کد خبر: 3902752
تاریخ انتشار: ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۲:۱۷
دیوان اشعار امام خمینی(ره) بهترین تسلا برای خیل عاشقان و مرهمی بر داغ هجران امت داغدیده‌ای بود که پیر و پدر معنوی خود را از دست دادند و این داغ پس از سی و یک سال هنوز زنده است.

چهارشنبه**** تأملی بر اشعار امام خمینی(ره)/ از غم دوست در این میکده فریاد کشمبه گزارش ایکنا، پس از ارتحال حضرت امام خمینی(ره) در چهاردهم خرداد ۱۳۶۸، رونمایی از سیمای ادبی رهبر کبیر انقلاب با چاپ غزل «من به خال لبت ‌ای دوست گرفتار شدم» آغاز شد و با استقبال گسترده مردم، مجموعه‌های شعری دیگری با عناوین «سبوی عشق»، «باده عشق»، «نقطه عطف» و «محرم راز» چاپ شد. چاپ این مجموعه‌ها بهترین تسلا برای خیل عاشقان و ارادتمندان امام و مرهمی بر داغ هجرانِ امت داغدیده‌ای بود که در کمال ناباوری پیر و پدر معنوی خود را از دست داده بودند. این عطش برای خواندن و شنیدن اشعار امام باعث شد که این مجموعه‌ها به فاصله اندکی پس از چاپ نایاب شوند؛ از این رو دیوان اشعار امام به اهتمام حجت‌الاسلام علی‌اکبر صادقی رَشاد سامان یافت و در قالب یک مجموعه منتشر شد.

با مرور اجمالی در‌ اشعار حضرت امام، لهجه عرفانی ایشان در سروده‌ها مشهود است و ذهن و زبان امام در عرصه شعر و شاعری متأثر از شاعران سبک عراقی به ویژه سنایی، عطار، مولانا، سعدی و حافظ است که درونمایه‌ای عرفانی داشته و عرفان متجلی در سروده‌های امام خمینی(ره) عرفانی اسلامی، بیدارگرانه و مبتنی بر آموزه‌های وحیانی و قرآنی است که انسان را به صراط مستقیم توحید و رستگاری هدایت می‌کند.

دیوان اشعار امام خمینی(ره) در ۶ فصل غزلیات، رباعیات، قصاید، مسمط، ترجیع‌بند و اشعار پراکنده تنظیم شده و اولین بار به همت مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره) منتشر شده است. در ادامه به چند نمونه از این اشعار اشاره می‌شود. یکی از این اشعار «چشم بیمار» است که به عنوان اولین شعر پس از رحلت آن پیر فرزانه منتشر شد.

من به خال لبت، ‌ای دوست! گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
 
فارغ از خود شدم و کوسِ اناالحق بزدم
همچو منصور خریدار سر دار شدم
 
غم دلدار، فکنده است به جانم شرری
که به جان آمدم و، شهره بازار شدم
 
در میخانه گشایید به رویم، شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
 
جامه زهد و ریا کندم و، بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و، هشیار شدم
 
واعظ شهر، که از پند خود آزارم داد
از دم رِند می‌آلوده، مددکار شدم
 
بگذارید که از بتکده یادی بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم

***

باده عشق

من خراباتیم از من سخن یار مخواه
گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه
 
