کد خبر: 1239298
تاریخ انتشار : ۱۹ خرداد ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۰

يادی از اميرحسين فردی در دهمين شماره «يكی بود، يكی نبود»

دهمين شماره ماهنامه داستانی «يكی بود، يكی نبود» با صفحاتی ويژه زنده‌ياد اميرحسين فردی، داستان‌نويس پيشكسوت انقلاب منتشر شد.


گروه ادب: دهمين شماره ماهنامه داستانی «يكی بود، يكی نبود» با صفحاتی ويژه زنده‌ياد اميرحسين فردی، داستان‌نويس پيشكسوت انقلاب منتشر شد.








به گزارش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا)، دهمين شماره ماهنامه داستانی «يكی بود، يكی نبود» با صفحاتی ويژه زنده‌ياد اميرحسين فردی، داستان‌نويس پيشكسوت انقلاب منتشر شد. در شماره جديد اين ماهنامه، داستان‌هايی از محمدرضا شمس، فاطمه قنبريان، صبا سينايی، محمدرضا عارفی، جميله فراهانی، عزت‌اله الوندی و فاطيما احمدی برای كودكان به چاپ رسيده است.


نوجوانان نيز در شماره دهم اين نشريه، آثاری از مهدی كاموس، محمدرضا يوسفی، نادر فاضلی، كتايون كيايی، محمد ناصری، مهناز ميرشكار و حميرا عمرانی را می‌خوانند. دهمين شماره «يكی بود، يكی نبود» ويژه ارديبهشت و خرداد 92 در 72 صفحه و به قيمت دو هزار و پانصد تومان منتشر شده است.


در صفحه اول اين ماهنامه در مطلبی با عنوان «ياد ايامی» به قلم محمد ناصری كه يكی از نزديك‌ترين همراهان و شاگردان اميرحسين فردی است، خاطراتی كوتاه و خواندنی به رشته تحرير درآمده كه در بخشی از آن می‌خوانيم: «گاهی اوقات من از اين بابت ناراحت می‌شدم كه وقت آقای فردی دارد تلف می‌شود. گاهی اوقات كسی دو ساعت وقت او را می‌گرفت و آقای فردی فقط می‌شنيد و می‌شنيد و بعد هم ده، بيست دقيقه برايش حرف می‌زد. او آدم‌ها را به همين شيوه می‌ساخت...


در حوزه هنری نشسته بوديم و آقای فردی خيلی نگران مادرش بود كه آن روز‌ها خيلی مريض‌احوال بود. علاقه آقای فردی به مادرش در ميان آشنايان ايشان شهره و زبانزد بود. شايد نظير چنين علاقه‌ای را كمتر بتوان پيدا كرد.


از خانه تماس گرفتند و گفتند كه حال مادر خيلی بد است. بلند شد و رنگش پريده بود. گفتم: «آقای فردی برويم؟» گفت: «نه! نه! شما باشيد من خودم می‌روم.» من دوباره گفتم: «برويم!» سريع سوار ماشين شديم و راه افتاديم.


آقای فردی رفت خانه و بعد آمد و فقط رد چند قطره اشك روی صورتش بود. گفت: «تمام شد.» ... چهار يا پنج ماه گذشت و يك بار كه آقای فردی تنها بود، رفتم به اتاق‌شان. به تقويمی كه روی ميزشان بود، اشاره كرد و گفت: «محمد! اصلاً نمی‌توانم اين صفحه را عوض كنم. زمان در اينجا تمام شده.» تقويم را از روز تلخ درگذشت مادرش اصلاً ورق نزده بود.

captcha