. هنگامی که محتوا در قالب گزارشهای خبری تقلیل یابد، هنر جایگاه اصلی خود را که همان القای درونی پیام از طریق تصویر و درام است، از دست میدهد. بنابراین ایجاد تعادل میان تعهد آرمانی و ساختار هنری، مستلزم ریلگذاریهای هوشمندانه و فراهم کردن بستری برای آزمون و خطای هنرمندان جوان در فضایی آزاداندیشانه است.
مفهوم مقاومت در شرایط کنونی جهان، دیگر محدود به مرزهای جغرافیایی و بسترهای تاریخی نیست، بلکه به یک بینش انسانی و تربیتی فراتر از میدانهای نبرد تبدیل شده است. این فرهنگ باید در لایههای درونی خانواده و جامعه ریشه بدواند تا فرد بتواند در برابر فشارهای اقتصادی، طمع، حرص و رذایل اخلاقی، تابآوری مبتنی بر سرشت انسانی خود را حفظ کند. بدین ترتیب، سینما نه به عنوان ابزاری تبلیغاتی، بلکه به عنوان راوی سبک زندگی مقاومتی، میتواند کارکرد عینی و تربیتی پیدا کند و مخاطب را در مواجهه با چالشهای روزمره توانمند سازد.
همچنین ضرورت حضور فعال و مؤثر بانوان به عنوان قهرمانان این ژانر، نکتهای است که سینمای دفاع مقدس ایران همچنان در آن دچار ضعف ساختاری و ذهنی است؛ زیرا نگاه غالب در مدیریت هنری و فضای تولید، هنوز مردانه است. این در حالی است که ورود بانوان به این عرصه میتواند لطافت، عاطفه و زاویه دید متفاوتی را به سینمای مقاومت ببخشد و با شکستن انحصار روایی موجود، گنجینههای مغفولمانده از ایثار و حماسه را به تصویر بکشد
پرویز شیخطادی، از کارگردانان، نویسندگان و تدوینگران سینمای ایران است که فعالیت هنری خود را از دهه ۷۰ آغاز کرده است. او در آثار خود همواره دغدغههایی پیرامون تاریخ معاصر، هویت ملی و مفاهیم مقاومت داشته و تلاش کرده است با نگاهی تحلیلگرانه به سراغ سوژههای کمتر دیدهشده برود. شیخطادی که در کارنامه کاری خود فیلمها و سریالهای شاخصی همچون «روزهای زندگی»، «بانوی سردار» و «آتش در گلستان» را دارد. ایکنا پیرامون این موضوع با پرویز شیخطادی، کارگردان سینما و تلویزیون، گفتوگویی انجام داده است که در ادامه میخوانیم.
ایکنا - با توجه به اینکه شما به عنوان فیلمساز در ژانر دفاع مقدس آثار قابل توجهی تولید کردهاید، چگونه میتوان بدون فاصله گرفتن از اصالتها و ارزشهای این سینما، روایتهای جدید و متناسب با نسل امروز ارائه داد؟
ابتدا باید ببینیم کسانی که در گذشته آثار خوب و ماندگاری در این ژانر میساختند، اکنون کجا هستند و چرا تجربه آنها تکثیر نشده است. این آسیبشناسی حتما باید انجام شود و مشخص شود چرا جریان تولید آثار استاندارد، کمرنگ شده است. آمار دقیقی ندارم که بتوانم با قطعیت بگویم روند تکرار آثار کلیشهای تا چه حد واقعی و فراگیر است، بنابراین نمیتوانم آن را به صورت مطلق تأیید کنم، اما اگر چنین روندی وجود داشته باشد، باید به این پرسش برگردیم که اهرمهای فرهنگی کشور و مراکز تصمیمگیری در حوزه فرهنگ در اختیار چه کسانی است. بدیهی است این افراد تاثیر جدی دارند و ریلگذاری اولیه توسط آنها انجام میشود.
آنها هستند که تعیین میکنند چه کسانی لایق فعالیت در این حوزهها هستند و بودجهها چگونه تخصیص پیدا کند؛ بنابراین باید نسبت به مخاطب امروز، نسبت به آینده و نسبت به تحولات فرهنگی، سواد کافی و نگاه پژوهشمحور داشته باشند. باید چنان دیدگاهی داشته باشند که اگر جوانان امروز با ایدهها و خلاقیتهای مدرن وارد عرصه میشوند، امکان بروز و ظهور پیدا کنند؛ بتوانند حتی در فضایی امن، آزمون و خطا داشته باشند و موقعیتهایی خلق کنند که به فرم و محتوا رنگ و بوی تازهتری بدهد.
