به گزارش ایکنا، به مناسبت تشییع و وداع باشکوه با قائد امت منتخبی از شعرهای خوانده شده در شب شعر «آخرین دیدار» بازنشر میشود.
داغت برای شانه دنیا گران نبود
لبخند تو همیشه اگر مهربان نبود
بعد از نماز صبح خبر ناگهان رسید
اما خبر برای خودت ناگهان نبود
بعد از نماز صبح به خود گفتم ای دریغ
دیدی چرا طراوت وقت اذان نبود
داغت سزای قدر ندانستن من است
داغ تو هرچه بود ولی امتحان نبود
عمری قرار بود فدایت شویم ما
حرف از غم نبودن تو بینمان نبود
من می بریدم از خودم از زندگی اگر
جان تو پیشکش به امام زمان نبود
هرچند نیمه جان شده ام بی تو_ باز هم
مارا به سخت جانی خود این گمان نبود
ای تکیه گاه محکم من،شانه ات با ماست
لحن صدایت، هیبت مردانه ات با ماست
سهم کسی در حفظ میهن کم نخواهد شد
معیار ایران دوستی! پیمانه ات با ماست
انَّ معیَ ربّیِ انگشترت باقی است
روحِ توکل، سبحه صد دانهات با ماست
تسلیم دنیای زر و زیور نخواهم شد
زهدِ نشسته روی فرش خانه ات با ماست
ای داستان عمرِ تو منظومه ی عزت
اسطوره ی آزادگی افسانه ات با ماست
من شب به شب،میدان به میدان پاس خواهم داد
این روزها امنیت کاشانه ات با ماست
گفتی برای صلح باید تیغ برداریم
اجرای دستورخردمندانه ات با ماست
شاعر: سیدابوالفضل مبارز
اذان صبح آغاز شب دلتنگی ما بود
اذان صبح بغضی در گلوی خشک فردا بود
اذان صبح، زنگ گوشیام با گریه میلرزید
الو..._لحن صدایی مضطرب در گوش دنیا بود
صدای مادرم از پشت خطّ بی پناهی ها...
صدای مادرم دنبال تکذیب خبرها بود
همان ساعت صدا، سیمای مردی را نشان می داد
که بغض رسمی اش می گفت غمگین نیست؛ اما بود
کسی انا الیه راجعون میخواند با سختی
خبر در لحنِ راوی بیشتر از متن پیدا بود
زدم از خانه بیرون تا کمی تنها شوم اما
خیابان خلوتِ صدها پریشان حالِ تنها بود
به دستِ خشم مردم،موج پرچمهای بیداری
خیابان شاهد رزمایش گردان زهرا بود
مکرر موج پشت موج، مردم بود و موشک بود
چنان مواج میشد آسمان انگار دریا بود
خیابان در خیابان، شهر میدان را تصرف کرد
برای مردم غمگین همین میدان تسلی بود
زمان بعثت ما بود، با محکمترین آیات
و قرآنی که سرتاسر فقط انا فتحنا بود
گذشتم شب به شب از خانه، از خود، از غزلهایم
نباید شهر خلوت میشد و این کار با ما بود
نمیدانم قرار چندم ما بود در میدان
فقط میدانم این را پرچم ایثار بالا بود
دمی الله اکبر از لب مردم نمیافتاد
که هر الله اکبر دشنه بر قلب یهودا بود
اذان صبح را گفتند سمت خانه برگشتم
درون خانه با شلیک هر فتاح غوغا بود
صدا سیمای مردی را نشان می داد در حالی
که روی صحبتش با ساکنان شهر حیفا بود
و ماالنصر... این صدای غیرت ایران و ایرانی است
و ماالنصر... این نخستین ضرب شمشیر تبری بود
و ما النصر... از علی ابن ابیطالب به هرکس که
دلش در قلعهی خیبر میان جمع اعدا بود
و ماالنصر... این خروش موشکی که در تلاویو است
فقط یک دست گرمی بود،من باب تماشا بود
و ماالنصر... این برای انتقامِ ترسِ طفلی بود
اگر که ناگهان آمد اگر که بی مهابا بود
و ماالنصر... این برای مجتبای شیرخوار ما
و ماالنصر... این برای دختر میناب،لیلا بود
دوباره شب شد و کمکم به میدان باز میگردم
نباید شهر خلوت میشد و این کار با ما بود
