کد خبر: 3618042
تاریخ انتشار : ۲۱ تير ۱۳۹۶ - ۰۸:۳۸

نشان زخمی که التیام‌بخش درد فراق 12 ساله شد

گروه اجتماعی: پدر شهید غلامحسین یعقوب‌نژاد اظهار کرد: از پسرمان چند استخوان برایمان آورده بودند، چند سال پیش از شهادت، ضربه‌ای به سر غلامحسین خورده بود و باعث شد تا به سرش بخیه بزنند و ما از روی همان نشان که روی جمجمه سرش باقی مانده بود، او را شناختیم.

به گزارش خبرگزاری بیبن‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان‌جنوبی، به تابلوهای خیابان‌ها و کوچه‌ها که نگاه می‌کنی، هرکدامشان نامی از یک شهید را به خود گرفته‌اند و روایتگر زندگی او هستند.

اما چه اندازه به این اسم‌ها دقت می‌کنیم، آیا این اسامی تنها یک نام برای مزین کردن آن کوچه یا خیابان هستند یا مفهومی عمیق‌تر دارند. آری این اسامی، این مفهوم را به تو القا می‌کنند که این کوچه، این خیابان، این شهر، این کشور از برکت این نام و هزاران نام دیگر پابرجا مانده است.

امروز مهمان خانه شهیدی جوان شدیم که در اوایل جوانی به آرزوی دیرینش که همان شهادت بود، رسید. خانه شهید غلامحسین یعقوب‌نژاد.

پدر شهید در خانه را به رویمان گشود. مردی با موهای سپید که انگار سپیدی موهایش علاوه بر گذر عمر، نشان از دردی عمیق داشت. دردی به بلندای انتظار.

یحیی یعقوب‌نژاد، پدر شهید ابتدا به معرفی خودش پرداخت و گفت: در سال 1319 در روستای مافریز متولد شدم، پدرم در روستای مافریز کار کشاورزی انجام می‌داد و کدخدا بود.

وی افزود: مادرم به کار توبافی مشغول بود. پدرم، مرد بااخلاقی بود و طرفدار مردم بود، اگر زمانی مشاهده می‌کرد که مردم روستا کار نمی‌کنند، آن‌ها را به کارکردن تشویق می‌کرد و اگر نمی‌توانستند، برای آنان زمینی را احیا می‌کرد و آنان را به کار در آن زمین دعوت می‌کرد.

این پدر شهید ادامه داد: مادرم در کارهای خیر پیش‌قدم بود، شب‌ها ظرف گندم را جلوی درب خانه فقرا در روستا می‌گذاشت تا صبح بردارند.

یعقوب‌نژاد بیان کرد: روزه و نماز پدر و مادرم ترک نمی‌شد. روزهای ماه رمضان تا بعدازظهر در صحرا کار می‌کردند و به درو مشغول بودند اما روزه خود را ترک نمی‌کردند.

وی اظهار کرد: پدر و مادرم از سن شش سالگی به من قرآن یاد دادند و در پنج سالگی نماز می‌خواندم و روزه می‌گرفتم.

این پدر شهید ادامه داد: در سال 1335 که 15 ساله بودم، به توصیه پدر و مادرم با دختر عمویم ازدواج کردم و در طبقه دوم خانه پدری‌ام زندگی مشترک خود را آغاز کردیم.

یعقوب‌نژاد بیان کرد: حاصل ازدواج ما، شش پسر و دو دختر بود که یک پسرم در 8 ماهگی فوت شد و پسر دیگرم شهید شد

نشان زخمی که التیام‌بخش درد فراق 12 ساله شد.

وی ادامه داد: در روستا کشاورزی داشتم و قالیبافی نیز می‌کردم و بعدها که به شهر مهاجرت کردیم و در روستا نیز کار کشاورزی داشتم و در حال حاضر نیز در بیرجند ساکن هستم و در روستا کار کشاورزی نیز دارم.

این پدر شهید تصریح کرد: همسرم در کارهای خیر پیش‌قدم بود و هیچ وقت خواندن زیارت عاشورا را ترک نکرد، حتی در اواخر عمر که به علت بیماری نمی‌توانست این زیارت را بخواند از اطرافیان می‌خواست تا برایش بخوانند و او گوش می‌داد.

یعقوب‌نژاد با بیان اینکه پیش از انقلاب به بیرجند آمدیم و زندگی خود را در بیرجند ادامه دادیم، افزود: در دوران انقلاب، قالیبافی و کشاورزی و قالی فروشی داشتم، در راهپیمایی‌های علیه شاه شرکت می کردم.

وی اظهار کرد: غلامحسین در پنج خرداد 1347 به دنیا آمد و چون شب هشتم ماه محرم متولد شد، نامش را غلامحسین گذاشتیم.

این پدر شهید با بیان اینکه همسرم در کارهای مذهبی بسیار مقید بود و غلامحسین را همواره با وضو شیر می داد، افزود: غلامحسین، بسیار مذهبی و درس‌خوان بود و ارتباط خوبی با خواهران و برادرانش داشت. یک بار آمد و گفت کفش‌هایم را دزدیده‌اند اما بعدها فهمیدم که کفش‌هایش را به دوست فقیرش داده است.

یعقوب نژاد بیان کرد: پسر شهیدم، به دوستانش در درس کمک می‌کرد و به بچه‌هایی که درسشان ضعیف بود درس می‌داد حتی بعضی شب‌ها به خانه بعضی از دوستانش که توان مالی خوبی نداشتند می‌رفت تا به آنان درس بدهد.