ایکنا - یکی از آسیبهای جدی در این ژانر، شعارزدگی و تبدیل فیلمها به بیانیههای سیاسی است که مخاطب را پس میزند. چگونه میتوان میان تعهد آرمانی و دراماتیزه کردن داستان تعادل ایجاد کرد تا فیلم در وهله نخست به عنوان یک اثر هنری مستقل باقی بماند و از افتادن به ورطه کلیشههای رایج دور شود؟
ریشه این مشکل به نوع نگاه مدیران فرهنگی بازمیگردد. سالها پیش از یکی از رؤسای جمهور وقت پرسیدم چقدر با هنر و فرهنگ آشنایی دارد. پاسخ او محدود به تعامل با خبرنگاران بود؛ در حالی که اگر درباره مباحث پیچیده صنعتی یا معماری از او سوال میشد، پاسخهای دقیق و کارشناسی داشت. این نشان میدهد که برای برخی تصمیمگیران، هنر صرفاً در گزارشنویسی و اخبار خلاصه میشود. وقتی مدیران، اثرگذاری محتوا را در قالبهای خبری و گزارشی جستوجو میکنند و از زبان تصویر و کارکرد درام آگاهی ندارند، نتیجه طبیعی، تولید آثار شعاری است. مشکل اینجاست که همین افراد بودجه و سیاستگذاری را در اختیار دارند؛ بنابراین هنگامی که نگاه بصری در سطوح مدیریتی غایب است، ترجمه صحیح محتوا به تصویر رخ نمیدهد.
مدیریت فرهنگی باید بداند فیلمساز همکار او است، نه کارمند زیردست. اگر این درک متقابل شکل گیرد، سفارشیسازی نه تنها باعث کاهش کیفیت نمیشود، بلکه میتواند ضامن تولید آثاری راهبردی و در عین حال هنری باشد که نیازهای واقعی کشور را در بهترین قالب دراماتیک بازتاب میدهد
در این میان، فیلمسازان، حتی باتجربهترین آنها، قربانی این فیلترها هستند. فیلمساز حرفهای که با سینمای روز جهان آشناست، به خوبی میداند چگونه قصه بگوید، اما برای عبور از این فیلترها و گرفتن تأیید از مدیران، ناچار میشود محتوا را با فریاد و بیانیه به مخاطب تحمیل کند، نه با «القا و تصویر». در چنین شرایطی، محتوا به جای آنکه در عمق وجود مخاطب بنشیند، در سطح باقی میماند. فیلمساز مقصر اصلی نیست؛ او در چنبره سلیقههای غیرهنری گرفتار است. ریشه اصلی ضعف فرمی در سینمای ما به ریلگذاریهای اشتباه و سلیقههای مدیران اجرایی بازمیگردد. اگر به دنبال تولید آثار ماندگار و تاثیرگذار در سطح ملی یا جهانی هستیم، باید به زبان درام اعتماد کنیم، نه به زبان بیانیه. مدیریت فرهنگی باید در جایگاه تسهیلگر قرار بگیرد و به هنرمند اجازه دهد با دانش و خلاقیت خود، محتوا را در ساختاری جذاب و باورپذیر روایت کند تا پیام به جای تحمیل، به شکلی هنری درونی شود.
ایکنا - در ژانر مقاومت در سالهای اخیر بخش قابل توجهی از پروژهها سفارشی شده است. آیا این امر به دلیل ناتوانی بخش خصوصی در تأمین هزینههای بالای تولید اجتنابناپذیر است، یا دلایل دیگری نیز میتوان برای این وضعیت برشمرد. آیا سفارشی بودن به معنای کاهش کیفیت هنری است یا میتواند به فرمولی برای همکاری نهادها و هنرمندان در جهت اهداف کلان کشور تبدیل شود؟
اصل سفارش فینفسه اشکالی ندارد. تصور کنید وزارت امور خارجه، افق پنج ساله برای خود تعریف کرده است و میخواهد روابطی را ایجاد یا اصلاح کند. طبیعی است که باید به فیلمسازان، هنرمندان و فعالان هنرهای تجسمی سفارش دهد تا این موضوعات را در آثار خود طرح کنند. میگوید برای پنج سال آینده چنین رویکردی دارم. یا وزارت صنعت، معدن و تجارت میتواند برای موضوعات مهم ملی از سازندگان حرفهای دعوت کند. آنها باید با محتوا درگیر شوند؛ آدرس غلط ندهند، مسئلهمندی را مطرح کنند، پرسش ایجاد کنند، نیازها را نشان دهند و سپس فیلمساز آن را دراماتیزه کند، در فضایی مبتنی بر اعتماد، نه در مناسبات آمرانه و مبتنی بر بیاعتمادی.
