كوچهشان بنبست بود، نه از آن بنبستهايی كه در زندگی خيلی از ما وجود دارد. ولی هر چه بود به آدم احساس آرامش میداد، از آن حسهايی كه در دوره زمانه الآن ناياب شده است.
با ترديد يكی از زنگها را زدم. پيرمردی با لبخند به استقبالم آمد. از لرزش دستانش فهميدم بايد سالهای پُر فراز و نشيبی را در زندگی سپری كرده باشد. خانهاش هم معلوم بود مثل خودش سن و سالدار است.
برايم جالب بود هنوز هم پابرجاست و قصد تبديل شدن به آپارتمانهای امروزی را ندارد؛ از آنهايی كه اين روزها خيلی مد شده است.
خانم خانه مدام عذرخواهی میكرد كه به استقبال نيامده، خيلی گرم صحبت میكرد. فضای خانه از حضور افراد خانه گرم بود؛ گرمايی به گرمی تابستان و به خنكای زمستان.
صاحب دو كبوتر بودند، كبوترهايی كه محل پروازشان بهشت است.
كوچه پس كوچههای نظامآباد؛ هنوز هم بوی لبخند سيدصاحب و سيدمهدی را میدهد.
هر عاشقی كه دلش میگيرد، میتواند بزرگراهی از نور را در آسمان ببيند؛ بزرگراهی كه مبدأ آن بنبست شاهد است و مقصدش سهراهی كوشك؛ جايی كه پيكر سيدصاحب را در آغوش دارد. پيكری كه پاهای سيدصاحب را برای خانوادهاش سوغات فرستاد.
مادر میگويد: «هر وقت به بهشت زهرا(س) میروم، اول میروم سر مزار بیبدن سيدصاحب. به سيدمهدی میگويم مادر تو بزرگتری، سيدصاحب كوچكتر است و دلش بيشتر تنگ میشود.» سيدصاحب كوچكتر بود، چهار سال.
پر كشيدن سيدصاحب در سهراهی كوشك اتفاق افتاد. در كاميونی بود كه بعد از پذيرش قطعنامه 598 به سمت اهواز عازم بود، با خمپاره مستقيم دشمن هدف قرار گرفت و او را خدايی كرد.
28 نفر در يك كاميون كه پنج نفرشان از ذريه مادرمان فاطمه زهرا(س) بودند؛ فقط همين پنج نفر پر كشيدند.
پدر پنج فرزند داشت؛ سيدصاحب فرزند پنجم بود. هنگام شهادت پنج نفر از سادات در كاميون بودند. نام پنجمين نوه دختری پدر خانواده صاحب است. نام پنجمين نوه پسری هم صاحب است. انگار صاحب با پنج عجين شده؛ «پنج تن آل عبا».
و اما بعد از پركشيدن سيدصاحب، سيدمهدی با ديدهای گريان از پذيرش قطعنامه، عازم جبهه میشود. انگار میداند قرار است فردا چه اتفاقی بيفتد.
روز پر كشيدن سيدصاحب عيد قربان بود. دو پايش را آوردند، فقط دو پا. پدر میگويد: «مدتها بیتاب بودم، چون از سيدصاحب برايمان فقط دو پا آورده بودند.»
سيدصاحب در وصيتنامهاش گفته بود كه نمیآيم، اگر هم بيايم جوری میآيم كه كسی مرا نشناسد.
حالا دو پا آورده بودند؛ چطور میشد گفت اينها پاهای سيدصاحب هستند.
بالاخره پدر خواب میبيند؛ خواب امام سجاد(ع) را كه به او میگويد «هشت سال ديگر سيدصاحب را میبينی.»
هشت سال گذشت و پدر در بیتابی سيدصاحب روزها را شماره كرد تا بالاخره ديدگانش سيدصاحب را يافتند.
انگار يوسفش بازگشته بود. مرقدی در سهراهی كوشك؛ مرقد پنج سيد؛ سيدصاحب پنجمين آنها بود. سيدصاحب ورزشكار بود و بیباك؛ سيدمهدی خجالتی.
مادر هيچ نمیگفت، انگار داشت با خاطراتشان زندگی میكرد. خاطراتی كه در قالب واژهها نمیگنجيدند؛ واژههايی كه قدرت به تصوير كشيدن نداشتند. میرفت كه اشك در گوشه چشمان مادر به تپش بيفتد.
«در عمليت مرصاد شهيد شد، از بس كه تير خورده بود، صورتش له شده بود.» اين را گفت و بغضش تركيد.
سيدمهدی زاده كربلا و سيدصاحب زاده تهران بود.
از وقتی در سال 51 از كربلا به تهران آمده بودند، مادر توفيق زيارت كربلا را پيدا نكرده بود. میگفت «چند روز پيش خوابشان را ديدم كه میگفتند نگران نباش مادر، ما خودمان تو را به كربلا میبريم و خودمان برمیگردانيم.»
خيلیها از توسل و نذر كردن به نام اين دو شهيد حاجت گرفته بودند.
پدر با اشتياق تعريف میكرد و من از عظمت اين دو شهيد، از بیتابی به خود میپيچيدم كه ایكاش اين دو را زودتر میشناختم. انگار امروز، روز من بود.
هر دو از بروبچههای مسجد امام حسين(ع) بودند.
خواهرشان میگفت: «سيدمهدی برای جبهه رفتن شناسنامهاش را دستكاری كرد. دو سال بعدش پدر و مادر با رضايت سيدصاحب را راهی جبهه كردند.»
ابتدا سيدصاحب پر كشيد و در پس بیتابیاش، سيدمهدی به فاصله چهار روز برادرش را در بهشت ملاقات كرد.
در بهت حرفهای اهل خانه بودم. انگار نمیدانستم برای مصاحبه آمدهام، انگار سالها هر دو شهيد را میشناختم.
آنقدر غرق در افكارم بودم كه نفهميدم كی خداحافظی كردم.
سوار مترو كه شدم، چهرههای جورواجور آزارم میدادند. گويی فقط چهرههای سيدمهدی و سيدصاحب تشويشم را به سكون میرساندند.
تازه راز بنبست شاهد را فهميده بودم.