کد خبر: 1268842
تاریخ انتشار : ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ - ۰۹:۳۲
سروهای استوار/

خواستم ببينم سربازان در سرما چه می‌كشند

ساعت 5 بود كه رفتم دنبال بابايی، صورتش سرخ بود و دستانش يخ زده، پرسيدم كجا بوديد؟ گفت چندبار به من گزارش دادند كه سربازان در پست نگهبانی از شدت سرما می‌لرزند، گفتم يك شب بروم ببينم آنها چه می‌كشند. اين جملات خاطره‌ای است كه يكی از همرزمان شهيد عباس بابايی بيان كرد.


گروه جهاد و حماسه: ساعت 5 بود كه رفتم دنبال بابايی، صورتش سرخ بود و دستانش يخ زده، پرسيدم كجا بوديد؟ گفت: چندبار به من گزارش دادند كه سربازان در پست نگهبانی از شدت سرما می‌لرزند، گفتم يك شب بروم ببينم آنها چه می‌كشند. اين جملات خاطره‌ای است كه يكی از همرزمان شهيد عباس بابايی بيان كرد.








صداش كردم، عباس، عباس؛ ديدم آرام برگشت و مرا با بهت نگاه كرد، بيشتر از من، او خجالت كشيد و گفت: «اين پيرمرد كيه؟ كجا می‌بريش؟» بعد از اينكه مرا قسم داد تا موقع حياتش اين موضوع به كسی گفته نشود گفت: هر از گاهی می‌روم به خانواده‌های مستمندان سركشی می‌كنم؛ الان هم دارم از حموم بر می‌گردم.»


اگر اراده می‌كرد خيلی از چيز‌ها زير پايش بود، ولی می‌رفت پيرمرد گمنامی كه حتی نمی‌دانست نامش چيست را استحمام می‌كرد و به كارهايش می‌رسيد. شهيد عباس بابايی هميشه خدا را می‌ديد، هميشه موی سرش را با نمره 4 می‌زد تا با سربازان تفاوت نداشته باشد.


راننده‌اش می‌گفت: «آخر شب بود، ساعت 12؛ شيشه‌های بخار كرده ماشين حكايت از سرمای شديد هوا داشت. دم نگهبانی نگه داشت و از من خواست تا دم صبح به دنبالش بروم، فكر كردم مأموريت خاصی است. ساعت 5 بود كه رفتم دنبال بابايی. صورتش سرخ بود و دستانش يخ زده، پرسيدم كجا بوديد؟ گفت: چندبار به من گزارش دادند كه سربازان در پست نگهبانی از شدت سرما می‌لرزند. گفتم يك شب بروم ببينم آنها چه می‌كشند.»


روايت‌گری از سيدمحمود خيرالامور، نويسنده و پژوهشگر دفاع مقدس

captcha