وزارت گردشگری نمونه دیگری است؛ برای معرفی مناطق مهم کشور و اقوام مختلف. در این رابطه کارهای بسیاری باید انجام شود و این حوزه به سفارش نیاز دارد. برخی موضوعات مهم کشوری را نمیتوان رها کرد و منتظر ماند تا هر زمان فیلمساز دلش خواست سراغ آنها برود. بنابراین دعوت و سفارش، از این منظر نه تنها بد نیست، بلکه ضروری است؛ مسئله اصلی چگونگی سفارش دادن است. لازم به ذکر است مشکل از جایی آغاز میشود که فرد سفارشدهنده، هنگام پذیرش یک مسئولیت، هیچ آموزش جدی در حوزه هنر و سواد بصری ندیده است. کسی که فقط مدیریت خوانده و هیچ مواجهه عمیقی با هنرهای بصری، سینما یا هنرهای تجسمی نداشته است، طبیعتا درک دقیقی از چگونگی سفارش دادن و تعامل با هنرمند ندارد. امروز دورهای نیست که وزیر یا معاونان او نسبت به فرهنگ بیگانه باشند. حتی وزیر صمت نیز باید بخشی از نگاه خود را فرهنگی کند تا بتواند از ظرفیت هنر برای ارتقای آن وزارتخانه استفاده کند.
اکنون دوره درگیر کردن مخاطب در قالب درامهای جذاب و سرگرمکننده است؛ این یعنی تعامل هوشمندانه، نه دستور دیکته شده. مدیریت فرهنگی باید بداند فیلمساز همکار او است، نه کارمند زیردست. اگر این درک متقابل شکل گیرد، سفارشیسازی نه تنها باعث کاهش کیفیت نمیشود، بلکه میتواند ضامن تولید آثاری راهبردی و در عین حال هنری باشد که نیازهای واقعی کشور را در بهترین قالب دراماتیک بازتاب میدهد.
ایکنا - در شرایط فعلی جهان که با بیعدالتیها و چالشهای نوین روبهرو هستیم، چگونه میتوان مفهوم مقاومت را از بستر صرفاً تاریخیِ جنگ خارج کرد و آن را به مفاهیم انسانی روز پیوند زد تا امکان ارتباط مخاطب جهانی و حتی نسل جدید داخل کشور با آن فراهم شود؟
بخش عمده فیلمسازان ما، به هر حال این مسیر را تا حدی آموختهاند. هر کس که در این جهان زندگی میکند و اهل اندیشه است، ناگزیر با همین موضوعاتی که شما مطرح کردید مواجه میشود. نوع ترجمه محتوا را براساس شرایط روز و وقایع جهانی تنظیم میکند. اما باز باید تاکید کنم که این پرسش در نهایت به تنظیمگران فرهنگ و هنر مربوط میشود. آنها حتما باید سواد و آگاهی نسبتا جامعی از وضعیت جهان داشته باشند تا بتوانند هدایت کنند و ریلگذاری انجام دهند. اگر کشوری اندیشکده نداشته باشد، نمیتواند نخبگان را در یک نقطه متمرکز کند تا از آنها انرژی فکری بگیرد. در واقع «رآکتور تفکر» یا به عبارتی مولد تفکر نداریم؛ رآکتورهای تفکر ما باید همین اندیشکدهها باشند؛ مراکزی که بودجه داشته باشند، تأسیس شوند و به صورت حرفهای روی غنیسازی فکری کار کنند.
