سلام بر تو، ای آرامِ جان و ای آقای روزگار؛ هنوز هم هر بار که نامت را میبریم، واژگان از بیانِ این دلتنگی ژرف بازمیمانند. زمینِ بیتو هوایی سنگین دارد؛ گویی نفسها در سینه میشکنند و دلها از بیمهریِ زمانه رمق میگیرند.
آدینهها که ورقهای صحیفه ندبه را میگشاییم و با دلی شکسته زمزمه میکنیم: «عَزیزٌ عَلَیَّ اَنْ اَرَی الْخَلْقَ وَلا تُری...»، بغضی آشنا گلویمان را میفشارد. چه سخت است دیدنِ همه چیز در این دنیای پرهیاهو، جز تو؛ و همین غیاب است که ما را پیر میکند، همان واژهی «مَتی» را در لابهلای اشکهایمان تکرار میکند.
اما حقیقت تنها در حسرت و اشک خلاصه نمیشود. هنگامی که از وادیِ احساس قدم بیرون مینهیم و با ترازوی عقل به جهان مینگریم، حقیقتی استوار پیش رویمان قد میافرازد: محال است این چرخه آغشته به ظلم، تا ابد بر مدار تباهی بماند. ساختار حکیمانه آفرینش، بر پایانبندی روشن و عادلانهای استوار است؛ پایانی که جهان به سوی آن رانده میشود، چه بخواهند و چه نخواهند. در دفتر خلقت، عدل همان نقطهی کانونی است که همهی خطوط تاریخ به سویش همگرا میشوند.
مگر میشود فرمول هستی، به سود تاریکی رقم بخورد؟ نظام خلقت گواه است که نور همواره بر ظلمت چیره است و حق در کارزار مداوم تاریخ، سرانجام جایگاه نهایی خود را باز مییابد.
با این حال، مبادا گمان برند که بغضهای گلو یا اشکهای چشم، نشانهی تسلیم و ضعف است. فرزندان انتظار، در میانهی میدان ایستادهاند؛ شمشیر بصیرت در دست، سینههای آماده برای مجاهدت، و قلبهایی که از آتش امید و وفاداری سرشار است. ما از تبار آنانیم که هراس در قاموسشان راه ندارد و مرگ سرخ را نه تهدید، که نشانی از صدق پیمان میدانند.
هر که خیال کند مولای ما تنهاست، سخت در گمان باطل خویش مانده است؛ ما سربازان جانبرکف اوییم و اگر زمانه فتنهای بیافریند، عزم ما همان طوفانی خواهد بود که هر بنای پوشالی را از هم میپاشد.
ای آقای ما، ای روشنترین آرزوی دلهای خسته؛ بیا. هم دلهایمان از این ندیدنهای پیاپی ترک برداشته و هم بازوانمان برای افراشتن پرچم تو بر بلندای جهان آماده است. بیا تا با تو، این دنیای کجمدار را راست کنیم و بذر توحید را در سراسر گیتی بیفشانیم. ما بر عهد نخستین ایستادهایم؛ عهدیاری، عهدایستادگی، عهدوفاداری تا آخرین قطرهی خون.
ای فرزند فاطمه، جان مادر پهلوشکستهات، بتاب؛ و بامداد روشن این شب دراز باش.
انتهای پیام