کد خبر: 4339908
تاریخ انتشار : ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۱:۴۸
غم‌نامه /۶

عرشیا در ۲۲ سالگی به عرش رسید

صدای مهیب موشک‌های رژیم صهیونیستی، تمام رویاهای عرشیای ۲۲ ساله را یکی پس از دیگری از بین برد. در یک لحظه، داروخانه که پناهگاه بیماران و مردم بود، به قتلگاه او تبدیل شد. عرشیا، همان‌طور که نامش می‌گفت، از زمین کنده شد و به آسمان پر کشید. ملکوتی شد و خانواده‌ای را در بهت و غم تنها گذاشت.

عرشیا به معنای نامش رسیددر این روزهای پراندوه، قلبها از فقدان عزیزان داغدار است. هر نامی در معراج شهدا، پژواکی از یک زندگیست که در اوج شکوفایی، به شکلی تلخ و بیرحمانه به پایان رسید. قصههایی که ناگفته باقی ماندند، آرزوهایی که برآورده نشدند و پیوندهای عمیقی که با کینه و جنگ از هم گسستند.

ایکنا، با سفر به معراج شهدا و گفتوگو با خانوادههای داغدار، با انتشار غمنامه به روایت امیدها و رویاهایی میپردازد که با ظلم و ستم از ما ربوده شد.

در لغت‌نامه، «عرشیا» یعنی ملکوتی، آسمانی، منسوب به عرش. شاید هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد جوانی که این نام را برای او گذاشتند، روزی این‌چنین به معنای نامش وفادار بماند و از فرش به عرش پر بکشد. عرشیا فقط ۲۲ سال داشت؛ سنی که برای بسیاری، آغاز فصل رویاپردازی‌های بزرگ است. فصلی که در آن جوانه‌ها سر از خاک بیرون می‌زنند تا برای ساختن یک زندگی مستقل، برای خریدن یک ماشین کوچک، یا برای جمع کردن پول پیش یک خانه نقلی، تلاش کنند.

عرشیا هم از این قاعده مستثنی نبود. او هر روز مسیری طولانی را از «پاکدشت» تا «سهروردی» طی می‌کرد تا در داروخانه‌ای مشغول به کار شود. شاید می‌خواست کمک‌خرج شانه‌های خسته پدر باشد، یا شاید آرزوهای کوچکی در سر داشت که با همین حقوق ماهانه‌اش برایشان نقشه می‌کشید. او در داروخانه‌ای کار می‌کرد که در این شلوغی جنگ و آشوب، تصمیم گرفته بود چراغش برای کمک به مردم روشن بماند؛ یک سنگر کوچک و سفید در دل شهری که هر لحظه ممکن است زخمی شود.

اما ناگهان، صدای مهیب موشک‌های رژیم صهیونیستی، تمام رویاهای عرشیای ۲۲ ساله را یکی پس از دیگری از بین برد. در یک لحظه، داروخانه که پناهگاه بیماران و مردم بود، به قتلگاه او تبدیل شد. عرشیا، همان‌طور که نامش می‌گفت، از زمین کنده شد و به آسمان پر کشید. ملکوتی شد و خانواده‌ای را در بهت و غم تنها گذاشت.

و حالا اینجا مادریست که نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده و دلش برای همیشه سوخته است. خواهری که حالا پشتش خالی شده و تکیه‌گاهی که قرار بود روزی عصای دستش باشد، برای همیشه از دست رفته و برادری که نه فقط برادر، که بهترین رفیق و همدمش را از دست داده و حالا باید بار این تنهایی را به دوش بکشد. آنها به جسم بی‌جان جوانی نگاه می‌کنند که تنها گناهش، حضور در محل کار در یک داروخانه بود. جوانی که نه سلاحی در دست داشت و نه سنگری برای جنگیدن و تنها گناهش امید و تلاش برای ساختن آینده بود.

انتهای پیام
خبرنگار:
فاطمه برزویی
captcha