در روزهای پراندوه، قلبها از فقدان عزیزان داغدار است. هر نامی در معراج شهدا، پژواکی از یک زندگیست که در اوج شکوفایی، به شکلی تلخ و بیرحمانه به پایان رسید. قصههایی که ناگفته باقی ماندند، آرزوهایی که برآورده نشدند و پیوندهای عمیقی که با کینه و جنگ از هم گسستند.
ایکنا با سفر به معراج شهدا و گفتوگو با خانوادههای داغدار، با انتشار غمنامه به روایت امیدها و رویاهایی میپردازد که با ظلم و ستم از ما ربوده شد.
صدای همهمه و صلواتهای بریدهبریده، در فضای سالن معراج شهدا میپیچد. زیر نور مهتابیهای روشن سقف، جمعیتی حلقه زدهاند، اما در مرکز این دایره شلوغ، مرد جوانی با کاپشن چرمی مشکی، تمامقد روی یک تابوت چوبی آوار شده است. او برادرِ کوچکتر کسی است که حالا آرام زیر این پرچم سهرنگ خوابیده است.
نام برادر بزرگتر «رضا» بود؛ پسری خندهرو و چهار شانه که بعد از فوت پدر، برای علی فقط یک برادر همخون نبود، بلکه حکم پدر، رفیق و تکیهگاه را داشت. همین چند روز پیش بود که رضا از محل خدمتش با علی تماس گرفت. صدای گرمش هنوز در گوش علی میپیچد: «داداش جان، کارهایم اینجا رو به راه شده. برای سال تحویل حتماً خودم را میرسانم. به مادر بگو سبزیپلو با ماهی شب عید را آماده کند. درست است که جنگ است اما خرید آجیل را هم بگذارید خودم بیایم با هم برویم بازار...».
علی آن روز با خنده گفته بود: «زودتر بیا که بدون تو صفایی ندارد» اما هیچکدام نمیدانستند که این آخرین مکالمه آنهاست و رضا، به جای بوی بازار شب عید، قرار است با بوی کافور و پیچیده در پرچم سه رنگ ایران به خانه برگردد. رضا همیشه در خط مقدم کمک به دیگران بود، آزارش به کسی نمیرسید و میگفت آدم باید سپر بلای مردمش باشد؛ اما علی چه میدانست این سپر شدن، قرار است کمر خودش را برای همیشه بشکند.
حالا علی، بیتفاوت به دوربینها و نگاه آدمها، صورتش را روی پارچه تابوت فشار میدهد. دستهایش را دو طرف جعبه چوبی ستون کرده و با صدایی که از ته چاهِ بغض بیرون میآید، هقهقکنان زمزمه میکند: «قرارمان این نبود برادر... مگر نگفتی شب عید میآیی تا با هم برویم بازار؟ مگر قول ندادی مثل کوه پشتم میمانی؟ حالا من این قاب چوبی را چطور ببرم خانه؟ چطور در چشمهای مادر نگاه کنم و بگویم رضای تو برگشته، اما روی شانههای مردم؟»
پیرمردی که از بستگان آنهاست، با کمری خمیده کنار تابوت زانو زده. دستش را با احتیاط روی بازوی لرزانِ علی گذاشته است. بغض، گلوی خودش را هم چنگ میزند اما با صدایی دورگه و ملتمسانه در گوش جوان میخواند: «پاشو بابا جان... پاشو علی. داغ برادر کمرشکن است، اما تو را به خدا بلند شو. نگذار خواهر و مادرت تو را اینطور لهشده ببینند. از امروز تو ستون این خانهای...».
سمت راست قاب، زنی با چادر مشکی ایستاده است. دستهایش را در هم گره کرده و با چشمهایی که از شدت گریه باز نمیشوند، به این دو مرد خیره مانده. نگاهش پر از ناباوری است؛ انگار هنوز منتظر است تا در تابوت باز شود و رضا با همان لبخند همیشگیاش بیرون بیاید. آدمها میآیند، فاتحهای میخوانند و میروند، اما علی همچنان چوب سرد را محکم چسبیده است.
انتهای پیام