تاریکی سراسر تکیه را دربرگرفته و نور لرزان چند شمع، سایههایی کشیده بر دیوارها انداخته است. صدای گریه و زمزمه عزاداران با نوای نی و ضربآهنگ سینهزنی در هم میآمیزد. روضهخوان با صدایی بغضآلود، روایت کاروان کربلا را بازگو میکند و درست در اوج شور مجلس، ناگهان ابیاتی از مولانا جلالالدین محمد بلخی را با لحنی حماسی میخواند؛ ابیاتی که یکی از متفاوتترین و عمیقترین نگاههای ادبی به واقعه عاشورا را پیش روی مخاطب میگذارند. در این نگاه، کربلا تنها یک حادثه تاریخی یا صحنهای برای سوگواری نیست، بلکه جلوهگاه رهایی روح از قید تن و حرکت انسان به سوی حقیقت و وصال الهی است.
بیشتر علاقهمندان شعر و ادب فارسی، مولانا را با غزلهای شورانگیز دیوان شمس و حکایتهای عرفانی مثنوی معنوی میشناسند، اما کمتر به تأمل او درباره قیام امام حسین(ع) و تفسیر عرفانیاش از عاشورا توجه شده است. مولوی، عارفی بود که جهان را از دریچه عشق، شهود و معنا مینگریست و همین نگاه، برداشت او از کربلا را نیز از روایتهای معمول متمایز میکند. او در مثنوی معنوی دو بار بهطور مشخص به واقعه عاشورا پرداخته است؛ یک بار در دفتر سوم و بار دیگر در آغاز دفتر ششم، جایی که با بیانی داستانی و در عین حال نقادانه، آیینهای سوگواری مردم حلب را به تصویر میکشد.
حکایت عزاداران حلب؛ تقابل شور عامیانه و شعور عارفانه
مولانا داستان خود را در دفتر شش مثنوی معنوی با تصویرسازی از شهری آغاز میکند که مردمانش در روز عاشورا، آیینی پرشور و همگانی را برپا داشتهاند. حلب، شهری که در آن روزگار کانون توجه و محل تلاقی مذهب و سیاست بود، در روز دهم محرم یکپارچه سیاهپوش و عزادار میشد. مولانا با توصیف جزئیات این صحنه، شالوده داستان خود را پی میریزد:
روز عاشورا همه اهل حلب
باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعى عظیم
ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کند اندر بکا
شیعه عاشورا براى کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان
کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعرههاشان مىرود در ویل و وشت
پر همى گردد همه صحرا و دشت
در این میان، شاعری غریب و بیخبر از همهجا، از دروازه انطاکیه وارد شهر میشود. او با دیدن این جمعیت عظیم و صدای ضجه و ناله که دشت و صحرا را پر کرده، گمان میکند که بزرگِ شهر یا پادشاهی نامدار درگذشته است. این غریب که پیشهاش شاعری و مرثیهسرایی است، به طمع کسب روزی و صله، به میان جمعیت میرود تا نام محتضر را بپرسد و در سوگ او شعر بسراید:
یک غریبى شاعرى از ره رسید
روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سو راى کرد
قصد جستجوى آن هیهاى کرد
پرس پرسان مىشد اندر افتقاد
چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد
این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید
که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او
تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم
تا از اینجا برگ و لالنگى برم
مردم شهر از این بیخبری و پرسش بیموقع شاعر شگفتزده و خشمگین میشوند. یکی از میان جمعیت فریاد برمیآورد که مگر تو دیوانهای یا دشمن خاندان پیامبری که نمیدانی امروز چه روزی است؟ او با لحنی سرزنشآمیز به شاعر غریب یادآور میشود که این غمی که سینه جهان را سوزانده، فراتر از مصیبتهای معمولی بشری است:
آن یکى گفتش که هى دیوانهاى
تو نهاى شیعه عدوى خانهاى
روز عاشورا نمىدانى که هست
ماتم جانى که از قرنى به است
پیش مومن کى بود این غصه خوار
قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مومن ماتم آن پاک روح