در مقطعی، حوزه هنری اوایل انقلاب تا حدی چنین نقشی داشت و همان زمان نیز شکوفایی قابل توجهی رخ داد که شاید دیگر تکرار نشد. حوزه هنری در آن دوره، تقریباً به یک اندیشکده بدل شده بود، اما متأسفانه سرمایهداری به شکل نامناسبی بر آن سایه انداخت. اگر ما هستههای فکری و اندیشهای داشته باشیم که برای آینده فرهنگ و هنر فکر کنند؛ درباره مسیر آینده هنرهای تجسمی، نقاشی، مجسمهسازی، گرافیک و حتی شعر تامل کنند و بپرسند در آینده با چه زبانی باید سخن گفت، بسیاری از خلأهای امروز پر میشود. اکنون این هستهها را در شکل مطلوب در اختیار نداریم و پراکندگی جدی وجود دارد. شما امروز چند سوال از من میپرسید؛ فردا فرد دیگری در دسترس است و پسفردا شخص دیگری. نهادی نداریم که بتوانید با اطمینان به آن مراجعه کنید و بگویید یک اندیشکده کاملاً حرفهای در اختیار دارم که چندین مبحث پژوهشی جدی در حوزههای مختلف از جمله فرهنگ، ورزش، اقتصاد و… را به صورت منظم دنبال میکند. فقدان چنین مراکزی، کسری مهمی برای کشور است. نمیدانم چقدر زمان لازم است تا این اندیشکدهها به شکل درست تاسیس و تثبیت شوند، اما تا وقتی این هستههای حیاتی شکل نگرفتهاند، بسیاری از گامهای بعدی ما همچنان در ابهام خواهد بود و این فقدان، در سینمای ما به شدت احساس میشود.
ایکنا - با توجه به همین نقصانها و کمبودهایی که اشاره کردید، تکلیف همسانسازی مفهوم دفاع مقدس و مقاومت در شرایط امروز چیست؟ شرایطی که تقریبا تمام کشور به نوعی درگیر مقاومت و جنگ در اشکال مختلف است. نمود این وضعیت در آثار نمایشی چگونه است و چگونه میتوان به تعریفی مشترک رسید که هم تنوع سلیقهها را پوشش دهد و هم به نوعی وحدت رویه در تولید محتوا منجر شود تا بتواند با مخاطب امروز ارتباط واقعی برقرار کند؟
اگر تعریف مشترک براساس پژوهش و دانش شکل نگیرد و صرفاً تعریفهای فردی افراد صاحب قدرت مبنا قرار گیرد، به نتیجه مطلوب نخواهیم رسید. در چنین وضعیتی، در واقع کاتالیزور (عامل شتاب دهنده) میان امروز و فردا وجود ندارند و این یک کسری جدی است. اگر قرار است هستههایی داشته باشیم، این هستهها باید آزاداندیش باشند؛ نه حزبی و نه جناحی. این نوع نگاههای محدود پاسخگوی نیازهای کشور نیست.
جامعهای با تنوع انسانی و فرهنگی بسیار بالا، به تعاریف متکثر و در عین حال مبتنی بر پژوهش نیاز دارد. برای عبور صحیح و سالمتر از امروز به فردا و بهبود وضعیت، نیازمند نخبگانی هستیم که در مراکزی قرار بگیرند و دسترسی بسیار بالایی به دانشهای جهانی داشته باشند؛ به تغییرات جهانی، به مفسران برجسته، به مکتوبات درجه یک و ترجمههای بهروز. اگر در خودمان حلقه بستهای ایجاد کنیم و در یک چارچوب جزیرهای گرفتار شویم، عملا امکان بهروزرسانی و اصلاح مسیر را از خود سلب کردهایم.
برای رسیدن به تعریف مشترک از مقاومت، نباید به دنبال یک تعریف دیکتهشده باشیم، بلکه باید به فهمی بنیادین از این مفهوم دست پیدا کنیم که فراتر از کلیشهها، به نیازهای اصیل انسانی و اجتماعی امروز پاسخ دهد. این تعریف باید از دل نخبگان برآید، نه از دل دستورالعملهای اداری. این هستههای فکری باید پلی میان دانش جهانی و ارزشهای بومی باشند. نباید اجازه دهیم این مفاهیم به ابزاری برای سیاستورزیهای کوتاهمدت تقلیل یابد، بلکه باید آنها را به عنوان بخشی از هویت ملی، در قالبهای مدرن نمایشی بازتولید کنیم. بدون پژوهش و بدون اعتماد به متخصصان مستقل، هر تلاشی برای تعریف مقاومت، مقطعی و بیثمر خواهد بود و دوباره ما را در چرخه تکرار و کلیشهسازی گرفتار میکند.
