کد خبر: 4347862
تاریخ انتشار : ۰۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
یادداشت

رؤیای خوردن گندم ری در بیروت

خانم بصیری///بررسی و نشر///سپاس///رؤیای خوردن گندم ری در بیروت

به قلم کاوه فرازمند؛ کارشناس علوم اجتماعی و مطالعات خاورمیانه  

این روزها که صحبت از توافق صلحی میان دولت لبنان و رژیم صهیونیستی شنیده می‌شود، همه جا در اخبار می‌شنویم که این دو پس از ۴۳ سال به میز مذاکره بازگشته‌اند. در این یادداشت تلاشی برای بررسی اتفاقات چهل و سه سال پیش داریم؛ اینکه چه مذاکره‌ای متوقف شد؟ چرا یک رهبر ملی‌گرا، که آرزوی لبنانی مستقل و قدرتمند را در سر می‌پروراند، به اتحاد با دشمن دیرینه لبنان تن داد؟ عاقبت این اتحاد چه شد؟

خالد، مردی لاغراندام با سبیل کوتاه، در مغازه کوچک خود در طبقه همکف ساختمانی در محله اشرفیه بیروت ایستاده است. او که در ظاهر یک بازرگان خرده‌پاست، مرتب به ساعت مچی قدیمی‌اش نگاه می‌کند و با خود می‌گوید: «دیگر وقت آن رسیده است، کار را تمام کن.» همزمان صدایی آشنا از طبقه بالای مغازه شنیده می‌شود: «ما دیگر شبه‌نظامی نیستیم. دوران جنگ‌های خیابانی تمام شده است. امروز، ما ارتش لبنانیم، ما دولت لبنانیم، ما خود لبنانیم.» خالد همزمان با این سخنرانی پرشور یک دستگاه کوچک فرستنده رادیویی از جیب کتش بیرون می‌آورد و دکمه ظریف آن را می‌فشارد.

در یک لحظه کلکسیونی از اشیاء، همچون موزه‌ای معلق، در آسمان بیروت پرواز می‌کنند: پرچم سه‌رنگ لبنان با پایه چوبی، یک عکس قاب‌شده از پی‌یر جمیل، فرمانده ترور شده کتائب، یک نسخه روزنامهٔ «النَهار» به تاریخ ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۲، نقشه‌ای از محلات بیروت، خودنویس پارکر طلایی سامی القاضی، معاون نظامی رئیس‌جمهور، خشاب‌های خالی کلاشنیکف، پوشه‌های حاوی اسناد محرمانه حزبی و مکاتبات به زبان‌های مختلف: عربی، فرانسوی، انگلیسی و حتی عبری، ته‌سیگارهای الیاس حبیب، مشاور سیاسی حزب و از همه مهم‌تر تکه‌پاره‌های پیکر مردی که بیست و یک روز پیش به ریاست دولت انتخاب شده بود اما حتی فرصت نکرد بگوید من رئیس جمهور لبنانم.

بخش اول: از پاریس خاورمیانه تا سوختن در حریق‌

لبنان از بدو تولدش با میثاق ملی ۱۹۴۳، بر پایه توازن شکننده‌ای بین جوامع مختلف مذهبی بنا شد. هرچند این توازن دهه‌ها ثبات نسبی را به ارمغان آورد، تا آنجا که بیروت را پاریس خاورمیانه می‌خواندند، اما این کشور بر روی آتشفشانی از اختلافات سیاسی، اقتصادی و هویتی خوابیده بود. از سوی دیگر حضور صدها هزار آواره فلسطینی پس از جنگ‌های سال‌های ۱۹۴۸ و ۱۹۶۷، این معادله را پیچیده‌تر کرده بود. اردوگاه‌های پناهندگان فلسطینی در لبنان به پایگاه‌های عملیاتی سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) به رهبری یاسر عرفات تبدیل شدند و لبنان را به میدان اصلی مبارزه با رژیم صهیونیستی بدل کردند. لبنان در آن لحظه عرصه‌ای شده بود برای نفوذ و نبرد قدرت‌های منطقه‌ای. در آوریل ۱۹۷۵ (فروردین ۱۳۵۴)، در حومه بیروت، افرادی وابسته به شبه‌نظامیان مسیحی کتائب به یک اتوبوس حامل فلسطینی‌ها آتش گشودند و ۲۷ سرنشین آن را کشتند. این حادثه جرقه‌ای بود که آتش خشم و تنش‌های کهن انباشته‌شده بین جناح‌های مختلف لبنان را شعله‌ور کرد. درگیری‌ها به سرعت به سایر مناطق بیروت و شهرهای دیگر لبنان گسترش یافت، لبنان رسماً وارد جنگ داخلی شده بود.