شهرهتر باشد ز صد طوفان نوح
فلسفه مرگ در مسلک رومی
در این بخش از داستان، مولانا تمثیل زیبایی را به کار میبرد؛ او امام حسین(ع) را به «گوشوار» و حضرت رسول(ص) را به «گوش» تشبیه میکند تا پیوند ناگسستنی میان پیامبر و سبط گرامیاش را نشان دهد. اما پاسخ شاعر غریب به مردم حلب، نقطه عطف و هسته اصلی فلسفه مولوی در باب عاشوراست. شاعر با شنیدن این سخنان، موضعی انتقادی میگیرد. او منکر بزرگی و عظمت فاجعه کربلا نیست، بلکه به خوابزدگی و غفلت عزاداران اعتراض دارد. او معتقد است واقعهای که در قرنها پیش رخ داده و همه جهان از آن باخبر شدهاند، چرا امروز باید مایه زاری کسانی باشد که خود در خواب غفلت اسیرند:
گفت آرى لیک کو دور یزید
کى بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید
گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید اى خفتگان
ز انکه بد مرگى است این خواب گران
مولانا از زبان این شاعر غریب، مرگِ امام حسین(ع) را نه یک ناکامی و تیره روزی، بلکه آزادی و رهایی یک «روح سلطانی» از زندان تن و این جهان مادی میداند. در جهانبینی عرفانی مولانا، شهادت، شکستن بندها و کندههای دنیوی و پرواز به سوی معشوق حقیقی است:
روح سلطانى ز زندانى بجست
جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چون که ایشان خسرو دین بودهاند
وقت شادى شد چو بشکستند بند
سوى شادُروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند
روز ملک است و گش و شاهنشهى
گر تو یک ذره از ایشان آگهى

این ابیات نشان میدهند که مولانا واقعه عاشورا را فراتر از یک رویداد تاریخیِ صرفاً غمانگیز میبیند. او معتقد است اگر کسی حقیقت حرکت امام حسین(ع) را درک کرده باشد، میداند که او به پادشاهی ابدی رسیده است. از نظر او، کسی که بر امام حسین(ع) میگرید بدون آنکه تغییری در جان و ایمان خود ایجاد کند، در واقع باید بر دل و دین خراب خود گریه کند:
ور نهاى آگه برو بر خود گرى
ز انکه در انکار نقل و محشرى
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمىبیند جز این خاک کهن
ور همى بیند چرا نبود دلیل
پشت دار و جان سپار و چشم سیر
در رخت کو از مى دین فرخى
گر بدیدى بحر کو کف سخى
آن که جو دید آب را نکند دریغ
خاصه آن کاو دید آن دریا و میغ
رمزگشایی از مرگ حقیقی و تمثیلهای دفتر ششم
برای درک عمیقتر انتقاد مولانا به عزاداران حلب، باید به بافتار و زمینه اشعاری که قبل و بعد از این داستان در دفتر شش آمده است توجه کنیم. مولانا پیش از طرح این حکایت، به تفصیل درباره حقیقت مرگ و زندگی بحث میکند. او میان مرگ تن و مرگ اختیاری یا همان فناء فی الله تفاوت قائل میشود. از نظر او، جان کندن طولانی و فرسایشی متعلق به کسانی است که به این دنیا چسبیدهاند، اما مردان خدا پیش از مرگ طبیعی، مردهاند:
چون نمردی گشت جان کندن دراز
مات شو در صبح ای شمع طراز
او تأکید میکند که مرگ رهروان راه حق، رفتن به گور نیست، بلکه تبدیلی وجودی است که انسان را از تاریکی به نور میبرد:
نه چنان مرگی گه در گوری روی
مرگ تبدیلی که در نوری روری
مرد بالغ گشت آن بچگی بمرد
رومیی شد صنعت زنگی سترد
خاک زرشد هیات خاکی نمایند
غم فرج شد خار غمناکی نمایند
این تغییر ماهیت، همان حقیقت حدیث شریف «موتوا قبل ان تموتوا» است. مولانا معتقد است تا زمانی که انسان خود طعم این مرگِ دگرگونکننده را نچشد، نمیتواند حقیقت قیامت و رهایی را درک کند. او حیات مادی را مانند طبلکی میداند که مدام نواخته میشود تا انسان را بیدار کند:
گوید اندر نزع از جان آه مرگ