وی با بیان اینکه او همواره نماز شب می‌خواند، اظهار کرد: حتی لباس‌هایش را به فقرا می‌داد، به مادرش بسیار در کار خانه کمک می‌کرد، در سلام کردن پیش‌قدم و در احکام دین بسیار مقید بود.

این پدر شهید بیان کرد: در مدرسه همیشه اول بود و جایزه‌های مختلف می‌گرفت و تمام جوایزش را در بین دانش‌آموزان تقسیم می‌کرد، در اتحادیه دانشجویی مسئول آموزش بود و به دانش‌آموزان درس می‌داد، رشته معماری شیراز قبول شد، دوستش برای او خوابگاه نیز گرفت اما نرفت و گفت من دانشگاه امام خمینی(ره) قبول شدم.

یعقوب نژاد ادامه داد: زمانی که جبهه رفت هنوز دیپلم نگرفته بود، پسر بزرگم که معلم بود به جبهه رفت، غلامحسین نیز گفت من هم می‌خواهم به جبهه بروم.

وی اظهار کرد: یک روز در زمین به کار آبیاری مشغول بودم که غلامحسین آمد و به من گفت که می‌خواهم به جبهه رفتم، من به او گفتم که تو هنوز کوچکی، تو می‌توانی به طرق دیگری کمک کنی اما او قانع نشد.

وی بیان کرد: روز 15 فروردین بود که راهی جبهه شد، از جبهه سه مرتبه آمد، یک روز که از جبهه آمده بود موقع غذا خوردن بود، اما او هربار از غذاخوردن با من و مادرش امتناع می‌کرد، می‌گفت باید عادت کنید که اگر زمانی سر سفره شما نبودم، نبودنم شما را اذیت نکند.

این پدر شهید بیان کرد: به ما می‌گفت هیچ‌وقت اصرار به برگشتم از جبهه نکنید چرا که در جبهه پیش همرزمانم خجالت می‌کشم.

غلام حسین و غلامی در رکاب او

یعقوب‌نژاد ادامه داد: روزی به او گفتم دیگر بس است یک کم بیشتر پیش من و مادرت بمان، اما او گفت چرا اسمم را غلامحسین گذاشتید؟ من گفتم چون عاشق امام‌حسین(ع) و راه او بودیم، او گفت اگر اسمم را برای عشق به امام حسین(ع)، غلامحسین گذاشتید پس من غلام حسین(ع) هستم و غلام حسین(ع) باید در رکاب ارباب خود باشد، زبانم در برابر این حرف قاصر ماند.

وی اظهار کرد: بار آخر که می‌خواست به جبهه برود، وقتی خواست سوار قطار شود، دوباره به سمت من برگشت و گفت من در این دنیا نتوانستم زیاد کمکتان کنم، کار کشاورزی شما سنگین بود و من به خاطر درس‌هایم نشد کمک حالتان باشم، امیدوارم که با خون خود بتوانم جبران زحمات شما را کنم.

این پدر شهید افزود: او رفت و چهار ماه از او خبری نشد تا اینکه خبر شهادت و مفقود شدنش آمد. در عملیات کربلای 4 مفقود شد. 12 سال مفقود بود.

یعقوب‌نژاد ادامه داد: پس از 12 سال از طرف بنیاد شهید گفت من و مادرش می‌خواستیم به کربلا برویم که سفر 10 روز عقب افتاد و به ما دلیل این تأخیر را نگفتند، بعد از چند روز فهمیدیم که جنازه غلامحسین را به ایران آورده‌اند.

نشان لاله خونین

وی بیان کرد: از پسرمان چند استخوان برایمان آورده بودند، چند سال پیش از شهادت، ضربه‌ای به سر غلامحسین خورده بود و باعث شد تا به سرش بخیه بزنند و ما از روی همان نشان که روی جمجمه سرش باقی مانده بود، او را شناختیم.

این پدر شهید اظهار کرد: پس از تشییع جنازه به همراه همسرم به کربلا رفتیم، در اواخر عمر همسرم بر اثر بیماری نابینا شده بود اما با همان وضع او را کربلا بردم تا به آرزویش برسد.

یعقوب‌نژاد با بیان اینکه در سال 93 همسرم فوت کرد، افزود: من و همسرم راضی به جبهه رفتن غلامحسین نبودیم اما بعد از اصرارهای او راضی شدیم و حال نیز به رضای خدا راضی هستم.

وی ادامه داد: بعد از خبر مفقودی من می‌دانستم که دیگر غلامحسین هرگز برنمی‌گردد اما مادرش همیشه چشم‌به‌راه بود تا او بیاید، غلامحسین دوست داشت که گمنام باشد، در این 12 سال چشم‌به‌راهی و انتظار کشیدیم و در تمام این مدت با صبری که خداوند عطا کرد، به زندگی خود ادامه دادیم.

سروده‌ای در آرزوی پسر

نشان زخمی که التیام‌بخش درد فراق 12 ساله شد

این پدر شهید با بیان اینکه احساس غرور می‌کنم که همچنین فرزندی داشتم که در راه خدا رفت، یادآور شد: زمانی که جنازه پسرم را آوردن شعری در فراق او زمزمه کردم. تو آمدی ای دلاورم اما سرت کجاست / آن دست های قلم شده، خاکسترت کجاست/ سربند یاحسینت که که آن روز بود گرم جوش بسته به سر مادرت کجاست/آن ساق پای که تو چون ساق های اسب مانده در پشت خاکریز سنگرت کجاست/ ای استخوان سوخته خاکسترت کجاست

زهرا حمیدی

captcha