
به گزارش ایکنا از خراسانجنوبی، این سرزمین، طلوع روزهایی را به خود دیده است که با خون جوانان این وطن سرخ شده است. جوانان بسیجی در روزهای حماسه و دفاع میهن، عاشقانه از آرمانهای انقلاب دفاع کرده و برای حفظ این آرمانها حتی از عزیزترین افراد خانواده خود گذشتند.
مرور خاطرههای این رزمندگان، تداعیکننده سختیهایی است که در مسیر رسیدن به هدفی بزرگ بر دوش کشیده شده است. تکرار هزارباره این خاطرات نه تنها تکراری نیست بلکه هر بار پنجرهای تازه از آن روزها را به تو مینمایاند.
حجتالاسلام محمدتقی عزیزی، امروز در سمت مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسانجنوبی مشغول به کار است و دیروز، به عنوان بسیجی و بعد سرباز ارتش و دوباره به عنوان بسیجی در بیشتر عملیاتهای جدی جنگ، بیش از پانزده عملیات، به عنوان دیده بان حضور داشته است.
حجت الاسلام محمد تقی عزیزی، رزمنده دفاع مقدس در گفتوگو با ایکنا اظهار کرد: لنج بزرگی کنار اسکله آمد و نیروهایی که از ادوات باید میرفتند سوار آن شدند و برخی تجهیزات نظامی را نیز سوار کردند و به سمت منطقه عملیاتی حرکت کردیم.
وی با بیان اینکه واحد ادوات یک، واحد خط شکن نیست و معمولاً به عنوان پشتیبان وارد عملیات میشود، افزود: معمولاً خط را نیروهای پیاده میشکنند و بعد ما وارد کار میشویم.
رزمنده دفاع مقدس بیان کرد: لنج بسیار آهسته به پیش می رفت و حدود ساعت دوازده شب، صدای درگیری بچه ها به گوش میرسید. باید وارد منطقهای که روستای الصخره عراق بود میشدیم.
عزیزی با بیان اینکه حدود ساعت چهار صبح بود که به خشکی رسیدیم. هنوز گرگ و میش بود که با تیمم نماز صبح را خواندیم، تصریح کرد: اولین اکیپی که وارد منطقه درگیری شد، اکیپ افلاطون بود. ما هم سنگری کندیم تا نوبت ما برسد.
وی ادامه داد: هنوز یک ساعت نگذشته بود و تازه هوا روشن شده بود که دیدیم افلاطون برگشت. چهرهاش سیاه شده بود و دست و پایش میلرزید. گفتم: چی شده؟ با اشاره فهماند که موج انفجار گرفته. گفتم: قالیباف؟ گفت: شهید شد. گفتم: شریفی؟ گفت: پایش قطع شده و آن جا افتاده.
مقاومت شش روزه
رزمنده دفاع مقدس اظهار کرد: کم کم منطقه ساکت شد. عملیات خوابیده بود و همه به اهداف شان دست پیدا کرده بودند و ما باید به خط مقدم میرسیدیم و آماده اولین پاتک دشمن میشدیم.
عزیزی بیان کرد: در خاکریز اول مستقر شدیم و در یک سنگر نیم بندی که رزمندهها کنده بودند جا گرفتیم. دوربین را برداشتم و منطقه دشمن را برانداز کردم. روبه روی ما در فاصله یک کیلومتری رودخانه دجله بود و بعد از رودخانه، اتوبان العماره بصره قرار داشت.
وی اظهار کرد: اتوبان بزرگی بود که کامیونها و ماشینهای شخصی در آن عبور و مرور میکردند. هنوز متوجه حضور ما در آن نزدیکی نشده بودن. چرا که تصور عبور ایرانیها از سیزده کیلومتر آبهای هور را نمیکردند. منطقه را بر اساس اصول دیده بانی روی نقشه مشخص و جای قبضههای توپ را معلوم کردم و ثبتی گرفتم، یعنی مناطق حساس را ثبت و گرای آن را به قبضهها دادم. اولین کارم هم این بود که خمپارههایی را روی آن جاده فرستادم که عبور و مرور متوقف شد.
رزمنده دفاع مقدس بیان کرد: رزمندهها هم رفتند و از دجله عبور کردند و روی اتوبان مستقر شدند. مرتضی قربانی، فرمانده لشگر نیز به آن جا آمد و وقتی فهمید من دیده بانم گفت: اگر دیدی رزمندهها مجبور شدند برگردند، آن پل بزرگ روی دجله را بزن.
عزیزی ادامه داد: پل بزرگی بود که با خمپاره منهدم نمیشد، اما میشد جلوی حرکت عراقیها از آن جا را گرفت. البته برای این که میزان تبحر من را بفهمد، چند نقطه را داد و گفت آتش بریز! ما هم با اتکا به آیه شریفه «و ما رمیت إذ رمیت و لکن الله رمی» که همیشه ورد زبانمان بود، آتش را ریختیم که به اهداف خورد. بعد از آن ایشان تأکید کرد که باید همیشه کنارش باشم.