ایکنا - در بخش دیگری از سخنانتان به بحث کلیشه اشاره کردید. یکی از پرسشهای مهم این است که چرا در سینمای دفاع مقدس، تقریبا قهرمان خاکستری نداریم یا اگر هست، بسیار محدود است. آیا این مسئله ناشی از نگاه مدیریتی است که تصور میکند قهرمان باید بیعیب و نقص باشد تا دچار بدآموزی نشویم؟
بله، تا حد زیادی به همان نکتهای برمیگردد که پیشتر گفتم؛ یعنی سپردن اهرمهای فرهنگی به افرادی که آگاهی کامل نسبت به ماهیت هنر و درام ندارند. در چنین شرایطی، نوعی نگرانی شکل میگیرد؛ نگرانی از اینکه مبادا مدلهای شکست یا شخصیتهای مردد، دچار بدآموزی باشند. میگویند ممکن است به مخاطب پالس اشتباه ارسال کنیم یا کد غلط بدهیم. این نگرانی ناشی از عدم شناخت درام است و باعث میشود دستورالعملهای مکتوب یا شفاهی سختگیرانهای شکل بگیرد. وقتی فیلمنامهای را ارائه میکنید که در آن شخصیتهای خاکستری، شخصیت ترسو، مردد یا گرفتار در کشمکشهای درونی حضور دارند، این شخصیتها پذیرفته نمیشوند و از آنها هراس دارند. تصور میکنند همه شخصیتهای یک داستان باید به نوعی پیروز و شجاع باشند؛ نوعی انسانهای رباتیک. اما چنین رویکردی محصول خوبی به دست نمیدهد؛ زیرا شخصیتها باورپذیر نمیشوند و مخاطب خود را در آنها نمیبیند.
به عنوان مخاطب، در درون خود هم ترس دارم، هم شجاعت، هم ازخودگذشتگی و هم میل به فرار؛ انسان موجودی چندبعدی است. وقتی همه شخصیتها یکبعدی و همواره پیروز معرفی میشوند، مخاطب با خود میگوید نسبت من با اینها چیست. قهرمانی که هیچ ترسی ندارد، چه چیزی را بر چه چیزی غلبه داده است؟ قهرمانی که از ابتدا تا انتها فقط میبرد و هرگز تزلزل یا شکست را تجربه نمیکند، بیشتر شبیه یک «کُد برنامهریزیشده» است تا انسان. تجربه نشان داده است هر جا شخصیتهایی با ابعاد مختلف و واقعیتر خلق شدهاند، مخاطب ارتباط عمیقتری با آنها برقرار کرده و آنها را باورپذیرتر دانسته است. برای همین باید از ترس از سایهها دست برداریم و به هنرمندان اعتماد کنیم تا شخصیتهای عمیق، چند وجهی و واقعی خلق کنند؛ شخصیتهایی که مخاطب در آنها بازتابی از خود ببیند.
ایکنا - در فیلم «روزهای زندگی» شما، بخشی از قهرمان داستان یک زن است و کاراکتر زن نقش محوری دارد. در سینمای دفاع مقدس، آثار معدودی وجود دارد که زن به عنوان قهرمان حضور پررنگ داشته باشد. با توجه به بحث مقاومت که مطرح کردیم، چرا معمولا این مضامین بیشتر با قهرمان مرد روایت میشود؟
این موضوع بیش از هر چیز به نگاه اجتماعی و فضای حاکم بر جامعه سینمایی کشور برمیگردد که همچنان مردانه است. ما تعداد محدودی فیلمساز و نویسنده زن داریم که اتفاقا آثار خوبی هم تولید میکنند، اما هنوز اتمسفر کلی سینما مردانه است. از سوی دیگر، هر مردی هم نمیتواند بهدرستی «زنانه» بنویسد؛ این کار دشواری است. به همین دلیل اتفاقی که شما به آن اشاره کردید رخ میدهد؛ همچنان تصور غالب این است که زنها در سایه مردها رشد میکنند و در کنار آنها امنیت بیشتری دارند. بخشی از این نگاه، ریشه در ساختارهای اجتماعی و ذهنی ما دارد. اگر بخواهم پیشنهادی بدهم، باید بگویم بانوان خودشان باید فعالتر شوند؛ بیشتر وارد میدان شوند، مطالبات جدیتر، دقیقتر، اصولیتر و قانونیتری داشته باشند تا بتوانند جامعه زنان را در جایگاهی که حق آنهاست قرار دهند و جای پای خود را محکمتر کنند. بخشی از این مسئله نیز به قوانین و ساختارهای رسمی کشور مربوط است؛ باید نگاه مردانه حاکم به تدریج از فضای رقابتی صرف خارج شود و به همراهی و همپایی تبدیل شود. هنوز به این نقطه نرسیدهایم، اما شخصا در آثار خودم، قهرمانان زن حضور پررنگی داشتهاند؛ هم در «روزهای زندگی»، هم در «بانوی سردار» با محوریت مریم بختیاری و هم در «آتش در گلستان» که شخصیت اصلی آن نیز یک زن قهرمان است. تجربه بسیار خوبی بود.
