«باز باران با ترانه، میزند بر بام خانه»... ولی اينبار نه خانهای در روستاهای شمالی كشور، بلكه در تهران. نمیدانم ما میخواهيم ميزبان آنها باشيم، يا آنان هم اكنون ميزبان ما هستند.
قدم به معراج شهدا كه میگذارم، چشمانم ناخودآگاه هر گوشه را میكاود تا جسم پاك شهدای تازه تفحص شده را بيابم. دستانم قدرت گرفتن قلم را ندارند، دست و دلم میلرزد، ... اشك بر گونهام میغلتد و امانم نمیدهد. با سلام و صلوات پا به داخل سالن نگهداری شهدای گمنام و بانامی میگذارم كه تازه تفحص شدهاند و جز يا حسين(ع)، يا حسين(ع)، كلمهای بر زبانم جاری نمیشود، انگار زبانم قفل شده است. سالن بوی عطر گلاب میدهد، گويی صادق آهنگران است كه نوايش در گوشم میپيچد كه «ای از سفر برگشتگان، كو شهيدان ما».
|
| معراج شهدا، پيكر 92 شهيد گمنام و بانام |
برادرانی كه امروز دور هم جمع شدهاند تا بار ديگر مهمان كنند ما را كه به مهمانی لالهها آمدهايم. 30 ستون و هر ستون كه از سه شهيد تشكيل شده، دور تا دور سالن چيده شدهاند، اين ما نيستم كه آنها را در بر میگيريم، آنها هستند كه ما را دوره كردهاند؛ گويی اكنون وقت آمدنشان است تا دستی از ما بگيرند، اين ياران گمنام امام زمان(عج).
دست برادران معراجی(معراج شهدا) در دور محوطه سالن طوافشان میدهد، گويی پيكر مطهر برادرانمان كه هم اكنون آسمانی شدهاند، بر دوششان چنان سبك است كه بر ابرها سير میكنند و اين تنها بازماندههای جسم خاكیشان، در پی رسالتی ديگر به دست برادران و خواهران امروز رسيده است و چنان با پرچم و كيسه نايلون بر دور تا دورشان پيچيدهاند، كه مبادا استخوانهايی كه به تازگی از خاك بيرون كشيده شده، لطمهای ببيند. مبادا جسم پاره پاره فرزندان غيور اين سرزمين پراكندهتر شود.
|
والفجر 8، بدر، خيبر، تك دشمن و كربلای 5، عملياتهای كه نامشان بر تابوت مطهر برادران شهيدمان نقش بسته، 92 شهيد كه همگی گمنام باقی ماندند. نمیدانم شايد پارههای تن خيلی از مادران در اينجا آرميده باشند، شايد پيكر شهيد بهروز صبوری هم در ميان اينها باشد و شايد پيكير مهدی باكری و بسياری از شهدای ديگر...
چشمم به سن و سالشان كه میخورد، آه از نهادم برمیآيد؛ 16، 18، 19، 22، 23، 28، سنينی كه من و شايد بسياری امثال من، روزگارمان را در آن سن و سال به بيهودگی گذراندهايم و حالا با ديدن پيكر آسمانی اين دلاورمردان جوان و نوجوان اين سرزمين كه برای دستگيری آمدهاند، تنها واژهای كه بر روان و زبان جسم خاكیام روان میشود، شرمندگی است؛ شرمنده آنان كه دوران جوانیشان را برای امروز همچون منی ايثار كردند كه نه فقط از آخرت، بلكه از ارزش وجودی خود نيز غافلم و دردناكتر اينكه برادران شهيدم ... «يادم تو را فراموش».
|
آنان كه در غربت فاو، شلمچه و مجنون، جوانمردانه جنگيدند و غريبانه و به دور از اصل و نسل خود، در غربت بيابان به وصال الهی پيوستند و آسمانی شدند، از ما چه خواستند و ما چطور ناجوانمردانه خواسته آنان را كه گرانبهاترين گوهر وجودشان را ارزانی ما كردند، زمين گذاشتيم.
يادمان رفت كه «شهيد عزادار نمیخواهد، رهرو میخواهد»؛ يادمان رفته كه سالهای عزت امروز، حاصل وفاداری و فداكاری چه جوهردارانی است؛ از ياد برديم، رنگ و لعاب آسمانی شهدای گلگون كفن را؛ و پا گذاشتيم بر خون پاك آنان كه به ظاهر رفتهاند، ولی هستند و نظارهگر بدعهدی ما.
و مهمتر از همه اينكه يادمان رفت كه يك روز در پيشگاه الهی، خواسته يا ناخواسته بايد حاضر شويم و جوابگوی خونی كه به پای اين سرزمين و برای آزادگی و سربلندی ما بر زمين ريخته شده است كه «انا لله و انا اليه راجعون».