کد خبر: 1389489
تاریخ انتشار : ۰۶ فروردين ۱۳۹۳ - ۱۴:۵۶

سید‌مصطفی میرعلی‌اکبری؛ پدر شهیدی که اشک رهبری را سرازیر کرد

خبرنگاران افتخاری/ جواد کریمی: سید‌مصطفی میرعلی‌اکبری، پدر معظم سه شهید بزرگوار دار فانی را وداع گفت؛ پدر شهیدی که مقام معظم رهبری در ملاقات با او اشک از چشمانشان سرازیر شد و رو به حاضران فرمودند «اینها بودند که ما را رأس کار آوردند؛ کاری نکنید که یک روز کنارمان بگذارند».

به گزارش خبرنگار افتخاری خبرگزاری بین‌المللی قرآن (ایکنا)، حاج سیدمصطفی میرعلی‌اکبری، پدر معظم شهیدان سیّد محمود، سیّد مجتبی و سیّد محمدرضا میرعلی اکبری به دیدار محبوب شتافت. مقام معظم رهبری در سفر به کاشان به طور سرزده به منزل ایشان رفتند و با ایشان ملاقات کردند. به مناسبت از دست دادن این پدر شهید بخشی از زندگی وی را در این مجال مرور می‌کنیم.

بیش از80 سال پیش، پس از آنکه گله‌ گوسفند سه هزار رأسی آقا سیّد میرعلی اکبری که در منطقه مشهد اردهال کاشان وارد حیاط بزرگ خانه‌اش شود؛ ژاندارم‌های منطقه همراه چندین سرباز مسلّح وحشیانه و با زور وارد خانه سیّد شدند.

آنان چنان عمل کردند که حتی گله‌ بزرگ نیز به وحشت افتاده، این سو و آن سو می‌دویدند! آنها به زحمت و فشار از بین گوسفندها و نگاه‌های هاج و واج مانده‌ی چوپانان عبور کرده و به امارت سیّد که در انتهای حیاط قرار داشت رسیدند.

جریان چیست؟! صدای شیون و فریاد همسر و فرزندان آقا بلند شد که می‌خواستند بدانند چرا اینچنین مورد ستم و بی‌حرمتی قرار گرفته‌اند. آنها برای دستگیری سید آمده بودند و او را با خود بردند.

چند روز پیش یکی از سادات اهالی حسن‌آباد قم را به جرم قیام علیه رضاشاه دستگیر کرده بودند. دوست صمیمی میرعلی اکبری، و هر دو از نوادگان زهرای مرضیّه(س) هستند. سیّد؛ چون می‌شنود که به ناموس دوستش طمع کرده و به دنبال لکه‌دار کردن دامن پاک خانواده‌ وی برآمده‌اند بی‌مهابا و به دفاع از ناموس همکیش و هم مسلکش بپا خاسته و در مقابل ژاندارم‌ها ایستاده است.

به همین خاطر، مورد غضب آقایان قرار گرفته و دستگیر شد! برایش دو سال حبس قطعی بریدند و چند روز بعد نیز دوستش را اعدام کردند!
سیّد، بین اهالی اردهال، از شهرت و نفوذ فوق‌العاده‌ای برخوردار بود، مردی ثروتمند و صاحب مکنت، 30 تا 40 رعیّت داشت که همچون فرزندان خود، آنان را نیز مورد تکریم و احترام قرار میداد و در خانه‌اش به روی اهالی و همه‌کس باز بود.

همسرش زن پاک و بزرگواری بود، دختر مردی روحانی، معمّم و با کمالات، این زن پاکدامن، تحت تعلیم و تربیت پدر از اخلاق دینی و رفتاری شایسته و کریمانه برخوردار شده، رعایت مسائل اخلاقی، مردم داری، پایبندی به اعتقادات و ارزش‌ها، مسائلی بود که پیوسته به فرزندانش تأکید می‌کرد.

در این بحران «سیّد مصطفی» دیده به جهان گشود و مورد پرورش چنین مادری قرار گرفت، که هرگز بی‌وضو به فرزندانش شیر نداده است.

سیّد مصطفی 6 سالگی به مکتب رفت و به‌خاطر هوش سرشار و تفاوت رفتار، مورد مهر و توجّه معلّمش ملا سعدی قرار گرفت و تا ششم ابتدایی درس خواند. همان سال‌ها، هر روز پس از پایان کلاس، پدر را در کار کشاورزی کمک می‌کرد و دستوراتش را موبه‌مو انجام می‌داد.

او از کودکی، در ارتباط با رفتار پدر و پدربزرگش خاطره‌ای آمیخته با کرامت دارد که شنیدن آن از زبان خودش، دلنشین‌تر است: « پدرم یک روز در میان یک ونیم کیلو گوشت می‌داد تا برای پدربزرگم که متولّی بارگاه صدرالحافظین فرزند امام محمّد باقر(ع) است ببرم.