جنگ داخلی صحنه سیاسی لبنان به دو اردوگاه اصلی تقسیم کرد: از یک سو «جبهه لبنانی» متشکل از شبیه‌نظامیان کتائب و دیگر احزاب مسیحی که خواهان حفظ هویت مسیحی و حاکمیت لبنان بودند، و از سوی دیگر «جنبش ملی لبنان» شامل احزاب چپ، ناسیونالیست عربی که متحد سازمان آزادیبخش فلسطین به رهبری یاسر عرفات بودند. در این میان، سوریه نیز از ۱۹۷۶ با حضور نظامی نیروهایش در لبنان، خود را به عنوان بازیگری کلیدی در این کشور تثبیت کرده بود.

جامعه مسیحی، به رهبری خاندان جُمَیِّل و حزب شبیه‌نظامیان مسیحی کتائب، احساس می‌کرد در محاصره دشمنان داخلی و خارجی قرار گرفته است. این احساس انزوا و تهدید وجودی، بهانه‌ای شد برای جست‌وجوی یک متحد خارجی قدرتمند؛ متحدی که بتواند در برابر سازمان آزادیبخش فلسطین و نفوذ سوریه از آنان حمایت کند. این بستر، زمینه را برای تولد یکی از بحث‌برانگیزترین اتحادهای تاریخ معاصر خاورمیانه فراهم آورد.

یکی از بهترین روایت‌ها از جنگ داخلی لبنان نمایش‌نامه «حریق‌ها» اثر نویسنده لبنانی وَجدی مَعود است. چند سال بعد دنی ویلنوو کارگردان کانادایی فیلمی بر اساس این اثر ساخت که از نگاه بسیاری سکانس‌های پایانی آن یکی از دردناک‌ترین لحظات تاریخ سینماست.

بخش دوم: دشمنِ دشمنِ من

از دل آشفتگی جنگ داخلی، بشیر جُمَیِّل به عنوان چهره‌ای جسور، کاریزماتیک و بی‌پروا سر برآورد. او که حقوق خوانده بود، به جای وکالت، راه مبارزه مسلحانه را در پیش گرفت و به سرعت به فرمانده نظامی شبیه‌نظامیان مسیحی کتائب تبدیل شد. برای او، بقا و قدرت جامعه مسیحی بر هر اصل دیگری اولویت داشت. او با منطقِ «دشمنِ دشمنِ من، دوستِ من است» در جستجوی متحدی بود که از پس دشمنانش برآید. تهدید مشترک شبیه‌نظامیان مسیحی کتائب و رژیم صهیونیستی، سازمان آزادیبخش فلسطین و متحدان چپ لبنانی آن بود که از خاک لبنان عملیات علیه رژیم صهیونیستی را سامان می‌دادند. تهدید دیگر برای هر دو طرف نفوذ روزافزون سوریه در لبنان بود. انگیزه بشیر و شبیه‌نظامیان مسیحی کتائب روشن بود: حذف رقبا و ایجاد لبنانی تحت سیطره خودشان.

