گروه اجتماعی: حدیث دردهای زینب(س) را هیچ قلمی برنمیتابد و هیچ عاطفهای نیست که شنیدن آنچه بر زینب(س) رفت، طوفانیاش نکند.
به گزارش خبرگزاری بین المللی قرآن(ایکنا) از گیلان، چهار ساله بود که در افق نگاهش، آخرین روزهای زندگی پیامبر(ص) غروب کرد و این چنین از خوان اول گذشت. هنوز سایه سنگین غربت پیامبر از دیواره قلبش دامن برنچیده بود که در شبانگاه درد در غریبانهترین تشییع، گلبرگ پاییززده پیکر مادر را در گمنامی کاشت و در اندوهی بی صدا به خانه بازگشت.
تنهایی پدر، دردهای پنهان و ناگفتنى، خار خلیده در چشم و استخوان نشسته در گلو، زینب(س) را میگداخت. در خانه بی زهرا(س)، همه خاطرات مادر را مرور میکرد. میدید که سر بر دیوار، غریبانه میگرید و سر در چاه، آه میکشد و با تصویر خویش که در پرتو مهتاب بر آب افتاده، دردهای سینهسوز را بازمیگوید.
هنوز سی سالگی را سپری نکرده بود که در آستانه در، برایش هدیهای سرخ از مسجد آوردند. «پدر» قربانی عدالت خویش شده بود و خلاصه سیاهی در ناجوانمردانهترین ضربت، آفتاب را در غدیری از خون نشانده بود. دو روز که از ثانیههایش به درازای قرنها گذشت، چکه چکه على(ع) بر دامان زینب(س) چکید و زخمی که چشم بر چشم زینب(س) داشت، با دختر حدیث رفتن میگفت.
خوان چهارم، زهرآبههایی است که تشت را آذین میبندد. پارههای جگر برادر و خیانت نامحرمترین محرم بر سیمای رنگ پریده حسن(ع) لبخند میزند و زینب(س) میبیند که لخته لخته برادر در تشت فرو میچکد.
خوان پنجم زینب(س)، کربلاست. او خوب میداند این کاروان به کجا میرود. او بارها از زبان برادر شنیده است که این کاروان، در خون لنگر میاندازد و در ساحل شهادت میآرامد و راهی را که برادر با سر میرود، خواهر با پا باید ادامه دهد؛ راهی که شهادت آغاز آن است و اسارت کمالبخش آن. خوب میداند که ساحل فرات، دریای تشنگی است. خوب میداند بوسهگاه پیامبر(ص)، میزبان خنجر خواهد شد و در غروبی تلخ باغ نبوت، لگدمال پاییز میشود. خوب میداند که داغدار و بی یار، پرستار بیماری تبدار و کودکانی سوگوار خواهد بود؛ با راهی نیمهتمام که تا «شام» بر شترانی لنگ و همسفر دژخیمانی سیاهدل، باید طی شود.
این همه را میداند و میماند در تمام این لحظههای داغ و درد، بی اخمی بر جبین و تردیدی در «راه»، پا به پای شهادت میرود و شگفتا همراه برادر بر سر هر شهید حاضر میشود و تسلی خاطر برادر میگردد.
تنها در شهادت دو جگرگوشهاش در خیمه میماند تا برادر را در هنگامه حمله پارههای قلبش شرمنده نبیند.
خوان ششم، کوفه است؛ با کوچههایی آشنا و فضایی که در آن هر صبحگاهی طنین گرم اذان پدر، معطرش میساخت، اینک میزبان ۷۲ سر، ۷۲ آفتاب و در تعبیر سیاهاندیشان، ۷۲ «خارجی» است، در آستانه شهر همه به تماشا آمدهاند، زنان آراسته و پایکوبان و شهر آذین بسته و آماده. زینب(س) از این خوان نیز به سلامت میگذرد، در حالیکه صدای شکستن استخوان غرور در زیر پتک فریادش، همه کوچه پسکوچههای کوفه را پر کرده است.
