کد خبر: 3987461
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۱:۴۹
گزارش ایکنا از شعرخوانی شاعران هندیران
شاعران گروه هندیران در وصف مولا علی(ع) و غدیرخم به شعرسرایی پرداختند.
شاعران هندیران از مولا علی سرودند/ چه غم دیوار امت را که دارد، چون تو پشتیبانبه گزارش خبرنگار ایکنا؛ نشست ادبی «غدیر و مولا علی (ع) در شعر فارسی» شب گذشته هشتم مرداد با حضور شاعران، اساتید زبان و ادبیات فارسی و هنرمندان خوشنویس کشور‌های ایران، هند، پاکستان و ... با یادی از مرحوم محمدسرور رجایی، شاعر افغانستانی در گروه هندیران برگزار شد.
 
در ابتدای این نشست مجازی محمد نوشاد و محمد احرار از خوشنویسان هندی، مسعود ربانی و امیر عاملی نیز قطعات خوشنویسی با مضامین غدیر و اسم مبارک حضرت علی (ع) ارائه کردند.
 
عبدالرحیم سعیدی‌راد، از شاعران پیشکسوت کشورمان یادداشتی ادبی با عنوان «غوغا در غدیر» را ارائه کرد که در بخشی از آن آمده است: چه مبارک روزی بود که غدیر در تاریخ نفس کشید و سربلند شد و از آن لحظه بود که خواب سایه‌ها و کلاغ‌ها آشفته شد.  خون یخ بسته زمستان به جوش آمد و بهار «ولایت» از لای انگشتان رسول عشق خروشید.‌ ای امیر عاشقان!  درست از لحظه‌ای که دست مبارک تو در «غدیر» بالا رفت، همه چشم‌ها به سمت تو چرخیدند و آسمان برق زد و شوقی شگفت در مویرگ‌های زمین دوید و به یکباره: بغض چندین ساله ما باز شد.  یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد‌ ای علی!  
 
در بخش‌های دیگری از این نشست ادبی شاعران و اساتید هندیران سروده‌های خود درباره حضرت علی (ع) را تقدیم کردند.
 
سیده فاطمه بلقیس حسینی، شاعر و از اساتید زبان فارسی در دانشگاه‌های هند
 
در ریگزار صحرای غدیر عربستان
ابر نبود 
خورشید شعله‌ور
زمین داغ زیرپای اشتران
حاجیان می‌روند
 تند تند به سوی منزل
 
نزول جبرائیل
 بلغ ما انزل الیک من ربک
دین به تکمیل
 و نعمت به اتمام رسید
 
انتظار! انتظار!
انتظار پیشینان 
و انتظار عقب ماندگان
 چه ماجرایی؟  
 
پالانھا جمع می‌شود
 تا کسی نگوید 
که نبودم، ندیدم، نشنیدم
سرور انبیا محمد مصطفی 
بر منبر پالانی 
 
ماہ در حال خمیدگی
 تاب نظارہ نیاورد
 و خورشید سایبان شد
سراب در لرزہ 
جگرش بی‌آب
 
صلای رسول صلعم
من کنت مولاہ فھذا علی مولاہ
 دست علی در دست رسول
 و تاج وصایت 
 بر سر امیر المؤمنین نهاد 
 
غوغای تبریک! تبریک!
از ثریا تا ثری بلند شد
 
فضای گرم غدیر خم 
باران شدیدی داشت
 بر زمین ابرھه
 
 باران! باران! باران!  
مانند آبشار سرازیر شد
ھمه سیراب شدند
 
بدون ابر 
باران بود! باران!
 ھر چھار سو بھاران! بھاران!
 باران رحمت بود.
ولی در زمین شور سنبل نرویید
 
علی اصغر الحیدری، شاعر هندوستان
چه عاشقانه و رنگین بود هوای نجف
اگر دوباره بیایی به کوچه‌های نجف
 
غزل سرای دعا هست و ذره ذره‌ی نور
به گوش دل چو رسد بانگ ربّنای نجف
 
طواف کعبه عبث می‌کنی اَلا‌ ای دوست
اگر به جان و دلت نیست آن ولای نجف
 
میان مروه‌ی شوق و صفای عشق مجوی
به غیر مروه‌ی مولا و جز صفای نجف
 
اگر زبان مرا می‌برند و مشکل نیست
زبان دل همه گوید به حق، ثنای نجف
 
میان موج حوادث زمین نخواهم خورد
توکّل است و به کف دارم از عصای نجف
 
رها شدم ز همه بار‌های محنت و غم
وزیده است ز جیب سحر، صبای نجف
 
به صحن سلطنت و تاج، یافت می‌نشود
هر آنچه یافت دل من ز بوریای نجف
 
نسیم صبح! اگر بگذری ز کعبه‌ی ناز
رسان به دوست که دارم به سر هوای نجف
 
بگو که شیفته‌ی تو هنوز منتظر است
به یک اشاره‌ی انگشت تو، خدای نجف
 
عایشه درانی، شاعر افغانستان
یا شاه نجف شیر خدا حیدر کرار‌
ای محرم راز ازلی، واقف اسرار
 
