در این روزهای پراندوه، قلبها از فقدان عزیزان داغدار است. هر نامی در معراج شهدا، پژواکی از یک زندگیست که در اوج شکوفایی، به شکلی تلخ و بیرحمانه به پایان رسید. قصههایی که ناگفته باقی ماندند، آرزوهایی که برآورده نشدند و پیوندهای عمیقی که با کینه و جنگ از هم گسستند.
ایکنا با سفر به معراج شهدا و گفتوگو با خانوادههای داغدار، با انتشار غمنامه به روایت امیدها و رویاهایی میپردازد که با ظلم و ستم از ما ربوده شد.
دنیای یک دختربچه چقدر میتواند بزرگ باشد؟ شاید به اندازه کشموهای رنگیاش، به وسعت یک بستنی قیفی در یک عصر خنک، یا به نرمی دستهای عروسک پارچهای که شبها در آغوش میکشد. «ریحانه» دختری بود با چشمهایی درشت و خندهای که چال کوچکی روی گونهاش میانداخت. صورتش هنوز بوی نوزادی میداد؛ بوی معصومیتی خالص که هیچ خط و خشی از سختیهای دنیا بر آن نیفتاده بود.
آن روز هم خیابان مثل همیشه بود. ریحانه با همان کفشهای کوچکش، قدمبهقدم با مادرش راه میرفت و گاهی از روی خطوط موزاییکهای پیادهرو لِیلِی میکرد. شاید داشت برای خرید یک گیرهسر جدید چانه میزد، یا شاید فقط از تماشای ویترین مغازهها لذت میبرد. اما ثانیهای بعد، صدای کرکننده یک انفجار، آسمان و زمین را به هم دوخت و همهچیز در غبار، آتش و وحشت فرو رفت.
در میان آن بلوای تاریک، ترکش داغ و بیرحمی که از آهن و آتش ساخته شده بود راهش را درست به سمت لطیفترین و بیدفاعترین نقطه آن خیابان پیدا کرد؛ صورت کوچک ریحانه. خندهاش، چال گونهاش و آن چشمهای درشت براق، در کسری از ثانیه زیر سایه شوم خون و خاکستر گم شد. دختری که تا چند لحظه پیش در خیابان میدوید، حالا بیجان روی آسفالت سرد افتاده بود.
اینجا، در سرمای سنگین و وهمآلود معراج شهدا، نگاهم روی زنی قفل میشود که گوشه دیوار، مچاله و بیتاب افتاده است. او خاله ریحانه است. با دستهایی که مثل بید میلرزند، به سر و سینهاش میکوبد و میان هقهقهای بریدهبریدهاش، مدام اسم خواهرش را صدا میزند؛ خواهری که حالا روی تخت بیمارستان، در کمایی عمیق فرو رفته و هنوز نمیداند پاره تنش را برای همیشه در آن خیابان لعنتی جا گذاشته است.
ترکش کور، بیرحمتر از آن بوده که ردی از آن صورت عروسکی و معصوم باقی بگذارد. خاله، پنجه در موهایش میاندازد و با صدایی دورگه میگوید: «خدایا… صورتی که با یک نسیم خنک سرخ میشد، چطور حریف آن آهن گداخته شد؟ این بچه شبها بدون عروسکهایش خوابش نمیبرد الان چه کسی را قرار است بغل بگیرد؟ چطور چشمهایش را ببندم وقتی دیگر چشمی نمانده؟… چه کسی جرئت دارد فردا به مادرش بگوید بیدار نشو؟ بیدار نشو که دخترت دیگر نیست… پیکر این بچه به این سبکی را چه کسی میخواهد روی شانه ببرد؟ آخ… چطور دلشان آمد؟» سهم ریحانه از تمام هیاهوی دنیای آدمبزرگها در چند سال زندگی، تنها یک تکه آهن داغ بود که بیرحمانه بر بوم نقاشی صورتش نشست و همهچیز را پاک کرد.
انتهای پیام