خوان هفتم و دشوارترین خوان، شام است، پایتخت جنایت و غرور، سرزمین زراندوزیها و کینهتوزیها. آنجا که ۴۲ سال تزویر معاویه، اندیشهها را به خواب کشانده است و دلها را نیز، آنجا که سرها را با زر خریدهاند و سرکشان و آزادگان را از لب تیغ آب دادهاند. شام شکانندهترین خوان است. ویرانهای که رقیه(س) میگیرد. تشتی که لبان برادر را در زیر ضربههای چوب برادر مینشاند و کوچههایی که آنقدر فاجعهانگیز و رنجآورند که وقتی از آخرین بازمانده سلسله امامان پرسیدند، کدام صحنه از مجموعه صحنههایی که بر اهل بیت(ع) گذشت دشوارتر بود، سه بار غمگنانه سرود «الشام، الشام، الشام!»
زینب(س) فاتح هفت خوان است و فاتح همه فردا. همه آنان که رهپوی جاده روشن، اما پرسنگلاخ و خطرخیز حقیقتاند، به شناخت زینب(س) نیازمندند و او در مشرق صبوری ایستاده است با سرانگشتی که راه را نشان میدهد و چشمانی خیس که دشت همه قلبها را میهمان طراوت و باروری خواهد ساخت. آری! زینب(س) بارانی است که بر همه هزارهها خواهد بارید و هر آن کس که این باران را درنیابد شکفتن و رستن نخواهد دید.
زینب(س)، آبروی صبورى و آیت بزرگ ایستادن است و کدام مفسر و تفسیر به ژرفای بطن در بطن این آیت سترگ راه خواهد یافت؟ اگر او نبود، چه کسی انگاره ناتوان بودن زن را از ذهنها میشست؟ چه کسی توانایی و عظمت زن را چونان خورشید بر پلکهایی که به کجبینی و کمبینی و بدبینی عادت کردهاند، میتاباند؟
حدیث دردهای زینب(س) را هیچ قلمی برنمیتابد. هیچ کس نیست که بیقراری اشکها را در مرور غمهای زینب(س) پشت پلکهایش تجربه نکند. هیچ عاطفهای نیست که شنیدن آنچه بر زینب(س) رفت، طوفانیاش نکند.
زینب(س) تنها، آموزگار صبوری نیست که همه ارزشهای و عظمتها یکجا در سیرت و سیمای او نشسته است، آنگاه که سخنان گرم و ستمسوزش در کوفه شعلهها افروخت، امام سجاد(ع) در خطابی که جغرافیای روح زینب را مینمایاند، فرمود «خدا را سپاسگزار که عقیله، بنیهاشم هستى». زینب عقیله قبیله نور است و دانای رازدان طریق معرفت و عشق و آنان که با اویند، هرگز راه گم نمیکنند و در راه نمیمانند و قافله قلب و اندیشه خویش را از کربلا تا شام و از شام تا دوست، از همه عقبهها و خطرگاهها خواهند گذراند.
هنوز هیچ آشنا با عاشورایی، قدرت نیافته بزرگی شخصیت او را درک کند. زینب(س) با تمام روح لطیفش، اوج هر سختی را چشیده، اما زیبا و پرمنطق در کوفه سخن میراند، چنان که قلبها را بیدار میکند و کم است مسلمانی در شامات که اسلامش را مدیون روشنگری او نباشد.
زینب آن روی سکه عفت فاطمی، پردهنشین خانه وحی و پرورده غیرتهاست. همان خاتونی است که زنان کوفه صف اندر صف در انتظار دیدار اویند تا در درس تفسیرش بیاموزند که چنین بیمانند تفسیر قرآن بر سرنیزه خوانده شده را فریاد میکند، چنان که به قدرت قرآن، جانهای بیوجدان اهل شهر نفاق را زنده کرد و حیات حسینی به رگهایمان تزریق کرد.
به خدا که تاریخ در محضر زینب(س) از پا درآمده و خود را به دست باکفایتش داده تا تاریخ و شریعت محمدی، همه و همه را از نو بسازد.