
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از گیلان، شهید محمدتقی علومی در سال 1345در رشت از پدری روحانی و مادری متدین متولد شد؛ دوره ابتدایی را در دبیرستان شهید کریم نوبخت، دوره راهنمایی را در مدرسه نظامالملک و مقطع متوسطه را در دبیرستان جهاد فرهنگیان گذراند .
وی در بسیج مستضعفین به دفاع از انقلاب پرداخت و بارها به دلیل دفاع از ارزشهای اسلامی خود و خانوادهاش مورد تهدید گروهکهای منافقین قرار گرفتند؛ از جمله فعالیتهای این شهید شرکت در عملیات جنگل و پاکسازی جنگل چوکا از دست منافقین بود .
با آغاز جنگ تحمیلی شهید علومی به جبهه جنوب و سپس به کامیاران و پس از آن به سنندج و مریوان اعزام شد؛ گویی که وی به تقدیر زیبای شهادت در راه خدا نزدیک میشد؛ سرانجام پس از استقرار در پایگاه کماسی واقع در خاک عراق در تاریخ 3/9/1362 هنگامی که به همراه دیگر بسیجیها که برای تامین جاده تدارکات میرفتند، مورد کمین گروهکهای مزدور قرار گرفتند و پس از مقاومت سرانجام به سوی پروردگارشان پر گشودند.
این گزیدهای از زندگینامه شهید محمدتقی علومی بود، اما در ادامه خاطرات این شهید را از زبان مادر گرامیشان میخوانیم.
شهادت آرزوی محمدتقی بود
صغری صداقتی، مادر شهید علومی در گفتوگو با خبرنگار ایکنا از گیلان اظهار کرد: محمدتقی از همان دوران کودکی مهربان و باخدا بود و از کلاس پنجم که هنوز روزه گرفتن بر او واجب نبود، تمام روزههایش را میگرفت؛ مدام در پایگاهها بسیج و مساجد و راهپیماییها حضور داشت؛ وقتی به سن 16 سالگی رسید اصرار پشت اصرار که میخواهد به جبهه برود؛ مرحوم حاجآقا(پدر شهید) میگفتند «دیپلمت رو بگیر، بعد به جبهه برو»؛ بالاخره در شب احیا ماه مبارک همان سال حاجآقا رضایتنامه شهید را امضا کرد، اما قول داد که درسش را بخواند؛ به من هم که دلنگرانش بودم میگفت «مادرجان شما مگر آرزو رفتن به کربلا نداری؟ خوب باید اجازه بدهی من به جبهه بروم تا با کمک رزمندهها راه کربلا را باز کنیم».
مادر شهید ادامه داد: زمان اعزام محمدتقی، من در قم منزل یکی از اقوام بودم که دخترم با من تماس گرفت و خبر داد که محمدتقی فردا به جبهه اعزام میشود؛ گفتم براش وسیله، لباس و پول بگذارید، اما دخترم گفت که محمدتقی چیزی نمیخواهد و میگوید «همین لباس بسیجیام کافی است» که من هم گفتم «میسپارمش به خدا».
صداقتی با بیان اینکه شهید به پدر، خواهر و برادر گفته بود که برای بدرقهاش نروند، ادامه داد: شهید به این فکر میکرد شاید بعضیها پدر و مادر یا خواهر و برادر نداشته باشند و ناراحت شوند؛ محمدتقی از مهدیه رشت اعزام شد و رفت به جایی که آرزویش را داشت؛ البته تا قبل از شهادتش 3 بار به دیدن ما آمد و رفت.
وی بیان کرد: موقع امتحاناتش بازمیگشت و بعد از پایان امتحانات دوباره به جبهه میرفت؛ اما حدود سه ماه هیچ خبری ازش نبود و برخی خواب شهادتش را دیده بودند؛ محرم هرسال محمدتقی مداح مسجد بود، اما محرم آن سال، اهالی مسجد مداحی پسرم رو نشنیدند تا اینکه خبر شهادتش آمد؛ محمدتقی در 28 صفر در کماسی عراق شهید شد و بخاطره وضعیت بد موجود در منطقه، 15 روز جسد پسرم و دیگر شهدا آنجا ماند.