هم حیدر هم صفدر و هم فاتح خیبر
تیغ نظرت صف شکن لشکر کفار
 
فیض از کرمت یافته هر شاه و گدایی
کان کرم و بحر عطا ابر گهر بار
 
هم مقصد و مقصود رجال و زنسائی‌
ای فخر ولی، کنز سخا سالک اطوار
 
هم ناصر هم غالب و هم شاه ولایت
هم خاک در تست شفای دل بیمار
 
هر دل که درو حب علی نیست بترقد
هرکس نبود خادم تو باد نگونسار
 
هم خالص هم مخلص هم کلب درت را
شک نیست گر ایزد بدهد جنت و گلزار
 
هرجا که بود خوف و خطر شمع هدایت
از یکه و یک دانه من باش خبر دار
 
عایشه به اذیال کرم دست رجا زد.
چون هست و عطا و کرم و لطف تو بسیار
 
فلیحه زهرا کاظمی؛ استاد دانشگاه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه لاهور پاکستان
 
مولای ضعیفان/‌ای اسوه ایمان/‌ای مهر ولایت/‌ای باب هدایت/ مولای منی تو‌ای اوج عدالت/‌ای مست عبادت / معنای امامت/‌ای تاج ولایت/ مولای منی تو/ ای، مسلم اول/‌ای نور مجسم/‌ای یار محمد (ص) /‌ای آیه رحمت/ مولای منی تو/ دستی بگشا باز/‌ای آینه راز/‌ای ابر سخاوت/ مفهوم کرامت/ مولای منی تو
 
عبدالله قادری، شاعر تاجیک
ای باخبر ز غربت دنیای ما، علی
یک شب به خلوت دل ما هم بیا علی

سیر بهار جان دل خستگان نما‌
ای عطر آسمانی در دل رها علی

در بارگاه وصل خدا با پیامبر
جز تو که بود همنفس با خدا، علی

آتش به جان سوختگان اوفتد اگر
یاد آورم ز فاجعه کربلا، علی

تا اوج چرخ، نغمة فریاد‌ها رسید
چون شعلة کشیده فریادها، علی

از تیغ خصم، شیرخدا کشته شد، ولی
جاریست بر زبان همه ذکر یا علی‌
 
ای آفتاب مذهب و دین، تیغ بی نیام
برگیر ذوالفقار به امر خدا، علی

باغ بهشت و روضة دارالسلام آن
یک جلوه است از تو و آل عبا، علی

از خویش می‌روی به تماشای کردگار
وقت نماز و زمزمة ربّنا، علی

تا روز حشر از دل عشاق بی قرار
سر می‌کشد به اوج فلک، ذکر یا علی
 
محمدجواد محبت
کعبه را زمزمه‌یی در دل و شوری به سر است
دوست را با حرم دوست، وداعی دگر است
 
