ذیالحجه سال ٦١ هجری قمری، شب پيش از هجرت به سوی كربلا، حضرت سيدالشهدا(ع) در پايان خطبهای بلند فرمود: «آگاه باشيد، هر آن كس كه میخواهد خونش را در راه ما اهل بيت نثار كند و خود در بهشت لقای خدا منزل گيرد، راهی كربلا شود. بدانيد كه من انشاءالله فردا صبح به راه میافتم».
و بسيجی كه عاشق كربلاست، اين ندا را هزار و اندی سال بعد پاسخ میگويد و كربلا را تو مپندار كه شهری است در ميان شهرها و نامی است در ميان نامها. نه، كربلا حرم حق است.
فقط يك بار كافی است از ته دل خدا را صدا كنی، ديگر مال خود نيستی و مال او میشوی. زمين و آسمان آماده در آغوش گرفتن پارههای تن ملت است. عزيزانی كه پس از سالها دوری از وطن به آغوش گرم خانواده خود بازگشتهاند.
همه پدران و مادران به استقبال اين دو شهيد آمدهاند. خواهران و برادرانی كه با شور و هيجانی وصفناشدنی به استقبال برادران خود آمدهاند و تو نپندار كه اين شهدا گمنام هستند؛ اگر گمنام هستند، پس اين همه عاشق كيستند كه به استقبال آمدهاند.
هر كس به اميدی اينجاست؛ چون تجربه به آنها ثابت كرده است كه كسی دست خالی از ديدار آنها برنمیگردد؛ چرا كه اين ملت خود میداند چه دسته گلهايی را برای دفاع از اين سرزمين و اسلام تربيت كرده است، فرزندانی كه امامزادگان عشق هستند.
همه معتقد هستند كه شهدا زنده هستند و حاجتگشا؛ چه آن همسر شهيدی كه سالهای سال با همسر شهيدش زندگی كرده و حتی شفای فرزندش را از شوهرش گرفته، چه آن شهيدی كه خود محل دفنش را در رؤيايی صادقانه به خواهرش اعلام میكند تا به صورت گمنام دفن نشود.
اندك اندك جمع مستان میرسند، از سرازيری تپههای سعادتآباد، شيرزنانی كه هنوز جراحت بالهای پرواز را به ياد دارند، به خيل جمعيت میپيوندند تا اين آشنايان ازلی، نام پرآوازه گمنامی را به دوش نكشند.
در صحرای عرفات، جبرئيل، پيك وحی الهی، مناسك حج را به حضرت ابراهيم(ع) میآموزد و شهدا در سرزمين ايران، مناسك جانبازی را به ملت ايران. دامنه كوه عرفات در صدر اسلام كلاس صحرايی پيامبر اسلام بود و امروز تپههای سعادتآباد كلاس درس عشاقی است كه در جواب مولای خويش گفتند «ای حجت خدا، ما عاشقان لقاءالله هستيم و آمادهايم تا خون خويش را در راه شما نثار كنيم.»
چه سعادتی بالاتر از اينكه اصحاب آخرالزمانی سيدالشهدا(ع)، سربازان امام زمان(عج) را بر دروازه راه آسمان كه بر زمينيان گشودهاند، بدرقه كنی.
شهدا چادری و غيرچادری نمیشناسند، همه را دعوت كردهاند، زمان، زمان دريافت الهامات آسمانی است. دختری با موهای آرايش كرده، مكان دقيق خاك سپاری شهدا را از من میپرسد و دختر چادری زمان آغاز مراسم را ... همه دستها رو به سمت خدا بالاست. رو به درهای آسمان، برای دريافت گنجهای پنهان كه آشكار شدهاند.
ما همه افقهای معنوی انسانيت را در شهدا تجربه كردهايم، عشق را هم، اميد را هم، شجاعت را هم و ... همه آنچه را كه ديگران جز در مقام لفظ نشنيدهاند، ما به چشم ديديم؛ آنچه را كه حتی عرفای دلسوخته حتی بر سر دار هم نيافتهاند، ما در شبهای عمليات آزموديم.