این زمان کردت زخود آگاه مرگ
این گلوی مرگ از نعره گرفت
طبل بشکافت از ضرب شگفت
بنابراین، داستان عزاداران حلب در میانه این مباحث مطرح میشود تا نشان دهد عاشورا نمونه اعلای این مرگِ تبدیلی و حیاتبخش است. پس از پایان داستان نیز، مولانا تمثیلِ موری را میآورد که با یک دانه گندم روی زمین سرگرم است و خرمنگاه بزرگ را نمیبیند. او انسانهای حریص و اسیر دنیا را به این مور تشبیه میکند و میگوید کسانی که عظمت جهان غیب را نمیبینند، از مرگ میترسند، در حالی که مرگ برای عاشقان، پناهگاه و سرآغاز زندگی واقعی است:
شرط روز بعث اول زانک بعث از مرده زنده کردنست
جمله عالم زین غلط کردند راه
کز عدم ترسند و آن آمد پناه
از کجا جوییم علم از ترک علم
از کجا جوییم سلم از ترک سلم
با این مقدمه و مؤخره، روشن میشود که نقد مولانا متوجه اصل عزاداری برای امام حسین(ع) نیست، بلکه او با نگاهی آسیبشناسانه، مردمی را نقد میکند که تنها به مناسک ظاهری بسنده کردهاند و از جوهره حرکت حسینی که همانا آزادی از بند هوای نفس و رسیدن به حیات طیبه است، غافل ماندهاند.
راز دشت بلا و هشدار سلوک بینایانه
مولانا در بخش دیگری از مثنوی، یعنی در دفتر سه، بار دیگر از زاویهای متفاوت به سرزمین کربلا و واقعه عاشورا مینگرد. او در این ابیات، سالکان راه حق را بیم میدهد که مبادا بدون آمادگی روحی و به صورت تقلیدی و ناآگاهانه در مسیر پرخطر عشق قدم بگذارند. کربلا در این منظر، نماد دشت آزمونهای بزرگ الهی و بلایای سهمگین است:
هین مدو گستاخ در دشت بلا
هین مرو کورانه اندر کربلا
که ز موی و استخوان هالکان
می نیابد راه پای سالکان
او هشدار میدهد که این راه، شوخیبردار نیست و راهی است که استخوانهای مدعیان بسیاری در آن خرد شده است. برخی از پژوهشگران و شارحان مثنوی، بیتی دیگر را نیز به این بخش منتسب کردهاند که در برخی نسخههای خطی آمده است:
کورکورانه مرو در کربلا
تا نیفتی چون حسین اندر بلا
هر چند این بیت در نسخه تصحیحشده نیکلسون یافت نمیشود و به نظر میرسد تحریفی از ابیات دفتر سوم باشد، اما ملاهادی سبزواری، فیلسوف و شارح نامدار مثنوی، در شرح خود به آن اشاره کرده و مینویسد: «هین مرو کورانه اندر کربلا: مخفف کرب و بلا که مطلق زمین خوفناک باشد و از بعض نسخ نقل کردهاند که تا نیفتى چون حسین اندر بلا».
معنای معرفتشناختی این هشدار این است که حرکت در مسیر حقطلبی، نیازمند بینش عمیق و آمادگی برای فداکاری است. امام حسین(ع) با آگاهی کامل و بینش الهی به کربلا رفت و جان خود را فدا کرد؛ بنابراین، پیروان او نیز نباید کورکورانه و بدون درک حقیقت این حرکت، خود را به مهلکه بیندازند. سلوک در دشت کربلا، سلوکی بینایانه و با پای سر رفتن است.
شأن نزول شعر شهیدان خدایی
یکی از زیباترین و پرآوازهترین سرودههای منسوب به مولانا که همواره در محافل عزاداری و یادوارههای شهدای کربلا طنینانداز میشود، غزلی شورانگیز از دیوان کبیر شمس است. این غزل به بهترین شکل ممکن، زاویه دید حماسی و عرفانی مولانا را نسبت به شهدای کربلا به تصویر میکشد:
کجایید اى شهیدان خدایى
بلاجویان دشت کربلایى
کجایید اى سبک روحان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوایى
کجایید اى شهان آسمانى
بدانسته فلک را درگشایى
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بینوایی
این غزل بیانی کاملا همسو با داستان دفتر ششرمثنوی دارد. در اینجا نیز شهدای کربلا با عناوینی چون «سبکروحان عاشق»، «شهان آسمانی» و «رهیدگان از زندان» توصیف شدهاند. مولانا آنها را پرندگانی میداند که از قفس تن رها شده و به معراج رفتهاند.
