پیرمرد بعد از چند ساعت چرت زدن در ماشین، بیدار شد و برای اولین بار نگاهش به بینالحرمین افتاد، اشکی در چشمانش حلقه زده بود که نمیگذاشت حرم را تماشا کند؛ اشکش را با دستانش پاک کرد و گفت: خدایا من را به آرزویم رساندی. من آمدم تا همینجا سرم را زمین بگذارم. در حیاط حرم به زیارت نشست و غرق نماز خواندن بود که دیگر سر از سجده برنداشت و به آرزوی قلبی خود رسید.
کد خبر: ۴۰۷۹۴۷۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۵/۲۹