کد خبر: 2568936
تاریخ انتشار : ۰۸ مرداد ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۸

وقتی بوی شهادت، رزمندگان را بی‌تاب می‌كرد

گروه جهاد و حماسه: در طول هشت سال جنگ تحميلی، خيلی از فرزندان اين امت برای شهادت از هم سبقت می‌گرفتند كه سيدجعفر حجازی هم يكی از آنها بود و با تلاش بسيار، موافقت فرمانده‌اش را برای حضور در عمليات گرفت. شايد هم بوی شهادت به مشامش خورده بود كه اينقدر بی‌تابی می‌كرد.

از بهداری خبر دادند كه آب رودخانه كنجان‌چم گوگرد دارد و افرادی كه در آن آب‌تنی می‌كنند، برايشان مشكل پيش می‌آيد. به بچه‌های گردان گوشزد كردم در رودخانه شنا نكنند.
يك روز كه داخل چادر شدم، يكی را ديدم كه لخت دراز كشيده و تمام بدنش قرمز شده. آه و ناله هم می‌كند. سيدجعفر حجازی بود؛ از رفقای قديمی‌ام. البته دو سه سال از من كوچك‌تر بود. چالاك بود و بدن ورزيده‌ای داشت. پرسيدم «سيدجعفر! چی شده؟»
ـ مثل اينكه آب رودخانه آلوده است. شنا كردم، به اين روز افتادم.
ـ چرا لخت شدی؟ لباست رو بپوش.
ـ لباس كه می‌پوشم اذيت می‌شم.
تسبيحی دستم بود كه گاهی وقت‌ها موقع آموزش با اين تسبيح به پشت نيروها می‌زدم. با تسبيح ناخودآگاه و بر حسب عادت به پشت سيدجعفر زدم. سيد از درد به خودش پيچيد. داد و فرياد كرد. بچه‌ها با فريادش داخل چادر آمدند.
گذشت. نگهبان‌ها را صدا كردم. پنج شش نفر بودند. گفتم : «شماها وظيفه‌تون اينه كه مواظب اموال و وسايل بچه‌ها باشيد. اگر خدای ناكرده كسی از بچه‌ها مجروح، شهيد يا اسير شد، وسايلش رو تحويل تعاون بديد تا به دست خونواده‌شون برسونن.»
در ميان آنها اسم سيدجعفر هم بود. با اينكه ورزيده و آماده بود، دلم نيامد او را با خودم به عمليات ببرم. چون قبل از او دو نفر از برادرانش شهيد شده بودند. فقط سيدجعفر كه فرزند سوم خانواده بود مانده بود. در پايان حرف‌هايم پرسيدم: «كسی حرفی يا اعتراضی نداره؟» گفتند: «نه.» گفتم: «پس صلوات بفرستيد.» سيدجعفر آمد و يواشكی پرسيد: «چرا اسم من رو برای نگهبان چادر خوندی؟»
ـ خب تشخيص من اين بود.
ـ مگه من مشكلی دارم؟
ـ نه
ـ پس چرا من رو نگهبان چادرا گذاشتی؟
ـ اين تشخيص فرمانده توست. مگه اطاعات از فرماندهی نداری؟
ـ چرا!... هر چی شما بگيد
ـ پس برو توی چادر
بعضی از بچه‌ها ايستاده بودند و به ما نگاه می كردند. دوباره پرسيد: «يعنی من نگهبان چادر بشم؟»
ـ اشكالی داره؟ الان اگه رحيميان به من دستور بده جلو نرو، نمی‌رم!
ـ واقعاً؟
از بچه‌ها فاصله گرفتم و رفتم كنار رودخانه ايستادم. يك دفعه يكی دست انداخت دور گردنم و گونه‌ام را بوسيد. سيدجعفر بود. خواستم كنارش بزنم؛ اما به زور مرا بوسيد و گفت: «چرا من بايد نگهبان چادر باشم؟»
ـ برادرات شهيد شدن. حالا تو هم اگه بری جلو و شهيد بشی، جواب مادرت رو چی بدم؟
ـ چرا فكر می‌كنی من شهيد می‌شم؟
ـ نمی‌دونم. حس می‌كنم‌ اگه بری جلو، شهيد می‌شی. برو و بيشتر از اين اعصابم رو خرد نكن.
با حالت التماس گفت: «نورمحمد! من اگه اينجا بمونم سكته می‌كنم.» گردنم را گرفته بود و ول نمی‌كرد. گفتم: «تو جوونی سكته نمی‌كنی.»
ـ اگه سكته نكنم، خودكشی می‌كنم! تو رو به كی قسم بدم تا بذاری بيام؟ تو رو به روح سيدمهدی و سيدكاظم قسم، بذار من بيام.
ـ به هر كی قسمم بدی، فايده‌ای نداره. سيدجعفر! تو بايد نگهبان چادر باشی و توی مقر بمونی.
گردنش را كج كرد و گفت: «همين؟!»
ـ آره همين