من که با کوری و مهجوری خود سرگرمم
از چنین کور تو بینایی و دیدار مخواه
 
چشم بیمار تو بیمار نموده است مرا
غیر هذیان سخنی از من بیمار مخواه
 
با قلندر منشین گر که نشستی هرگز
حکمت فلسفه و آیه و اخبار مخواه
 
مستم از باده عشق و از مست چنین
پند مردان جهان دیده و هشیار مخواه
 
***
خم می
 
دکه عطر فروشی‌ست و یا معبر یار؟
ماه، روشنگر بزم است و یا روی نگار؟‌
 
ای نسیم سحری از سر کویش آیی
که چنین روح‌فزایی و چنین غالیه بار
 
غمزه‌ای تا بگشایی به رخم راه امید
لطفی ‌ای دوست، بر این دلشده زار و نزار
 
در میخانه به رویم بگشوده‌ست حریف
ساغری از کف خود بازده ‌ای لاله‌عذار
 
خُم می‌ زنده، اگر ساغری از دست برفت
سر خُم باز کن و عقده ز جانم بردار
 
برکَنم خرقه سالوس، اگر لطف کنی
سر نهم بر قدمت خرقه گذارم به کنار
 
***
سفر عشق
 
با دل تنگ به سوی تو سفر باید کرد‏
‏‏از سر خویش به بُتخانه گذر باید کرد‏
 
‏‏پیر ما گفت ز میخانه شفا باید جُست
‏از شفا جُستنِ هر خانه حَذر باید کرد‏
 
‏‏آنکه از جلوه رُخسار چو ماهت پیش است
‏‏بی‌گمان معجزه شق قمر باید کرد‏
 
‏‏گر درِ میکده را پیر به عشاق گشود‏
‏پس از آن آرزوی فتح و ظفر باید کرد‏
 
‏‏گر دل از نشئه می‌ دعوی سرداری داشت
‏به خود آیید که احساس خطر باید کرد‏
 
‏‏مژده‌ ای دوست که رندی سر خُم را بگشود
‏باده نوشان! لب از این مائده تر باید کرد‏
 
‏‏در ره جستن آتشکده سر باید باخت‏
‏به جفاکاری او سینه سپر باید کرد‏
 
‏‏سر خُم باد سلامت که به دیدار رخش
‏مست ساغرزده را نیز خبر باید کرد‏
 
طره گیسوی دلدار به هر کوی و دری است‏
‏‏پس به هَر کوی و دَر از شوق سفر باید کرد‏
***
انتظار فرج
 
از غم دوست در این میکده فریاد کشم‏
‏‏دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم‏
 
‏‏داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست‏
‏‏که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم‏
 
‏‏شادیم داد غمم داد و جفا داد و وفا‏
‏‏با صفا منت آن را که به من داد کشم‏
 
‏‏عاشقم عاشق روی تو نه چیز دگری‏
‏‏بار هجران و وصالت بدل شاد کشم‏
 
‏‏مردم از زندگی بی‌تو که با من هستی‏
‏‏طرفه سری است که باید بر استاد کشم‏
 
‏‏سال‌ها می‌گذرد حادثه‌ها می‌آید‏
‏‏انتظار فرج از نیمه خرداد کشم‏
***
هفت رباعی زیر نیز از سروده‌های حضرت امام خمینی(ره) تقدیم می‌شود؛
 
از هستى خويشتن، گذر بايد كرد
زين ديو لعين، صرف نظر بايد كرد
گر طالب ديدار رخ محبوبى
از منزل بيگانه سفر بايد كرد
***
در محفل دوستان، بجز ياد تو نيست
آزاده نباشد آنكه آزاد تو نيست
شيرين لب و شيرين خط و شيرين گفتار
آن كيست كه با اين همه، فرهاد تو نيست؟
***
افتاده به دام شمع، پروانه دل
حاشا که رها کند غمش، خانه دل
مطرود شود ز جرگه درویشان
دیوانه‌وشی که نیست دیوانه دل
***
ای عشق ببار بر سرم رحمت خویش
ای عقل مرا رها کن از زحمت خویش
از عقل بریدم و به او پیوستم
شاید کشدم به لطف، در خلوت خویش
***
جز فیض وجود او نباشد هرگز
جز عکس نمود او نباشد هرگز
مرگ است اگر هستی دیگر بینی
بودی جز بود او نباشد هرگز
***
چشم تو و خورشيد جهانتاب كجا؟
ياد رخ دلدار و دل خواب كجا؟
با اين تن خاكى، ملكوتى نشوى
اى دوست تراب و ربّ الاَرباب كجا؟
***
جمهوری ما نشانگر اسلام است
افکار پلید فتنه‌جویان خام است
ملت به ره خویش جلو می‌تازد
صدام به دست خویش در صد دام است

 
انتهای پیام
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha: