گرامیداشت هفته دفاع مقدس؛
گروه چندرسانهای ــ فرازی از وصیتنامه شهید محمد جهان آرا: «من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه کاغذ میخواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی میکشانند، فرو آورم.. ای امام! من به عنوان کسی که شاید کربلای حسینی را در کربلای خرمشهر دیدهام سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهری برمیخیزد و آن، این است؛ ای امام! از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظهای که خرمشهر سقوط کرد من یک ماه بطور مداوم کربلا را میدیدم هر روز که حمله دشمن بر برادران سخت میشد و فریاد آنها بیسیم را از کار میانداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق میرفتم، گریه را آغاز میکردم و فریاد میزدم ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را.»
کد خبر: ۳۷۵۱۲۴۹ تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۷/۰۷
گرامیداشت هفته دفاع مقدس؛
گروه چندرسانهای ــ برگی از خاطرات شهیدسرلشکر ولیالله فلاحی: «سرلشکر سلیمی میگفتند: همیشه در میدان جنگ بودند. در جبهه که بودیم ما سرهنگ بودیم و آن زمان جنگ شلوغ شد و ترکش از این طرف و آن طرف میآمد. تیمسار فلاحی سرپا ایستاده بودند، گفتیم تیمسار سرتان را پایین بیاورید اما ایشان همانطور ایستاده بودند و از جایشان تکان نمیخوردند، آنجا بود که یکبار دیگر به خود اجازه دادیم تا صدایمان را بالاتر ببریم و دوباره تذکر بدهیم که کمی سرخود را خم کند که بعد از این تذکر تیمسار گفتند: آقای سلیمی چقدر سخت است که انسان در مملکت خودش نتواند سرش را بالا نگه دارد؛ این جمله قشنگی بود که در آن زمان گفتند.»
کد خبر: ۳۷۵۱۲۳۸ تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۷/۰۷
گرامیداشت هفته دفاع مقدس؛
گروه چندرسانهای ــ برگی از خاطرات شهيد يوسف كلاهدوز: بمب كه منفجر شد، مردم از كوچههای اطراف خيابان پاستور دويدند به طرف محل حادثه. با فرياد الله اكبر دنبال راهی بودند كه بروند داخل ساختمان و آتش را خاموش كنند .. ريش يوسف سوخته بود. همين طور مژه ها و كمي از ابروهايش. سرش درد می كرد. به متكاهای توی پذيرايی تكيه داده بود و حسابی دمغ بود. در آخرين لحظه با رجايی رو در رو بود و حالا انگار جا مانده بود. بمب كه منفجر شده بود، يوسف از روی صندلی به طرف در اتاق جلسه پرتاب شده بود و بيرون افتاده بود.
کد خبر: ۳۷۵۱۲۰۰ تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۷/۰۷
گرامیداشت هفته دفاع مقدس؛
گروه چندرسانهای ــ برگی از خاطرات شهید سیدموسی نامجوی: یک روز خدمت نامجوی رسیدم و جمله ای را که با خطی زیبا روی برگه ای نوشته بودم، به ایشان دادم. آن جمله این بود:«این میز باقی نمی ماند. اگر باقی می ماند، هرگز به دست من و شما نمی رسید.» با دیدن این جمله، لحظه ای به فکر رفت و بعد از لحظاتی گفت: «به خدا به این جمله اعتقاد دارم و همین طور است.» برگه را زیرشیشه میز کارش کرد و ادامه داد: «این جمله باید همیشه جلوی چشمم باشد.» بعد خطاب به من گفت: «این یکی از هدیه های ارزشمندی است که از یک دوست گرفتم و بسیار از شما متشکرم.»
کد خبر: ۳۷۵۱۱۴۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۷/۰۷