در طرف مقابل، رژیم صهیونیستی نیز اهداف راهبردی خود را دنبال می‌کرد. ایجاد یک حکومت همراه و وابسته در شمال، به معنای ایجاد یک منطقه حائل امن در مرزهای لبنان بود. تضعیف و بیرون راندن سازمان آزادیبخش فلسطین از لبنان، آرزوی دیرینه رژیم صهیونیستی محسوب می‌شد. همچنین، مهار نفوذ سوریه به عنوان رقیب منطقه‌ای، از اولویت‌های تل‌آویو بود. این همسویی منافع، باعث شد تماس‌های محرمانه با بشیر از اواخر دهه ۱۹۷۰ آغاز شود. دیدارهای پنهانی بین مقامات اطلاعاتی و نظامی رژیم صهیونیستی (از جمله با افرادی مانند آریل شارون) و بشیر جُمَیِّل، به برنامه‌ریزی برای همکاری‌های عملیاتی منجر شد. این رابطه، که ابتدا محدود و غیررسمی بود، به تدریج به یک اتحاد راهبردی تمام‌عیار تبدیل شد. رژیم صهیونیستی به شبیه‌نظامیان مسیحی کتائب سلاح، مهمات و آموزش نظامی می‌داد و در ازای آن، شبیه‌نظامیان مسیحی کتائب به عنوان متحدی در میدان عمل می‌کرد. این همکاری، سنگ بنای صعود سریع بشیر جُمَیِّل در صحنه داخلی لبنان شد.

بخش سوم: از اتحاد تفنگ‌ها تا دشمنی بر دروازه‌ها 

بشیر در ادامه رژه به سوی قدرت، راهبردی به نام «وَحدةِ البُندُقیّة» یا «اتحاد تفنگ‌ها» را در پیش گرفت که به معنای پایان‌دادن به پراکندگی گروه‌های مسلح مسیحی مارونی و ایجاد یک فرماندهی واحد بود. وحدتی که در عمل با خون هم‌کیشانش به دست آمد. او با عملیات‌های غافلگیرانه، به حذف خونین رقبای داخلیِ مسیحی دست زد. در عملیاتی موسوم به به کشتار اِهدِن در شمال لبنان، نیروهای او خانواده و وفاداران تونی فرنجیه را قتل‌عام کردند تا نفوذ رقبای شمالی را در هم بشکنند. مدتی بعد، در حمله خونین دیگری معروف به کشتار طَبَرجا او شبه‌نظامیان «ببرهای احرار» وابسته به دَنی شَمعون را به طرز بی‌رحمانه‌ای نابود کرد. با این تصفیه‌های درون‌کیشی، بشیر تمام شبه‌نظامیان مسیحی رقیب را قلع‌وقمع کرد و باثیمانده این نیروها را تحت لوای ارتشی واحد و قدرتمند به نام «نیروهای لبنانی» متحد ساخت. اما این صعود برق‌آسا و ماکیاولیستی، بذر شکست محتوم خود را نیز در خاک لبنان کاشت. خشونتی که او برای تسلط بر هم‌کیشانش به کار گرفت، همراه با دیدگاه‌های انحصارطلبانه‌اش، او را روزبه‌روز از سایر گروه‌های لبنانی، دروزی‌ها، سنی‌ها و شیعیان، و همچنین واقعیت‌های پیچیده میدان، به‌ویژه سایه سنگین و متغیر همسایگان، دورتر ساخت و بشیر را در جزیره‌ای از قدرت منزوی کرد.

عملیات «لیتانی» نقطه عطفی در رابطه میان بشیر جُمَیِّل و رژیم صهیونیستی بود. در مارس ۱۹۷۸ (اسفند ۱۳۵۶) گروهی از نیروهای «فتح» وابسته به سازمان آزادی‌بخش فلسطین با قایق از سواحل جنوب لبنان حرکت کردند و از طریق آب‌های مدیترانه وارد خاک رژیم صهیونیستی شدند. آنها پس از پیاده‌شدن در نزدیکی حیفا به جادهٔ ساحلی تل‌آویو رفتند و کنترل یک اتوبوس را به دست گرفتند. اتوبوس پر از مسافر بود. نیروهای «فتح» در مسیر جنوب با نیروهای امنیتی رژیم صهیونیستی درگیر شدند. در تبادل آتش با صهیونیست‌ها اتوبوس منفجر شد و بیش از سی نفر از مسافران کشته شدند. سه روز پس از این حمله ارتش رژیم صهیونیستی به بهانه دورکردن نیروهای «سازمان آزادی‌بخش فلسطین» از مرز شمالی خود به جنوب لبنان تجاوز کرد.

