کد خبر: 4346486
تاریخ انتشار : ۲۵ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۳:۲۸

یک خط؛ 15 پایان

آیین تشییع و تدفین پیکر ۱۵ شهید خانواده تقی‌زاده که در حملات صهیونی آمریکایی به مناطق مسکونی کرج به شهادت رسیدند صبح امروز سه‌شنبه ۲۵ فروردین با حضور گسترده مردم کرج برگزار شد. این مراسم از ۴۵ متری گلشهر آغاز شد و پیکر شهدا پس از بدرقه باشکوه مردم در آستان مقدس امامزاده محمد و سکینه خاتون به خاک سپرده شد.

یک خط؛ 15 پایان

امروز، صبح کرج. از همان لحظه اول می‌شد فهمید که چیزی در منطق معمولش دچار لغزش شده است. نه از آن لغزش‌هایی که در اخبار رسمی با واژه‌هایی مثل «حادثه» یا «اتفاق» جمع و جور می‌شوند، بلکه از آن نوع به‌هم‌ریختگی‌هایی که در هوا حس می‌شوند؛ در وزن نفس کشیدن آدم‌ها، در مکث‌های کوتاه راننده‌ها پشت چراغ قرمز و...

زندگی تلاش می‌کرد خودش را شبیه روزهای دیگر نشان دهد، اما زیر این ظاهر معمولی، چیزی ترک برداشته بود. خبر خیلی زودتر از آنچه باید، خودش را رسانده بود. قرار بود 15 نفر یعنی 15 زندگی در یک مراسم مشترک به خاک سپرده شوند. جمله‌ای که اگر در روزنامه‌ای چاپ شود، شاید در حد یک خبر کوتاه باشد، اما وقتی اتفاق می‌افتد، از مرز خبر عبور می‌کند و تبدیل به چیزی می‌شود که کلمه برای توصیفش کافی نیست. انگار ذهن انسان برای فهم چنین چیزی ساخته نشده است. ما مرگ را همیشه به‌صورت تکی یاد گرفته‌ایم؛ یک نفر، یک خانه، یک سوگ. اما این‌بار، سوگ شکل دیگری داشت. جمعی، فشرده و به هم چسبیده بود، مثل تکه‌ای از یک زندگی که نمی‌شود آن را جدا کرد.

خیابان منتهی به میدان، از همان ساعت‌های اول، آرام‌آرام شروع به پر شدن کرد. آدم‌ها می‌آمدند، اما انگار قدم‌هایشان کند و حتی سلام‌ها هم کوتاه‌تر از همیشه بود، انگار زبان هم فهمیده بود که امروز، روز توضیح دادن نیست.

هوا یک حالت عجیبی داشت؛ نه گرم، نه سرد، بلکه معلق. انگار طبیعت هم تصمیم گرفته بود در حد وسط بماند؛ نه روشن، نه تاریک. این حالت‌ خاکستری همیشه در حافظه جمعی ماندگارتر است. وقتی تابوت‌ها وارد میدان شدند، سکوت از یک وضعیت انتزاعی تبدیل به یک حضور فیزیکی شد. می‌شد وزنش را حس کرد. مردم ناخودآگاه عقب رفتند، تابوت‌ها یکی‌یکی می‌آمدند، اما انگار بخشی از یک روایت واحد بودند؛ اینجا مرگ دیگر فردی نبود. چیزی در ساختار این حادثه وجود داشت که مفهوم مرگ شخصی را از بین می‌برد و آن را به یک تجربه مشترک تبدیل می‌کرد.

در میان این سکوت، نگاه‌ها بیشتر از هر چیز روی چند نقطه کوچک مکث کرده بود. 6 کودک. 6نقطه‌ای که قرار بود آغازگر راه زندگی باشند اما ناگهان همگی در نقطه‌ای که هنوز به ادامه نرسیده بود متوقف شدند. کنار تابوت‌های کوچک، چیزهایی گذاشته بودند که در هر خانه‌ای نشانه زندگی است. عروسک‌هایی که قرار نبود دوباره بغل شوند و یک موتور اسباب بازی.

صدای اذان که در فضا پیچید، همه چیز برای لحظه‌ای تغییر کرد. نماز، آرام و بی‌ادعا در همان میان شکل گرفت. اما شاید لحظه‌ای که سنگینی تمام ماجرا را یک‌جا آشکار کرد، لحظه خاکسپاری بود؛ وقتی 15 تابوت در یک ردیف قرار گرفتند. این تصویر، فراتر از سوگ بود. اینجا با یک مسئله انسانی روبه‌رو بودیم: اینکه چگونه ممکن است یک خانواده حتی با مرگ هم از هم جدا نمی‌شوند.

زمین، برخلاف جهان بالا، تصمیم گرفته بود این پیوستگی را حفظ کند. انگار خاک، آخرین جایی بود که به مفهوم خانواده وفادار مانده بود. 15 نقطه، در یک خط. این تصویر بعدها در ذهن شهر خواهد ماند، حتی اگر هیچ عکسی از آن نباشد.

خورشید، در لحظه‌ای کاملا بی‌تفاوت، از میان ابرها عبور کرد. نور روی خاک تازه افتاد. برای چند ثانیه، همه چیز شبیه یک تصویر ثابت شد؛ انگار جهان تصمیم گرفته بود مکث کند. 

وقتی جمعیت کم‌کم پراکنده شد، چیزی در فضا باقی مانده بود که به‌سادگی قابل توضیح نبود. سنگینی‌ای که نه به زمین مربوط بود و نه به آسمان. نوعی آگاهی تلخ. اینکه زندگی، همیشه آن‌طور که ما تصور می‌کنیم پیش نمی‌رود.

این حادثه نوعی آینه است. آینه‌ای برای دیدن ساختار زندگی امروز. وقتی شهر آرام‌آرام به ریتم عادی‌اش بازگردد، چیزی در حافظه جمعی باقی بماند که نه با عدد توضیح داده می‌شود و نه با خبر. تصویری ساده، بی‌صدا و سنگین: ۱۵ تابوت در یک خط.

این تصویر می‌ماند برای اینکه فهمیدنش از توان عادت‌ ما خارج است و شاید همین تصویر یادمان بیاورد که فاصله میان زندگی‌ها همیشه آن‌قدر که تصور می‌کنیم روشن و جدا نیست؛ گاهی درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنیم هرکس مسیر خودش را می‌رود همه چیز در یک نقطه به هم می‌رسد و همان‌جا،بی‌هیاهو، تمام می‌شود...

انتهای پیام
دبیر:
الناز دادمهر
خبرنگار:
مریم اصغرپور
captcha