دختر خبرنگاری را میبينم كه دوربين به دست با جهد و تلاش فراوان به دنبال كار و تلاش است، كار برای رضای خدايی كه شهيد را زنده نگه داشت تا ابد، از جسارت دختر خوشم آمد. با سماجت خاصی مسئول برگزاری مراسم را راضی میكند تا خود را به جايگاه مادر شهيد مفقودالأثر برساند.
و آه از آنچه پدران و مادران شهيدان مفقودالأثر میكشند. مادر و پدر شهيد مفقودالأثر مهدی جابری اين دو شهيد گمنام را همچون فرزند خويش بدرقه میكنند. انگار نه انگار كه اين دو شهيد نامی بر خود ندارند. مادر شهيد جابری در گوشهای به حال خود است، گاه دعا میخواند و گاه از سوز دل بر سر و سينه خود میكوبد.
پدر شهيد جابری با طمأنينهای كه از سوز دل او حكايت میكند، در حال نماز خواندن و زيارت شهيد است. هيچ كدامشان كم نمیگذارند گويی مراسم مهدی، پسر خودشان است.
قلبم برای مادر شهيد جابری تكه تكه میشود، از سويدای دل برای آرامش قلب اين دو يعقوبصفت دعا میكنم. كار ديگری كه از دستم بر نمیآيد و فقط بار سنگينی بر دوش خود احساس میكنم. بار سنگين مسئوليت در برابر شهدا و خانوادههای ايشان و اين سؤال تكراری جاودانه را كه ما بعد از شهدا چه كردهايم دوباره از خود میپرسم. به راستی بعد از شهدا ما چه كردهايم!؟
قبرهای خالی منتظر هستند تا امانتهايی خويش را در آغوش بگيرند. اينها فرزندان قرن پانزدهم هجری قمری هستند، همان كسانی كه كره زمين قرنهاست انتظار آنان را میكشد تا بر خاك مبتدای اين سياره قدم گذارند و عصر ظلمت و بیخبری جاهليت ثانی را به پايان برسانند و اكنون به موطن اصلی خود، سرزمين جاودانگی باز میگردند.
هوا، هوای دعا است، از ذهنم تمام خواستههايم را میگذرانم، خواستههايی كه بيشتر برای ديگران است، لحظهای را از دست نمیدهم، تنها زبان دعاست كه میتواند، قصور بشر را از درك وقايع اين چنينی نجات بخشد.
شهدا را با سلام و صلوات و احترامی كه الحق لايقش هستند میآورند. چشمهايم دوربينی شدهاند كه هيچ لحظهای را حاضر نيستند از دست دهند.
پيكر پاك شهدا را برای تدفين از تابوتها بيرون میآورند و اينجاست كه آسمان لايتناهی با قلبی كه در آن خورشيد میجوشد، ترنم حسين، حسين، حسين(ع) را میتراود. دستها همه به سمت عشق بلند میشود و هر كس زمزمهای عارفانه با خود سر میدهد و چه زمزمهای عاشقانه و عارفانهتر از يا حسين(ع)!
و الحق والانصاف كه چه خوب و زيبا برادران بسيجی مراسم تدفين اين مرواريدهای آسمانی را با نظم خاصی انجام میدهند. به سرعت و با برنامهای از پيش تعيين شده كار با مهارت خاصی انجام میشود.
مداحان، مداحی میكنند و مردم دعا و قرآن میخوانند و عدهای نيز نماز میگذارند. هيچ كس اينجا غريب و گمنام نيست، چون همه آشنای آسمانی يكديگر هستند.
بگذار اغيار هرگز درنيابند كه اين قلبهای ما از چه اشتياق و شور و نشاطی مالامال است و روح ما در چه ملكوتی شادمانه سر میكند و سر ما در هوای كدامين يار خود را از پا نمیشناسد. بگذار اغيار هرگز درنيابند.