مادر شهید علومی در حالیکه مروارید اشک از چشمان کمسویش به پایین میغلتید، خاطرنشان کرد: روزی که شهیدم را آوردند، همه خانواده به سپاه ناحیه رشت رفتیم؛ جلوی درب ورودی سپاه به حدی شلوغ بود که به زحمت وارد معراج شهدا شدیم؛ با اینکه سر و صورتش محمدتقی کلی ضربه دیده بود، اما پوستش مثل ماه روشن بود، لباسش خاک و خونی بود؛ پسرم به آرزویش رسیده بود؛ محمدتقی را با کفنی که حاجآقا از مکه آورده بود پوشاندیم؛ برادر بزرگش لباسهای بسیجی محمدتقی را برداشت و گفت «من باید اینها را بپوشم و به جبهه بروم»؛ این پسرم نیز در کرمانشاه جانباز شده است؛ جسد محمدتقی دو شب در سپاه رشت ماند و بعد با یک تشییع با شکوه به خاک سپرده شد.
صداقتی گفت: پس از شهادت محمدتقی، احمد خدادادی(دوست صمیمی شهید) و مسعود جوادی(پسرخاله شهید) به جبهه رفتند و در شلمچه به مقام رفیع شهادت نائل آمدند.
وی با بیان اینکه شهدا الگوی جاودانه از انسانیت به جهان معرفی کردند، تاکید کرد: پسر من و تمام فرزندان ایران که به قیام امام خمینی(ره) لبیک گفتند به خاطر حفظ اسلام و قرآن، شهید شدند؛ اگر آن زمان آنها اسلحه به دوش گرفتند و تا پای جان جنگیدند، لذا جوانان امروز باید با حفظ آرمانهای آنان به جنگ با دشمنان اسلام و انقلاب بروند؛ زنان و دختران ایران اسلامی باید مراقب حجابشان باشید و انشاءالله بتوانند سرباز خوبی برای امام زمان(عج) باشند.
فرازی از وصیتنامه شهید محمدتقی علومی
بسماللهالرحمنالرحیم
با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی و همچنین با سلام به خانودههای شهدا که با صبر و استقامتشان باعث روحیهای عالی در وجود رزمندگان ما شدند که انشاءالله ما خدمتگزاران انقلاب اسلامی ایران رهرو این شهیدان گرانقدر باشیم.
براداران و خواهران عزیز از آنجایی که من میدانم این وصیتنامه را در مجلس ختم من میخوانید و همه حتما در حال گریه کردن و یا ناراحت هستند، اما تنها خواهش من این است که نکند خدای نکرده برای من گریه کنید که من بخاطر الله رفتم و کشته شدم، گریهتان فقط برای سیدالشهدا(ع) و اسلام باشد، چراکه ما هرچه داریم از همین اسلام است؛ براداران و خواهران عزیز همانطوری که شما میدانید در اکثر وصیتنامههای شهدا نوشته شده اینکه امام را فراموش نکنید نگذارید قلب پر محبت امام بزرگوار ما شکسته شود؛ خوب ما بایستی به ندای این رزمندگان که در جبههها حماسه میآفرینند لبیک گفته به آنها بگوییم که«براداران رزمنده شما همچون شیران روز و زاهدان شب در جبههها باقی بمانید و اسلام ما را به همه دنیا ترویج کنید ما هم در پشت جبهه در سنگر مسجد با شما همکاری خواهیم کرد.»
مادر و پدر عزیرم اگر در طول این چند سال از من بدی دیدهاید مرا ببخشید، مادر عزیزم من که به عنوان پسرتان انتخاب شدم به شما افتخار میکنم که زینبوار پسر خود را به میدان جنگ فرستادهاید و پدر عزیزم من که بزرگ شده دست شما هستم و این چنین تربیت شدهام باز هم مثل مادر به شما افتخار میکنم، که مانند حبیب ابن مظاهر پسرتان را به سر حداد جنگ فرستادهاید و من برایتان دعا میکنم از اینکه خداوند طول عمر زیاد به شما عطا کند.
مادر مهربانم و پدر عزیزم من امانتی بودم پیش شما و شما هم، امانتی که خداوند پیش شما گذاشت را به طور احسن به خداوند پس دادهاید؛ باشد که خداوند شما را در کارهایتان موفق ومؤید بگرداند. انشاءالله.
برادران و خواهران عزیز انشاءالله مرا میبخشید، از اینکه باز هم با شما کمی صحبت میکنم اما تقصیری ندارم، چراکه باید آخرین وداع را با شما دوستان بکنم، برادارن و خواهران همانطوری که میدانید تنها راه سلامت و دوام یک جامعه بستگی به اخلاق خوب دارد پس سعی کنیم برای تداوم و سلامت این انقلاب در درجه اول اخلاق اسلامی را رعایت کرده و نکند خدای نکرده دیگران از دست ما ناراحت شوند، چون که با آنها برخورد خوبی نداشتیم نه اینطور نباشد و فیهذا خودتان که بیشتر میدانید پس لازم به توصیه و سفارش نیست؛ انشاءالله که مرا میبخشید.