سرش را پايين گرفت و رفت. وقتی رفت، روی سنگی نشستم و به رودخانه خيره شدم. آبش آن قدر كم بود كه هيچ صدايی نداشت. به آسمان نگاهی انداختم. نور ماه جلوی تابيدن ستاره‌ها را گرفته بود. از دور صدای غرش توپ‌ها به گوش می‌رسيد. در فكر سيدجعفر بودم: «خدايا! چه كنم؟ اگه سيدجعفر بياد و شهيد بشه، تحمل داغ سه جوون برای اين خانواده خيلی سخته»
با خودم كلنجار می‌رفتم و گاهی هم به خودم نهيب می‌زدم: «نورمحمد! مگه تو كی هستی كه به سيدجعفر دستور می‌دی نياد؟»
تصميم‌گيری برايم سخت بود. به سنگر برگشتم، بچه‌ها شام را آماده كرده بودند. همان طور كه نشسته بودم، سيدجعفر آمد و كنارم نشست. گفت: «نورمحمد! توی اين مدت فكری برام نكردی؟»
ـ چرا! به اين نتيجه رسيدم كه نبايد بيای. حالا بيا و شام بخور
ـ غذا از گلوم پايين نمی‌ره
سرش را ده دقيقه پايين گرفت و ناگهان با عصبانيت رو به بچه‌ها كرد و گفت: «اين بشر حالی‌ش نمی‌شه... شما يه چيزی بگيد.» بچه‌ها گفتند: «مگه حرف ما رو گوش می‌كنه؟»
بلند شدم به چادرها سر بزنم و سفارش لازم را بكنم. به بچه‌ها گفتم كه بعد از نماز صبح نخوابند. پيكی از طرف رحيميان آمد و گفت: «فرمانده گفته گروهان به گروهان حركت می‌كنيم تا دشمن حساس نشه.»
تويوتاها آمدند و بچه‌ها را سوار كردم. دوباره سيدجعفر آمد و گفت: «من چی‌كار كنم؟» به چادرها اشاره كردم و گفتم: «ببين! اين چادرا نگهبان می‌خوان»
گريه كرد و گفت: «پيش مادرم، حضرت زهرا(س) از تو شكايت می‌كنم، حلالت نمی‌كنم» تا اسم خانم حضرت زهرا(س) را آورد، زانوانم سست شد. اجازه دادم بيايد. او هم سريع وسايلش را به بچه‌ها داد، دويد طرفم، بغلم كرد و گفت: «برای خداحافظی اجازه بده صورتت رو ببوسم.» من هم به او گفتم: «سيدجعفر! من می‌دونم تو شهيد می‌شی؛ اما مواظب خودت باش»
نيروها به اين صحنه خيره شده بودند. از روی زمين بلندم كرد و گفت: «نوكرتم نورمحمد!» انگار تمام دنيا را به او داده بودند. وقتی سورا ماشين شدم، به بغل‌دستی‌ام گفتم: «اولين شهيد گروهان ما سيدجعفره!»
ـ خب اينكه خونواده‌اش دو تا شهيد داده، چرا می‌ذاری بياد؟
ـ آخه اسم كسی رو به زبون آورد كه همه كائنات در مقابلش خاضع‌ان.
در حين عمليات زخمی شدم. به بچه‌هايی كه در حين پايين آوردنم بودند، سفارش سيدجعفر را می‌كردم. از طرفی هم نگران نيروهای گروهان شهيد دستغيب بودم.
مرا روی برانكارد قرار دادند. هوا از بس گرم بود و سوزان، بچه‌ها هر صد قدمی كه بر می‌داشتند، مجبور بودند كمی بنشينند و استراحت كنند. مرا به داخل يك سنگر عراقی بردند. چون سنگر مال عراقی‌ها بود، به محمدتقی خاجيان، از بچه‌های گروهان گفتم: «دم در سنگر وايستا، مبادا رزمنده‌ای به اشتباه توی سنگر نارنجك پرتاب كنه» كلمن آبی آنجا بود. گفتم: «يه ليوان آب به من بديد.» ندادند. هر چه اصرار كردم، گفتند: «برای كسی كه زخمی شده، آب خوب نيست.» خون دستم بند نمی‌آمد. يكی از بچه‌ها نفس نفس زنان آمد و گفت: «نورمحمد! خبر بدی برات دارم» تا گفت خبر بدی، ياد سيدجعفر افتادم. گفتم «سيدجعفر؟»
ـ آره... گلوله به سرش خورده
مجروحيت خودم را فراموش كرده بودم. ذهنم رفت سمت مادرش كه حالا شده بود مادر سه شهيد. در اين فكر بودم كه به مادرش چه بگويم. يك تويوتا برای حمل مجروحان آمد. من را پشت تويوتا نشاندند. سيدجعفر را هم آورده بودند. يك پتو انداخته بودند زير سرش. پرسيدم «شهيد شده؟» گفتند: «نمی‌دونيم؛ امام گلوله به سرش خورده» به بچه‌ها گفتم: «لااقل با يه چفيه سرش رو ببنديد.» به بدنش خيره شدم و به ريش نرم و مشكی‌اش دست كشيدم و گفتم: «سيدجعفر! به مادرت چی بگم؟»
بخشی از كتاب بازمانده به قلم ولی هاشمی
captcha