نیروهای رژیم صهیونیستیی تا کناره رود لیتانی پیشروی کردند اما پس از چند هفته، با فشارهای بین‌المللی، مجبور شدند بخش‌هایی از اراضی اشغالی را تخلیه کنند. با این حال ارتش این رژیم کنترل منطقه مرزی حائل را به یک نیروی شبه‌نظامی مسیحی تحت حمایت خود به نام «ارتش جنوب لبنان» سپرد و به این ترتیب رژیم صهیونیستی حضور نظامی خود را در منطقه اشغالی جنوب لبنان تثبیت کرد. این تهاجم فضای امن‌تری برای فعالیت شبیه‌نظامیان مسیحی کتائب در مناطق تحت کنترل ایجاد نمود و همکاری‌ها میان آنها علنی‌تر و گسترده‌تر شد.

این اتحاد پنهان و پرتناقض در سال‌های ۱۹۸۱-۱۹۸۲ (۱۳۶۰ تا ۱۳۶۱) به نقطه بحرانی خود رسید. با هماهنگی‌های استراتژیک، وعده‌های متقابل و بلندپروازی‌های مشترک میان بشیر جُمَیِّل و آریِل شارون، وزیر دفاع وقت رژیم صهیونیستی، تهاجم گسترده، ویرانگر و همه‌جانبه ارتش متجاوز آن به خاک لبنان تحت عنوان عملیات «صلح برای الجلیل» در خرداد ۱۳۶۱ آغاز شد. تانک‌های رژیم صهیونیستی به سرعت به دروازه‌های بیروت رسیدند. در سایه بمباران‌های سنگین هوایی و در میان فضای به‌شدت دوقطبی، وحشت‌زده و درهم‌شکستهِ لبنانِ تحت اشغال، رؤیای دیرینه بشیر به حقیقت پیوست. در اوایل شهریور، در یک جلسه پارلمانی پرتنش که در یک پادگان نظامی برگزار شد و توسط بسیاری از نمایندگان مسلمان تحریم شده بود، او به ریاست‌جمهوری انتخاب شد. اما تاجی که در سایه سرنیزه و تانک‌های خارجی بر سر گذاشته شده بود، کفّاره‌ای سهمگین با خود داشت.

نقطه گسست رابطه عاشقانه بشیر و رژیم در یک شب دراماتیک در شهر ساحلی نهاریا در شمال رژیم صهیونیستی رقم خورد؛ جایی که بشیر در ملاقاتی کاملاً محرمانه با مناخیم بگین، نخست‌وزیر وقت رژیم صهیونیستی، رودررو شد. در این دیدار نه چندان دوستانه، بگین با لحنی قاطع، آمرانه و بی‌پرده خواهان امضای فوری یک پیمان صلح علنی و دائمی میان لبنان و رژیم صهیونیستی شد تا توجیهی برای تلفات نظامیان این رژیم در لبنان داشته باشد. بشیر که اکنون خود را نه فرمانده یک گروه شبه‌نظامی، بلکه رئیس‌جمهور قانونی یک کشور عربی می‌دید، ناگهان با واقعیت روبه‌رو شد. او به خوبی می‌دانست که پذیرش این درخواست در جامعه چندپاره لبنان که نیمی از آن با رژیم صهیونیستی در ستیز بودند، به معنای خودکشی سیاسی است.

در لبنان رابطه با رژیم صهیونیستی، به مثابه خیانت به هویت عربی لبنان و همکاری با اشغالگر تلقی می‌شد. مخالفت با این رابطه، فراگیر و شدید بود. جناح‌های مسلمان، چپ و ملی‌گرایان عربی، بشیر را «عامل رژیم صهیونیستی» می‌خواندند. حتی در درون جامعه مسیحی نیز این همکاری مورد انتقاد بود. رقبای قدیمی مانند سلیمان فرنجیه، آن را خطری برای حاکمیت و تمامیت ارضی لبنان می‌دانستند. بسیاری از مسیحیان سنتی نیز نگران از دست دادن جایگاه و شأن خود در جامعه عربی لبنان بودند. این مخالفت‌ها، به جای آنکه بشیر را به تعدیل مواضعش وادارد، باعث شد او بیش از پیش به حمایت رژیم صهیونیستی متکی شود. او در دام تناقضی عمیق افتاده بود: از یک سو، حمایت نظامی رژیم صهیونیستی او را به قدرتمندترین فرد لبنان تبدیل کرده بود، و از سوی دیگر، همین حمایت، مشروعیت داخلی و پذیرش او را به عنوان رهبری ملی برای تمام لبنانی‌ها به شدت تضعیف می‌کرد. او رئیس‌جمهور منتخب بخشی از لبنان بود، در حالی که بخش دیگر او را دشمن می‌دانست.