طی شد آداب سر اپرده عزت به ادب
به طواف آمدگان را همه عزم سفر است
 
توشه راه، نشاط دل بیداردلان
راه را قافله سالار جهان، راهبر است
 
آبگیری که در آن عکس رخ ماه شکفت
در فروغی نه زمهر و نه ز مه، غوطه‌ور است
 
آن برافراشته فریاد رسای بشری
پرچم عشق، به سر پنجه خیرالبشر است
 
گفت و حق گفت و به حق گفت و ز حق گفت ول
حرف حق در دل باطل‌منشان، بی‌اثر است
 
آنچه بر خلق، خدایش به پسندد، نیکوست
وانچه خوب است به تأیید نظر خوب‌تر است
 
جامه دوستی اهل خدا در خور کیست؟
این چنین جامه برازنده اهل نظر است
 
رمزواری ز حقیقت اگر آمد به کلام
هنر آموخته از رمز سخن باخبر است
 
فاطمه ناظری
دست ترا گذاشته در دست آسمان 
 تو از تبار نوری و او نیز کهکشان
 
روییده‌ای تو در دل فصلی بهار‌تر
 هستی زعشق عشق‌تر و بی‌قرار‌تر
 
دستت پرنده‌ای که دو بالش بهار عشق
 منظومه‌ایست قلب شما بر مدار عشق
 
دستان تو کلید زمین است و آسمان
 بوسیده‌اند دست شما را فرشتگان
 
هر قطره چشمه می‌شود از اشتیاق تو
هر دل کبوتری که پناهش رواق تو
 
او خواسته امیر همه مومنان شوی
 مولا‌ترین شوی و عزیز جهان شوی
 
جاری شود به روی لبانت سرود نور
برپای در قیامت چشم تو نفخ صور 
 
طعم عسل شود برکات سلام تو
 هر لحظه کائنات بگردد به نام تو
 
نامت شود ترانه شاد مناره‌ها
با نام تو شود گره از بغض‌ها رها
 
یادت شکوفه‌ای به درخت دعا شود
 نام تو ذکر سبز و بزرگ شفا شود
 
یاد تو شمع روشن محراب‌های پاک
 عشقت بهشت گم شده در ذهن کور خاک
 
باران شود نگاه تو بر شوره‌زار‌ها
آرامش است ذکر تو بر بی‌قرار‌ها
 
مرهم شوی تو سینه یاس کبود را
برجا بیاوری تو رسوم سجود را
 
نان آور نگاه یتیم زمین شوی
 تا بر سکوت کوفه دنیا طنین شوی
 
تا بیرق زمین بشود ذوالفقار تو 
 دنیا بگیرد آبرو از اعتبار تو
 
محمدسعید میرزایی
خدا جلال دگر داد‌ای امیر تو را
که داد از خم کوثر، می‌غدیر تو را
 
امیر! دست تو را دست عشق بالا برد
که اهل کوفه نبینند سر به زیر تو را
 
جهان به سجده در افتاد و عرشیان خدای
به احترام نشاندند بر سریر تو را
 
کلید سلطنت و گنج عافیت با توست
که هست در دو جهان مسندی خطیر تو را
 
ز جور خلق، پیمبر ز پای می‌افتاد
اگر نداشت به هر عرصه دستگیر، تو را
 
پنـاه پیری و نان آور یتیمانی
چگونه دوست ندارد جوان و پیر تو را
 
تو کیستی که تو را عرش، خاک راه، امّا
به خوابگاه، یکی بافه حصیر، تو را
 
تو کیستی که نمازت دمی شکسته نشد
اگر چه بود به پا زهر خورده تیر، تو را
 
یقین که تا به ابد پایبند مهر تو شد
چگونه بود مگر، رحم بر اسیر، تو را؟
 
ز ابر رحمت تو باد‌ها چه دانستند
که خوانده‌اند همه در تبِ کویر، تو را
 
به جز تو هیچ، ولی در همه جهان نشناخت
کسی که دید در آیینه غدیر تو را
 
شعبان کرمدخت
تا بشکفد آواز من، پیوسته گویم یا علی
در کهکشان یاد‌ها، خورشید جان افزا علی.
 
چون نخل‌های رو به رو، افتاده ام در پای او
تاریخ یعنی: قطره‌ای، گسترده، چون دریا علی
 
می‌آید آوازش هنوز از سمت نخلستان دور
با چاه می‌گوید سخن در خلوت شب‌ها علی
 
چشمش زلال و مهربان، دریا و دشت توآمان 
می‌رفت با بوی اذان، در کوچه‌ها تنها علی
 
می‌بارد از چشمان من بوی تماشایش هنوز
باری، نمی‌گنجد دگر در جان من الا علی‌
 
ای آسمان در دست تو، جان جهان پابست تو
دل بی‌قرار و مست تو،‌ای روشن پیدا علی‌
 
ای صبح در چشمان تو، خورشید سرگردان تو
آیینه‌ها حیران تو،‌ای جان جان مولا علی
 
می‌آید از صبح ازل، منزل به منزل بوی تو‌
ای جاری جان جهان، روح ابد پیما علی
 
غلامرضا کافی
که خواهد بود در آن روز با اهل زمین آیا؟
چه خواهد بود دستاویز ارباب یقین آیا؟
 
کدامین ناوگان آیا ازآن هیدوس خواهد رَست؟
کدامین چشم باز آیا ازاین کابوس خواهد رست؟
 
 کدامین خُفیه گاهِ قاف ازآن خیزاب در امن است؟
کدامین کشتی صَفصاف ازآن غرقاب در امن است؟
 
چه کس با چوبدست سِحر، دریا نیمه خواهد کرد؟
چه کس خلق هراسان را ز طوفان بیمه خواهد کرد؟
 
زمین گردابِ عصیان است، اما من چه می‌بینم؟
هوا درعُقِّ غثیان است، اما من چه می‌بینم؟
 
در آن آشوب بردابرد با من هست بیتی فرد
که حِرز ِنوح بود انگار آن روزی که طوفان کرد:
 
«چه غم دیوار امت را که دارد، چون تو پشتیبان
چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان»
 
بلی نوح است پیغمبر ولیکن ناخدا مولاست
چه کفر از من در آورد این که ننویسم خدا مولاست
 
همان فُرقان همان قرآن همان قدر و همان کوثر
همان کعبه همان زمزم همان حشر و همان محشر
 
همان خون ودم و لَحم و وجود ونَفس پیغمبر
همان روز احد صفدر، همان ضرغام در خیبر
 
حیا غیرت، صفا بهجت، قدر قدرت، ابر باور
نکوخصلت، ازل شوکت، شکرصحبت، سخن گستر 
 
صراط دین، بهشت آیین، قضا تمکین، غضب تندر
ملایک شان و ایزد لحن و عرشی سیر و یزدان فر
 
شعیب و صالح و داوود و هود ونوح پیغمبر
عُزَیر و یوسف و یعقوب و بِنیامین و تا آخر
 
همان والا همان والی همان گوهر همان جوهر
علیّ عالی اعلا، امیرالمومنین حیدر!
انتهای پیام
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha: