کد خبر: 2303963
تاریخ انتشار : ۲۶ فروردين ۱۳۹۱ - ۰۹:۲۵

بی‌ولايت مراتب عرفان كامل نمی‌شود

اصولا بی‌ولايت مراتب عرفان كامل نمی‌شود زيرا عارفان بايد از دست ساقی كوثر بنوشند و بشينند و برخيزند و اين عشق الهی است، حق لايتناهی است. هرآنچه هست جز اشارات يار نازنين نيست.

اين پر زدن به سمت حق اميد عارفان است. اين نه از روی ترس كه اصلا ترس معنا ندارد. به همين دليل است كه پير جماران می‌فرمايد: سال‌ها می‌گذرد، حادثه‌ها می‌آيد/ انتظار فرج از نيمه خرداد كشم.
همان امام و پيری كه دل از همه سختی‌ها و شيرينی‌های زمانه شسته بود و هنگام وصيت الهی‌اش فرمود، با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضميری اميدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوی جايگاه ابدی سفر می‌كنم و به‌ دعای‌ خير شما احتياج‌ مبرم‌ دارم‌ و از خدای‌ رحمان‌ و رحيم‌ می‌خواهم‌ كه‌ عذرم‌ را در كوتاهی‌ خدمت‌ و قصور و تقصير بپذيرد و از ملت‌ اميدوارم‌ كه‌ عذرم‌ را در كوتاهی‌ها و قصور و تقصيرها بپذيرند.
همچنين با قدرت‌ و تصميم‌ اراده‌ به‌ پيش‌ روند و بدانند كه‌ با رفتن‌ يك‌ خدمتگزار در سدّ آهنين‌ ملت‌ خللی‌ حاصل‌ نخواهد شد كه‌ خدمتگزاران‌ بالا و والاتر در خدمتند، و الله نگهدار اين‌ ملت‌ و مظلومان‌ جهان‌ است‌. كه اين وصال عارفانه است. نه ترسی است از رفتن و نه ننگی است از گفتن. نه رازی است نگفته. عيان می‌گويم كه با دلی آرام و قلبی مطمئن ... به سمت حضرت عشق می‌روم. مگر عشق چيزی جز اين است؟ و زيباتر از آن پير جماران يعنی امام روح‌الله در غزلی زيبا سروده است، آیــد آن روز كه من، هجرت از اين خــانه كنم؟/ از جهــــــان پرزده، در شـــاخ عدم لانه كنم؟/ رسد آن حــــــال كـــه در شمعِ وجـــود دلدار/ بــــال و پـــــر سوخته، كارِ شب پروانه كنم؟/ روى از خـانقـه و صومعــه بـــرگردانم/ سجــــده بـــــر خاك در ساقى ميخانه كنم؟/ حال، حـــاصل نشد از موعظه صوفى و شيخ/ رو به كـــــــوى صنمـى والـه و ديوانه كنم/ گيســــو و خـال لبت دانه و دامند، چه سان/ مـــرغ دل فــارغ از اين دام و از اين دانه كنم؟/ شــــود آیـا كــه از اين بتكده، بر بندم رخت/ پـر زنـان، پشت بر اين خانه بيگانه كنم؟
بنابراين ترس از رفتن نيست و فريادی برای اين وداع كوچك دنيا و آخرت نيست. فرياد از درد هجران يار است كه بايد در فراغش گريبان دريد و زاری‌ها كرد. از طرفی من كه نمی‌توانم برای اين درد كشنده خودم را بكشم ولی اين عشق آخر مرا می‌كشد. آيا تو روا می‌داری كه رويت را سير نديده برويم؟ چون ما هنوز لذتی از ديدار يار نديده از نظرها پنهان شد. حالا اين فراغ و آن فراغ اصلی كه فراغ ذات اقدس الهی است كشنده است. حافظ حق دارد بسرايد، شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت/ روی مه پيكر او سير نديدم و برفت/ گويی از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود/ باربربست و به گردش نرسيديم و برفت/ بس كه ما فاتحه و حرزيمانی خوانديم/ وز پی‌اش سوره اخلاص دميديم و برفت/ عشوه می‌داد كه از كوی ارادت نروم/ ديدی آخر كه چنين عشوه خريديم و برفت/ شد چمان در چمن حسن و لطافت ليكن/ در گلستان وصالش نچميديم و برفت/ همچو حافظ همه شب ناله و زاری كرديم/ كای دريغا به وداعش نرسيديم و برفت.
خوب ما كه در وداع يار نبوديم (غيبت صغری و قبل از آن) دريغ و افسوس دارد كه در اين وانفسا كه همه چيز به اشارت ناز نگاه آن نازنين‌يار است، نديده برويم. هم اينجا حيران و هم آنجا نالان؟! اين يك درد است كه درمانش در خودش نهفته است. به همين دليل قدما و در طب اسلامی عشق را بيماری می‌خواندند. مرضی كه با خودش و در خودش درمان می‌شود و درمان بسيار سختی هم دارد. چون آميخته به روح است نه تن. جسم سالم است و روح بيمار چشم يار و خمار نديدن‌های بی‌شمار! به همين دليل است كه شاعر احساس می‌كند شامش سياه‌تر ازگيسوی يار(در معنای نزديك غير عرفانی) است. كه اين تعريف هم خالی از لطف نيست، زيرا گيسوی يار، جزئی از يار است كه من آن را به جرأت (بقیّة‌الله خيرلّكم ان كنتم مـــؤمنين) معرفی می‌كنم.
دستم نمی‌رسد كه دل از سينه بركنم/ باری علاج شوق گريبان دريدن است/ شامم سيه‌تر است زگيسوی سركشت/ خورشيد من برآی كه وقت دميدن است/ سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی/ مرغ نگه در آرزوی پركشيدن است... در اين فراغ و جدايی از دست كسی كاری بر نمی‌آيد. اين رابطه طولی بين خالق و بنده است كه در عشق اين رابطه هم شكسته می‌شود و به «من و تو » می‌رسد. به همين دليل است كه فرشته عشق نداند كه چيست‌ای ساقی است. زيرا فرشته جرأت ندارد به خالق بی‌همتا «تو بگويد» و اين شيوه رندان بلاكش باشد. مگر می‌شود بنده به عشق نايل شود و از عشق زمينی فروتر باشد. بنده خدا در عشق زمينی‌اش ابتدا نام كوچك يارش را صدا می‌زند و بعد رمز و رازهاست بينشان. چگونه بين بنده عاشق و خدای معشوق رمز و راز نباشد؟؟! كه اوّلينش همين نام كوچك است. در مرتبه اولی اسم اعظم است و هزاران رمز و راز كه فقط از آن بنده و خالق است و هيچ‌كس نمی‌تواند به آنجا برسد؛ حتی فرشتگان.
سعدی در غزل معروف و زيبايش نيك فرمود، تن آدمی شريف است به جان آدميت/ نه همين لباس زيباست نشان آدميت/ اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بينی/ چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت/ خور و خواب و خشم و شهوت شقبست و جهل و ظلمت/ حيوان خبر ندارد ز جهان آدميت/ به حقيقت آدمی باش و گر نه مرغ باشد/ كه همی سخن بگويد به زبان آدميت/ مگر آدمی نبودی كه اسير ديو گشتی/ كه فرشته ره ندارد به مكان آدميت/ اگر اين درنده خويی ز طبيعتت بميرد/ همه عمر زنده باشی به روان آدميت/ رسد آدمی به جايی كه به جز خدا نبيند/ بنگر كه تا چه حداست مكان آدميت/ طيران مرغ ديدی تو ز پايبند شهوت/ بدر آی تا ببينی طيران آدميت/ نه بيان فضل كردم كه نصيحت تو گفتم/ هم از آدمی شنيديم بيان آدميت.
و اين مقام آدميت و عشق بين خالق و مخلوق است و از طرفی حضرت آقا در ابيات بعد به زيبايی گريبان چاكی را مثال می‌آورد. «گريبان دريدن» در معنای عام و بيان اصطلاحات عرفانی به معنی رسوا شدن و كوس رسوايی است. بنابراين ايشان با زيبايی تمام اصطلاح عرفانی را در دل بيان نو ارائه می‌دهد. كه نمونه‌اش در دل تاريخ و از لب سينه سوختگان بسيار است، عطار نيشابوری، من آن روزی كه نام عشق بردم/ نمی‌گويم كه فاسق نيستم من/ ز زهد و نيكنامی عار دارم/ ز بند نام و ننگ خويش رستم/ هر آن چيزی كه می‌گويند هستم/ من آن عطار دردی خوار مستم. حافظ، از ننگ چه گويی كه مرا نام زننگ است/ وز نام چه پرسی كه مرا ننگ ز نام است. و باز، مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم/ جرس فرياد می‌دارد كه بر بنديد محمل‌ها/ به می سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد/ كه سالك بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها/ شب تاريك و بيم موج و گردابی چنين هايل/ كجا دانند حال ما سبك باران ساحل‌‌ها/ همه كارم ز خود كامی به بدنامی كشيد آخر/ نهان كی ماند آن رازی كز او سازند محفل‌ها/ حضوری گر همی‌خواهی از او غايب مشو حافظ/ متی ما تلق من تهوی دع الدنيا و اهمل‌ها.
همه كارم ز خود كامی به بد نامی كشيد آخر ..... در واقع همين گريبان چاك كردن و رسوا شدن است كه شرح پريشانی است، برخی نمی‌گويند و برخی چون وحشی بافقی فرياد می‌زنند كه، دوستان شرح پريشانی من گوش كنيد/ داستان غم پنهانی من گوش كنيد/ قصه بی سر و سامانی من گوش كنيد/ گفت و گوی من و حيرانی من گوش كنيد/ شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كی؟/ سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كی؟/ روزگاری من و او ساكن كويی بوديم/ ساكن كوی بت عربده جويی بوديم/ عقل و دين باخته ديوانه رويی بوديم/ بسته سلسله سلسله مويی بوديم/ كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود/ يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود/ نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت/ سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت/ اينهمه مشتری و گرمی بازار نداشت/ يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت/ اول آنكس كه خريدار شدش من بودم/ باعث گرمی بازار شدش من بودم...
و بعد گريبان دريدن پيش می‌آيد. اين برای عارف عشق است و برای ديگران سخت. شما جلوه گريستن و بی‌تابی عارفان را در نمازشان ببينيد؟ ببينيد چگونه از خود بی خود می‌شوند. ولی نه آن بی‌خودی كه از سر می انگوريست كه ندانند ركعت چندمند؟ بلكه از می ناب عشق و طهورای الهی كه خود ساقی و ساغر و پيمانه است.
فلذا در اين شور و شوق و مستی غير قابل ذكر گريبان دريدن است كه همان اصطلاح رسوايی يا بد نامی در شعر عرفانی شاعران است. بدنامی از اين دليل كه بنده هرگز نمی‌خواهد بفهماند كه بين او وعشقش راز و رمزی است و چون مردم می‌فهمند و متوجه می‌شوند اين بدنامی را تحمّل نمی‌تواند كرد و برايش سخت است. عارف به تمام معنا خود نيست. بلكه فنای در ذات احدیّت و ذوب در ولايت آسمانی حضرت عشق است. اصولا بی ولايت مراتب عرفان كامل نمی‌شود زيرا عارفان بايد از دست ساقی كوثر بنوشند و بشينند و برخيزند و اين عشق الهی است، حق لايتناهی است. هرآنچه هست جز اشارات يار نازنين نيست. اين مرحله ديگر گريبان چاك كردن دارد. آری كه علاج واقعه (واقعه نه به معنی قيامت و نه به معنی حادثه كه به معنی مرتبه و مراتب عرفانی) گريبان چاك كردن است و برای اين مرتبت آرزويی نيست جز «خورشيد من برآی كه وقت دميدن است »...
captcha