آن زمان رسم بود که روی یک قطعه چوب، میزان قرض و بدهی خریدار را با تیزی چاقو چوب‌خط می‌کشیدند! امّا هر روز که سهم پدربزرگ را می‌برم به جایش پول نقد می‌داد و از چوب‌خط خبری نبود.

یکبار پرسیدم؛ حاج بابا! چرا شما هم مثل همه چوب‌خط نمی‌کشی؟ آخه شما هر روز پول نقد از کجا می‌آوری؟
حاج‌بابا، کمی به صورتم نگاه کرد وچیزی نگفت و برای آنکه حواسم را پرت کند. دخترش(خاله‌ام) صدا کرد و گفت؛ برای خواهرزاده‌ات گل‌گاوزبون دم کن بیار تا نفسش تازه بشه و کمی برامون مثنوی بخونه.

دوباره پرسیدم؛ حاج‌بابا، نگفتی پول نقد از کجا می‌آری!
خاله گل‌گاوزبون آورد، ولی من هنوز منتظر پاسخ سؤالم بودم! دم‌کرده را خوردم و با اصرار پدر بزرگ شروع به خواندن مثنوی کردم.

سیّد مصطفی، صدای زلال، صاف و زیبایی داشت! صدایش، دشت را پر کرد، پدربزرگ غرق در لذت به صورت زیبای نوه‌اش، خیره مانده و به قلیانش پک می‌زد.

وقت خداحافظی با اینکه کاری کرده بود سید مصطفی، سؤالش را فراموش کند رو به مصطفی کرد و گفت: اگه جواب سؤالت رو بدم، حالا نمی‌فهمی! و اگه جواب ندم، حیفه که من بمیرم و تو هرگز اینو نفهمی! می‌دونی چیه باباجان! من هر روز صبح که خدمت اربابم حضرت‌سلطانعلی می‌رسم، حقوقم نقداً آماده است! چه‌جوری و از کجاش رو، خودم هم نمی‌دونم!

وقتی چشم‌های بهت‌زده و حیرت مصطفی را دید! خندید و گفت: هر‌چی که من می‌گویم تو گوش کن، همیشه این نصیحت‌های جسته وگریخته‌ای که از من می‌شنوی، اینهایی که من می‌گویم و می‌روم را تو آویزه‌ گوشت کن و به فکر توشه‌ آخرتت باش.

18 سالگی بهانه‌ای شد تا سیّدمصطفی، برای خدمت سربازی، با دنیای خارج از روستای خود آشنا شود. دو سال خدمت را در تهران گذراند و سپس به زادگاهش بازگشت.

سیّد مصطفی هوائی تهران شده بود! بعد از مدتی با برادرش اختلاف پیدا کرد و همین بهانه‌ای شد تا به تهران باز گردد! عزیمتش به تهران، بی‌برنامه و بی‌مقدّمه بود، جائی برای ماندن نداشت! ناگزیر به منزل دایی‌اش حجت‌الاسلام حاج حسین ماجدی رفت. در پاسخ سؤالات دایی، جواب روشنی نداشت، فقط می‌گفت «دایی‌جان! خواهش می‌کنم، برام کاری دست و پا کن»

اصرارهای فراوان سید، دایی را وادار کرد تا او را به نزد شیخ تقی بزرگ متولیّان امام‌زاده داوود در کن بفرستد؛ شیخ تقی، مردی خوشرو و مهربان بود و با آغوش باز او را پذیرفت؛ یک سال در جوار امام‌زاده و در خانه‌ شیخ ماند.

بعد از یک سال به تهران برگشت و در بازار فرش، مشغول کار شد. در سفری به خمین که سیّد مصطفی برای دیدن خاله‌اش به مهمانی رفته بود، زمینه‌ آشنایی با خانواده‌ همسرش فراهم شد.

همسرش، نذرسیّد بود؛ یعنی بعد از آنکه فرزندان دختر خانواده، بی‌دلیل و پی‌در پی فوت می‌شوند؛ نذر می‌کنند در صورت زنده‌مانده این دختر او را به عقد کسی در‌آورند که سیّد باشد و قرعه به‌نام سیّد مصطفی درآمد! همزمان با ازدواج، موقعیّت مالی هم رو به بهبود گذاشت؛
با خرید مغازه‌ای در میدان کنونی سپاه و احداث دفتر فروش فرش‌های دستبافت، وضعیّت مالی، رونق بیشتری گرفت!

در خیابان مجیدیّه، ساختمانی در 5 طبقه ساخت و با همین کار به حمایت برادران خود پرداخت. به آنان آموخت تا برای خود زمینی خریداری کرده و خانه بسازند و مستقل شوند.