وی تصریح کرد: سمت چپ ما نیز پل دیگری بود که در اختیار لشگر عاشورا بود. هدف کلی عملیات خیبر در آن منطقهای که ما بودیم بازدارندگی از نیروهای عراقی از حمله به جزایر مجنون بود که پشت سر ما قرار داشت.
وی ادامه داد: لشگر عاشورا باید یک پل و ما نیز پل دیگر را کنترل میکردیم تا عراقیها امکان عبور پیدا نکنند. باید شش روز مقاومت می کردیم تا رزمندگان جهاد بتوانند پلهای تانک رویی که ویژه آبهای هور ساخته بودند را نصب کرده و عقبه را به جزایر مجنون متصل کنند.

تحقق عینی آیات قرآن
رزمنده دفاع مقدس اظهار کرد: رزمندگان تخریب که از پل عبور کرده و روی اتوبان مستقر بودند به خاطر حملات سنگین عراق مجبور به عقب نشینی و استقرار در این طرف دجله شدند. به صورت نوبتی سنگر دیده بانی را میکندیم و یک نفر نیز روی خاکریز مواظب تحرک عراقیها بود.
عزیزی بیان کرد: یک لحظه خودم را بالا کشیدم و نگاه کردم. دیدم ده دوازده تا کامیون عراقی دارند از روی اتوبان به ما نزدیک میشوند. کنار پل ایستادند. دیدم که تعداد بسیار زیادی کماندوی عراقی که هیکلهای بسیار ورزیده و درشتی داشتند پیاده شدند.
وی تصریح کرد: تجربه ما نشان میداد که عراق همیشه اولین پاتکش را با همین نیروهایش میزد که بسیار آموزش دیده و قوی بودند و ما نیز تازه مستقر شده و خسته بودیم و مهمات کافی نیز نداشتیم.
رزمنده دفاع مقدس اظهار کرد: سریعاً قبضهها را آماده کردم و به رزمندگان پیاده هم گفتم که فرمانده شما کجاست؟ گفتند فرمانده گردانمان شهید شده، فرمانده گروهان اینجا نیست اما آن آقا فرمانده تیپ مان است. گفتم: ایشان کیست؟ گفتند: رمضان عامل.
عزیزی خاطرنشان کرد: خودم را معرفی کردم و گفتم عراقیها دارند نزیدیک میشوند. آمد نگاه کرد و از میزان مهمات پرسید که گفتم: خیلی زیاد نیست. پشت سر ما عراقیها در میان آب، جایی را درست کرده بودند که پت (خاکریز آبی) هلی کوپتر بود که با جادهای چهارکیلومتری به ما وصل میشد و آوردن مهمات باید با دست در این چهار کیلومتر صورت میگرفت که کار سختی بود.
وی بیان کرد: عراقیها از دجله عبور کردند و به سمت ما میآمدند که درگیری شروع شد و ما نیز چون در ارتفاع بالا قرار داشتیم همه صحنهها را می دیدیم. درگیری ابتدا با آرپی جی و کلاش شروع شد و کم کم نزدیک تر شدند و به نارنجک و سرنیزه و تن به تن رسید.
رزمنده دفاع مقدس خاطرنشان کرد: یک ساعتی درگیر بودند که صدای «الله اکبر» بچهها بلند شد و معلوم شد عراقیها شکست خوردهاند و شروع به فرار کردند و عدهای نیزاسیر شدند. من هم فرمان آتش دادم و طوری فراریها را زدیم که یک نفرشان هم پایش به دجله نرسید.
عزیزی خاطرنشان کرد: در این زمان من با چشمان خودم تحقق آیات قرآن و وعدههای الهی را دیدم که چطور یک مؤمن با ده دشمن برابری خواهد کرد. اسرا را به عقب منتقل کردند و منطقه دوباره آرام شد. کمک من برگشت. به او تبریک گفتم، ولی او تسلیت گفت. گفتم چرا؟ گفت: عامل شهید شد.
وی یادآور شد: پیکر ایشان را به عقب، کنار آب منتقل کرده بودند. آنجا ایستاده بودیم که قایق عساکر که متعلق به فرمانده لشگر بود، همراه مرتضی قربانی آمد. پرسید: چی شد ؟ گفتم: خطر رفع شد، اما برادر عامل شهید شد. ایشان در آخرین لحظات درگیری با اسلحه کمری که به سرش شلیک شده بود، شهید شده بود.
خاطرات آن روزها نباید فراموش شوند، خاطراتی که مدام به تو یادآوری میکنند که آرامش تو اتفاقی نیست، آرامش تو مدیون خون هزاران جوانی است که مادرانشان هنوز چشم انتظار نشستهاند تا شاید روزی خبری از جگرگوشهشان برسد....
انتهای پیام