معنای مقاومت فقط این نیست که در برابر نیروی خارجی بایستیم. مقاومت معنای گستردهای دارد؛ گاهی در دل خانواده شکل میگیرد
وقتی به سراغ قهرمانان زن رفتم، احساس کردم با گنجی مواجه شدهام که پشت دری بسته مانده است؛ هرچه بیشتر جستوجو میکردم، بیشتر درمییافتم که این زنان کجا بودهاند و چرا دیده نشدهاند. ما مقصریم که وارد این حوزه نشدهایم و گاهی حتی ترسیدهایم. مردها نباید از حضور زنان در موقعیتهایی که میتوانند نقشآفرین باشند، بترسند. آنها جای ما را نمیگیرند، بلکه به استحکام جایگاهها کمک میکنند. زنان، با توجه به سهم جمعیتی و ظرفیتهای خود، میتوانند در حوزه هنر لطافت، احساس و عاطفه فکری بیشتری وارد کنند و به عشق، خانواده و زندگی رنگ و بوی غنیتری ببخشند. اگر فرصت حضور به آنها داده شود، حتما سینمای مقاومت نیز از این زاویه دید تازه بهرهمند خواهد شد.
ایکنا - به نظر شما تولید آثار نمایشی با محوریت فرهنگ مقاومت، صرفا کار تبلیغاتی برای سینما و جامعه محسوب میشود یا میتواند کارکرد عینی و ملموس در ارتقای سطح تابآوری جامعه داشته باشد؟
اگر منظور از کارکرد عینی، تأثیر واقعی در رفتار و زندگی مردم است، به نظر من پاسخ مثبت است. در یکی از کارهایم که سریالی به نام «تانکخورها» بود، متنی نوشتم که بسیار برای خودم تأثیرگذار بود. فرماندهای در حال وصیت بود و مضمون اصلی سخنان او این بود که لذتبخشترین عمل انسانی، «دفاع» است؛ دفاع از حق، دفاع از مظلوم، دفاع از حقوق، دفاع از ناموس و دفاع از ارزشها در همه حوزهها.
معنای مقاومت فقط این نیست که در برابر نیروی خارجی بایستیم. مقاومت معنای گستردهای دارد؛ گاهی در دل خانواده شکل میگیرد؛ مقاومت در برابر فقر، در برابر شکستهای کوچک، در برابر ناامیدی. پدر و مادر میتوانند به فرزندان خود بیاموزند که در برابر شکستها، مقاومت و تلاش مجدد را انتخاب کنند. مقاومت یک فرهنگ و یک بینش است که نهایتا به تربیت ما بازمیگردد؛ به اینکه جامعه و خانواده چگونه معنا و ارزش مقاومت را در ذهن فرزندان نهادینه میکنند. مقاومت در برابر طمع، حرص و خصلتهای غیرانسانی نیز بخشی از همان فرهنگ مقاومت است. اگر این نوع مقاومتهای پایهای و درونی در انسان رشد کند، سایر عرصههای مقاومت نیز رنگ و بوی طبیعیتر و منطقیتری پیدا میکند. در این صورت، سینمای مقاومت میتواند با نشان دادن این سطوح مختلف مقاومت، به ارتقای تابآوری فردی و جمعی کمک کند، نه صرفا به عنوان ابزاری تبلیغاتی.