بخش چهارم: والس با بشیر

تراژدی بیست و یک روز پس انتخاب بشیر به ریاست جمهوری به وقوع پیوست. حبیب شرتوتی، عضو حزب سوسیالیست ملی سوریه (حزبی با گرایش‌های ناسیونالیستی سوری و متحد دمشق)، در پوشش یک تاجر، به تدریج مقادیر زیادی مواد منفجره را در دفتر مرکزی حزب شبیه‌نظامیان مسیحی کتائب در اشرفیه انبار کرد. در ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۲ انفجاری مهیب، بشیر جُمَیِّل و ۲۶ تن از همراهانش را کشت. انگیزه ترورکنندگان، مخالفت با سیاست‌های بشیر و به‌ویژه رابطه نزدیک او با رژیم صهیونیستی اعلام شد. این ترور، نقطه پایان خونین آن اتحاد ناممکن بود. بشیر در آستانه رسیدن به اوج قدرت، درست زمانی که قرار بود رؤیای لبنان مسیحی و متحد با غرب را محقق کند سقوط کرد، حتی پیش از آنکه سوگند ریاست‌جمهوری را یاد کند. او حتی یک روز هم رئیس‌جمهور لبنان نبود.

پس از این ترور، برادر بشیر، امین جُمَیِّل، جای او را گرفت، اما او فاقد کاریزما و اراده آهنین بشیر بود. تنها دو روز پس از ترور بشیر، نیروهای رژیم صهیونیستی به بهانه برقراری نظم، وارد غرب بیروت شدند. در فاصله ۱۶ تا ۱۸ سپتامبر، شبیه‌نظامیان مسیحی کتائب، با خشم از ترور رهبرشان و تحت نظارت مستقیم نیروهای رژیم صهیونیستی، به اردوگاه‌های یورش بردند و پناهندگان فلسطینی را به گلوله بستند، ماجرایی که به کشتار صبرا و شتیلا معروف شد. ربع قرن بعد از این کشتار، یکی از سربازان رژیم صهیونیستی به نام آری فولمن که در اطراف بیروت، در واحدی که در نزدیکی اردوگاه‌ها مستقر بود با ساخت یک پویانمایی (انیمیشن) به بازآفرینی آن رویداد پرداخت: فیلم تحسین‌شده‌ی «والس با بشیر».

ترور بشیر جُمَیِّل تنها پایان یک رؤیای جاه‌طلبانه و خونین شخصی نبود؛ بلکه نقطه پایانی قطعی بر پروژه ایجاد یک دولت لبنانی هم‌پیمان با غرب و پایگاه نفوذی برای رژیم صهیونیستی در شام به شمار می‌رفت. پس از آن معادلات ژئوپلیتیک خاورمیانه برای همیشه تغییر کرد؛ هژمونی و نفوذ سیاسی-نظامی سوریه در لبنان برای دهه‌های متمادی تثبیت شد و جامعه شیعیان لبنان که بیشترین آسیب را از تجاوزات رژیم ضهیونیستی دیده بودند، رادیکال‌تر شدند. از میان خاکستر تجاوز و اشغال، هسته‌های اولیه مقاومت شیعی لبنان با الهام از تحولات منطقه از جمله انقلاب اسلامی ایران شکل گرفت که در سال‌های بعد به ظهور و قدرت‌گیری یک گروه‌ بی‌بدیل انجامید که در نهات ارتش رژیم صهیونیستی را مجبور به فرار از لبنان کرد: حزب‌الله.

انتهای پیام
captcha