البته در حوزه پژوهشهای ادبی، درباره وثاقت و تصحیح دیوان شمس بحثهای زیادی وجود دارد. بدیعالزمان فروزانفر برای تصحیح این اثر سترگ، از 10 نسخه خطی بهره گرفت. او نسخه معروف به «فذ» یعنی نسخه قونیه مورخ 770 هجری قمری را مبنای کار خود قرار داد؛ چراکه این نسخه کاملترین و حجیمترین نسخه در دسترس بود. با این حال، به دلیل پراکندگی و مشوش بودن نسخههای دیوان شمس، هنوز بحثهای علمی درباره انتساب قطعی برخی از غزلها جریان دارد. اما روح جاری در این غزل، با نگاه کلی مولانا به حقیقت شهادت و مقام اباعبدالله(ع) کاملاً همخوانی دارد.
موضعگیری مولانا در برابر عوامل فاجعه عاشورا
یکی دیگر از ابعادی که نشاندهنده ارادت مولانا به خاندان پیامبر(ص) و موضع صریح او در برابر واقعه عاشوراست، بیزاری و تبری جستن او از ستمگران تاریخ، بهویژه عاملان فاجعه کربلاست. او در یکی از داستانهای مثنوی، ماجرای مرد ستمگری را روایت میکند که به یکی از سادات و آل رسول(ص) آزار میرساند. مولانا در نکوهش این رفتار ستمگرانه، تشبیه تندی به کار میبرد و رفتار او را به رفتار یزید و شمر تشبیه میکند:
با شريف آن کرد مرد ملتجي
که کند با آل ياسين، خارجي
تا چه کين دارند دايم ديو و غول
چون يزيد و شمر با آل رسول
او در این ابیات، یزید و شمر را «دیو و غول» مینامد و کینه دیرینه آنان نسبت به خاندان رسالت را محکوم میکند. این خطکشی صریح و آشکار میان جبهه حق و باطل، پاسخ محکمی است به کسانی که گمان میکنند مولانا نسبت به ستمی که بر خاندان پیامبر رفته، بیتفاوت بوده است. او با این تعابیر، نشان میدهد که در کنار ستایش عظمت روحی شهدای کربلا، از جنایتکاران این واقعه نیز بیزار است.
انعکاس روایت قرآنی شهادت در کلام مولوی
نگرش عرفانی جلالالدین محمد بلخی به مقوله شهادت و زنده بودن شهیدان، انطباق شگفتانگیزی با آیات نورانی قرآن کریم دارد. قرآن مجید در سوره مبارکه آلعمران، در آیات 169 تا 171، سیمای حقیقی شهیدان راه خدا را اینگونه به تصویر میکشد:
«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ. فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ. یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ»
این آیات به وضوح اعلام میدارند که کشتهشدگان راه خدا مرده نیستند، بلکه زندهاند و در نزد پروردگارشان روزی میخورند. ویژگی بارز آنان در این آیات، «شادمانی» (فرحین) و «بشارتدهندگی» (یستبشرون) است. آنان برای کسانی که هنوز به آنها نپیوستهاند، آرزوی شادمانی میکنند و ترسی از آینده و اندوهی از گذشته ندارند.
منطق مولانا در مثنوی معنوی و دیوان شمس، برگردان هنری و عرفانی همین آیات شریفه است. وقتی او میگوید «وقت شادی شد چو بشکستند بند»، در حقیقت دارد به همان مقام «فرحین» اشاره میکند. از نظر او، شهادتِ سیدالشهدا(ع) شکستن قفس مادی و ورود به ضیافت الهی است. بنابراین، اگر گریهای هم هست، باید بر حال خودمان باشد که هنوز در بند دنیا و حجابهای نفسانی گرفتاریم. او به ما یادآوری میکند که حسین(ع) با گذشتن از جان خویش، راه رهایی را به بشریت آموخت و زنده حقیقی اوست.
انتهای پیام