کد خبر: 3460292
تاریخ انتشار : ۲۱ آذر ۱۳۹۴ - ۱۰:۴۱

کاسه‌های خالی شفاعت و همهمه رضا...رضا...

گروه اجتماعی: این حق من است که کاسه‌های خالی شفاعت را پر کنم؛ مگر نه اینکه خودت فرمودی «هرکس از شیعیانم مرا زیارت کند در حالی که عارف به حق من باشد در قیامت شفیع او خواهم بود».

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از گیلان، تو را امام غريب مي‌نامند، می‌دانم بد ميزباني بودند و در مهمان‌نوازي وفا نكردند.

بعد از گذشت روزگار، حال تو ميزبان ما هستي؛ ميزبان گريه‌ها، نيازها، غم‌ها و دلتنگي‌ها

تو كه غريبي را احساس كرده‌اي! حال غريبه‌ها به آستان كرم تو چشم دوخته‌اند و به دستان پر مهرت توسل كرده‌اند.

مي‌خواهم از زائراني بگويم كه جاده به جاده و شهر به شهر گذشته‌اند تا نفسي مهمان شوند و از مي عشق تو بنوشند؛ مي‌خواهم از سنگفرش آستان مقدست بگويم كه سجده‌گاه قدوم مهمانانت شده است؛ از كبوتران عاشقي كه گرداگرد حرم پاك تو مي‌چرخند و تو را طواف مي‌كنند، از نسيم بگويم كه بيرق گنبدت را بوسه‌باران می‌كند و عطر دلرباي تو و اشك تمناي زائرانت را به اوج افلاك مي‌برد.

مي‌خواهم از آسمان بگويم كه هر روز نه، هر ساعت نه، هر لحظه و ثانيه از تو جان مي‌گيرد و در پيشگاه شكوه تو جان مي‌دهد. اي آفتاب مهرباني! مي‌خواهم از خورشيد بگويم كه هر طلوع با انوار خود به پنجره فولاد تو چنگ مي‌زند و از ضريح تو نور مي‌گيرد.

خوش به حال جاده كه از قدوم زائرانت بغض تنهايي خود را مي‌شكند و خاك پايشان را به سينه زخم‌آلود خود مي‌زند كه عمري است از طواف تو جا مانده است.

خوش به حال رواق‌ها، درها و ديوارهايي كه از نفس مهمانانت پر مي‌گيرند و به ضريح پاك تو مي‌رسند. خوش به حال مناره‌ها و كاشي‌ها...

ای امام غریب! امروز دلتنگی‌ام به بینهایت نزدیک شده و من مانده‌ام و یک دنیا بی کسی. تمام تار و پود دلم قندیل بسته و دلم محتاج گرمای حریمت شده است. تا کی این دلتنگی‌ را بر شانه‌های قاصدک سوار کنم و آن را به سوی مشهدت روانه؟! پس کی زیارت ضریحت قسمت من می‌شود؟! کدامین طلوع خورشید نویدبخش دیدار ما خواهد بود؟!

چند سالی است که از آن لحظه خوش دیدارم می‌گذرد. آن لحظه‌ای که برای آخرین‌بار زیارتت کردم و می‌خواستم از باب‌الرضا خارج شوم؛ دستم را به نشانه ادب روی سینه گذاشتم و  چشمان خیسم را به گنبد طلایی‌ات دوختم و گفتم «خداحافظی نمیکنم مولا؛ به امید وصال دوباره‌ات» و هنوز این منم که به امید وصال دوباره هر صبح شمعدانی‌های پشت پنجره را آب پاشی میکنم...

دلم برایت تنگ است، دلم برای لحظه‌ای خلوت در گوشه مسجد گوهرشاد تنگ است، هوای تماشای تو را از پشت پنجره فولاد کردم و می‌خواهم در یکی از رواق‌های حرمت بنشینم و زانوهایم را در بغل بگیرم و به همهمه رضا...رضا...رضای زائرانت گوش بسپارم...

این حق من است که کاسه‌های خالی شفاعت را پر کنم؛ مگر نه اینکه خودت فرمودی «هرکس از شیعیانم مرا زیارت کند در حالی که عارف به حق من باشد در قیامت شفیع او خواهم بود». کاش من هم لیاقت شناختت را داشته باشم و تو پیاله من حقیر را پر کنی...

از بزرگترها شنیده‌ام هر کجا که باشیم و دست روی سینه بگذاریم و رو به سوی بارگاهت سلام کنیم، انگار در جوارت زیارت کرده‌ایم؛ پس چشم‌هایم را می‌بندم و اذن دخول می‌خواهم...

«اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی...»

طاهره رفعتی – ایکنای گیلان

captcha