مهیا میشوم با غیرت مشتی گره کرده
همان مشتی که در آن عزت و ایمان و تقوا بود
شاعر: عاطفه سادات موسوی
به رغم هرچه سختی دادهاند این را نشان مردم
که پای کار میآیند، وقتِ امتحان مردم
اگرچه نانشان را فتنه و تحریم آجر کرد
ولی هرگز نیالودند ایمان را به نان مردم
به استقلال و آزادی، به جمهوریِ اسلامی
به عهد خود وفادارند آری همچنان مردم
اگرچه عدهای هم مدعی بودند در این بین
همانهایی که میخواندند خود را با زبان، مردم
نمیخواهند از دشمن که میهن را برآشوبد
نمیسازند از خون جوانان نردبان مردم
که با نیرنگ، هرگز عهد همراهی نمیبندند
که با دشمن نمینوشند از یک استکان مردم
گمان کردند با نیرنگِ دشمن رنگ میبازیم
طمع کردند در این خاک، اما ناگهان مردم_
خروشیدند چون سیلی، خروشیدند چون دریا
خروشیدند چون الله اکبر در اذان مردم
خلاصه همچنان من بودم و میدانِ آزادی
در آن ساعت که میدادند پرچم را تکان مردم
میان دفتر تاریخ راز استقامت را
به خط روشنی بنویس ایران و بخوان مردم
شاعر: عاطفه سادات موسوی
گم کردهام آرامش این روزهایم ر
گم کردهام، دستم، دلم، بغضم، صدایم را
گشتم تمام خانه را از صبح تا حالا
پیدا نکردم آخرش شال عزایم را
شاید تو میخواهی بجایش شعر بنویسم
شاید تو میخواهی همان لحن رسایم را
پس باید از جای خودم برخیزم و کم کم
پیدا کنم در تو شروع ماجرایم را
پیدا کنم سجادهی شبهای شعرت را
پیدا کنم انگشتر وقف دعایم را
پیدا کنم انَّ معی ربیِ خود را
باور کنم،باور کنم، باور خدایم را
من مطمئن هستم دعای خیر تو با ماست
من مطمئن هستم خدا دارد هوایم را
شاعر: عاطفه سادات موسوی
بسم الله
دم سحر خبر آمد... سحر، یتیم شدیم
خبر رسید و امان از خبر... یتیم شدیم
اذان صبح پدر ناگهان ز جا برخاست
به گریه گفت که «پاشو پسر!» یتیم شدیم
تو از هر آنچه پدر، بیشتر پدر بودی
که از یتیم شدن بیشتر یتیم شدیم!
آهای کوه دماوند جای برف امسال
بریز خاک یتیمی به سر! یتیم شدیم
مگو مذاکره هرگز ثمر نداشته است
بیا برادرم این هم ثمر! یتیم شدیم!
به تیر طایفه ای بی شرف شهید شدی
به دست طایفه ای بی پدر یتیم شدیم!
اگرچه رفته، هنوز از همیشه زنده تر است
عزا برای چه مردم؟! مگر یتیم شدیم؟
شاعر: حسین زحمتکش
خامنه ای تویی؟ بله خامنه ای منم
زاده حیدرم من و پور تهمتنم
خامنهای منم که بر تلّ ِ حسینیه
شاهد فتح ِ آخرین قلعهٔ دشمنم
خامنه ای منم که از خانه و خانمان
می گذرم به خاطر ملّت و میهنم
خامنه ای منم که با لشکریانِ غم
فاتح قلب مردم کوچه و برزنم
خامنه ای منم که در ارگ ولایتم
سکّه به نام مادرم فاطمه می زنم
خامنه ای منم که تا خطبهٔ واپسین
مستند و مُوجّه و محکم و مُتقنم
خامنه ای منم که با یک دم ِ یا علی
در پی کاخِ شامیان لرزه می افکنم
خامنه ای منم که با پرچم یا حسین
راهیِ قدس و کعبه از راه مُعیَّنم
خامنه ای منم که هم یک تنه از سرم ـ
می گذرم به شوق و هم یکسره از تنم
خامنه ای منم که بر برج حرامیان
کنگره ها شکسته با سنگ ِ فلاخنم
خامنه ای منم که در معرکه ی جهاد
خنجرِ خون نهاده ام بر رگ دشمنم
خامنه ای منم که از پا ننشسته ام
تا سحر ای معاشران! شمعم و روشنم
دشمن من مگر چنین چون و چرا کند
خامنهای تویی؟ بله خامنهای منم
شاعر: امیرحسین هدایتی
انتهای پیام