پس از پیروزی انقلاب و بنا به فرمایش امام(ره) به قصد رونق کشاورزی و دامداری و رفع نیازمندی به بیگانگان، به اردهال بازگشت و یک دامداری تأسیس کرد.

پانزده سال، درب منزل او؛ همچون پدرش، به روی همه باز بود و برای رضا و خوشنودی خدا، از آنها پذیرایی می‌کرد. در سال 56 مسجدی را که پدرش بانی ساخت آن بوده، با اجازه‌ حضرت آیت‌الله‌العظمی گلپایگانی خراب و نوسازی کرد.

سید مجتبی فرزند ارشد او، زمانی که انقلاب شروع شد، در دانشگاه شیراز، دانشجوی داروسازی؛ دعوتنامه دانشگاه آمریکا را رد کرد و فعّالیت‌های انقلابی خود را، در مسجدالرسول محله مجیدیه جنوبی آغاز و منزل را به پایگاه بسیج تبدیل کرد.

سیدمصطفی، همراه پسرانش، در خیابان‌های تهران پاسداری می‌داد و پابه‌پای مردم سلحشور، مراقب اوضاع بودند و به وظایفشان عمل می‌کردند.

سیّدمجتبی از دانشجویان خط امام(ره) بود و در تسخیر لانه‌های جاسوسی آمریکا شرکت داشت؛ با شروع جنگ تحمیلی، او به گیلان‌غرب اعزام شد و به خدمت سپاه‌پاسداران انقلاب‌اسلامی در آمد؛ وی در 20 اردیبهشت‌ماه سال 61 در عملیات بیت‌المقدس در سن23 سالگی به آرزوی بزرگ خود «شهادت» دست یافت.

سید محمدرضا نیز، بارها در خطوط مقدم جبهه مجروح شد؛ پاسداری بلند‌ همت بود و در راستای همت بلندش، بالاخره در 8 مردادماه سال 67 در واپسین روزهای جنگ، حین عملیات مرصاد به شهادت رسید.

محمدرضا متأهل بود و از ازدواج او دختری به یادگار مانده است. سیّدمحمود که طبع و ذوق شاعری نیز داشت در اوج جوانی یعنی 18 سالگی، در راستای بیرون‌کردن دشمن متجاوز، از خاک پاک میهن اسلامی، در عملیّات بیت‌المقدس شرکت کرد و در 15 اردیبهشت‌ماه سال 61 به دیار محبوب شتافته و به خیل عظیم شهیدان پیوست.

سید مصطفی، پس از گذشت سال‌ها، حکمت تحمّل این درد عظیم را چنین بیان می‌کند «اگر کوچکترین ناراحتی برای بچّه‌هایم به وجود می‌آمد، تا صبح بالای سرشان بیدار می‌ماندم، خیلی دوستشان داشتم؛ اگر فکر می‌کرده‌ام مرده‌اند، به این سادگی نمی‌توانستم از آنها بگذرم؛ تا الان از غصه دق کرده بودم؛ امّا چون می‌دانم که زنده‌اند، در کنارم حسشان می‌کنم؛ طاقت می‌آورم و به آنان افتخار می‌کنم.

دم غروب یکی از روزهای غمگین سال‌های بعد از جنگ، به امام‌زاده رفت و شروع به نوحه‌خوانی کرد؛ وقتی به خانه برگشت، حس و حال دیگر در فضای خانه وجود داشت. همسرش به سمت او دوید و گفت«کجا بودی، آقا تشریف آورده بودند و تو نبودی».

مقام معظّم رهبری به طور ناگهانی به منزل ایشان، در اردهال تشریف آورده بودند و او شانس این دیدار را از دست داده بود! همین‌که غم وجودش را گرفت! همسرش نامه‌ای را به او داده و گفت «دعوت شده‌ای که چند روز دیگر، نزد ایشان بروی».
چند روز بعد، خدمت آقا بود. مقام رهبری دست برگردن سیّد انداخته و فرمودند« من شما را خیلی دوست دارم»؛ اشک از چشمانشان سرازیر شد و رو به حاضرین فرمودند «اینها بودند که ما را رأس کار آوردند؛ کاری نکنید که یک روز کنارمان بگذارند».

سید مجید میرعلی‌اکبری فرزند مرحوم علی‌اکبری، وی را مظهر استقامت و پایداری نامید که با تمام توان از انقلاب و نظام اسلامی پشتیبانی کرد.

آری حاج سید مصطفی میرعلی‌اکبری پدر شهیدان سید مجتبی، سید محمود و سید محمدرضا میر علی اکبری است؛ وی از چهره‌های فعال و اجتماعی خانواده‌های شاهد بود که فعالیت‌هایش، همواره مورد توجه امام راحل و مقام معظم رهبری قرار داشت.

captcha