«اسلاميسم» در لغتنامههای انگليسی و فرانسه مفهومی جز دين اسلام ندارد، ولی بهتازگی گروههای اسلامستيز مفهوم اين كلمه را تغيير دادهاند و زمانی كه برای ستيز با اسلام به دنبال بهانه هستند، ادعا میكنند كه آنان نه مخالف اسلام بلكه مخالف اسلاميسم هستند.
به گزارش خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، «يحيی بونو»، انديشمند، نويسنده و اسلامشناس فرانسوی، طی سخنانی در نشست «بررسی مطالعات اسلامشناسی معاصر در محافل آكادميك فرانسه» كه امروز، 23 شهريورماه، در مركز مطالعات تطبيقی اسلام معاصر برگزار شد، عنوان كرد: در فرهنگهای لغت فرانسوی، واژه اسلامی به دو شكل نوشته میشود؛ با حرف كوچك و حرف بزرگ. وقتی اسلام با حرف بزرگ نوشته شود يعنی تمدن اسلامی و با حرف كوچك يعنی دين اسلام. ولی كلمه ديگری نيز در فرهنگ لغت وجود دارد كه اسلام را با «اسلاميسم» معرفی میكند. اين كلمه در لغتنامههای انگليسی و فرانسه مفهومی جز دين اسلام ندارد ولی بهتازگی گروههای اسلامستيز مفهوم اين كلمه را تغيير دادهاند و زمانی كه برای ستيز با اسلام به دنبال بهانه هستند، ادعا میكنند كه آنان نه مخالف اسلام بلكه مخالف اسلاميسم هستند و جالب اينجاست كه هيچگاه تعريف درستی از اين واژه ارائه نمیكنند.
وی افزود: البته ريشه استفاده از اين كلمه و جدا شدن آن از واژه اصلی اسلام منوط به خود اعراب مسلمان است؛ پس از اينكه برخی از غربیها تحقيقات اسلامی را شروع كردند، اعراب مسلمان نيز به فكر اين كار افتادند و برای مشخص كردن تحقيقات خود سعی كردند كه واژه «اسلام» را در همهجا بهكار بگيرند و از همينجا بود كه برخی غربیها مجال يافتند كه اسلاميسم را جدای از اسلام اصيل بدانند. در حالیكه اين كلمه هچ معنی ديگری غير از دين اسلام ندارد و تاكنون تعريف جديدی نيز در واژهنامهها برای آن يافت نشده است.
بونو در ادامه سخنانش با تاكيد بر اينكه برای بررسی ديدگاههای مربوط به اسلام در غرب بايد چهار دوره تاريخی را مدنظر قرار داد، تصريح كرد: كلمه «اسلامشناسی» نيز واژه جالبی است. زمانی كه از اين كلمه استفاده میكنيم با سلسلهای از تحقيقات وسيع شامل تاريخ، فرهنگ، تمدن و تعاليم اسلامی روبرو هستيم. بنابراين هيچكس نمیتواند ادعا كند كه اسلامشناس است؛ چراكه تسلط بر همه اين موارد غيرممكن است. پس میتوان مطالعات اسلامی داشت ولی نمیتوان اسلامشناس بود. حال برای بررسی ديدگاههای مربوط به اسلام و روند تغيير اين رويكردها بايد به تاريخ بازگرديم و ببينيم كه اسلامشناسی و سپس اسلامهراسی و اسلامستيزی چگونه و چرا در غرب پديدار شد.
وی افزود: قرون وسطی، رنسانس، عصر استعمار و دوره پس از استعمار چهار دورهای هستند كه بايد باتوجه به رويكردهای موجود در آنها به بررسی تاريخ امروز پرداخت. قرون وسطی از ديدگاه مورخان به زمانی اطلاق میشود كه مابين عصر باستان يعنی يونان و روم قديم و رنسانس قرار دارد. مورخان بر اين باورند كه در قرون وسطی، عقلگرايی وجود نداشت و در دوره رنسانس اين تفكر وارد جامعه شد كه نتيجه آن، مبارزه با روح سامی يعنی شرق و مسيحيت ارتدوكس و در برخی موارد كل مسيحيت بود. بنابراين تفاوت بين قرون وسطی و رنسانس يك ديدگاه كاملا ايدئولوژيك است وگرنه خود كسانی هم كه ادعا میكنند مردم قرون وسطی وحشی بودند و از تفكر به دور، از توضيح اينكه چگونه مهمترين و زيباترين آثار موجود در اروپا مربوط به قرون وسطی است، طفره میروند.
| يحيی بونو: |
| نخستين ترجمه قرآن در قرون وسطی اتفاق افتاد. در اين دوره هدف به هيچوجه شناخت اسلام و مسلمانان نبود، بلكه مبلغان مسيحی قصد داشتند تا با شناخت اسلام به مبارزه با آن بپردازند |
اين تازهمسلمان فرانسوی در ادامه به ديدگاهها درباره جهان در قرون وسطی پرداخت و عنوان كرد: در اين دوره جهان را به سه بخش تقسيم كرده بودند؛ لاتينها، يونانیها و اعراب. اين سه بخش نه سه قوم بلكه افرادی بودند كه به اين سه زبان نگارش میكردند. برای همين است كه برخی مورخان به اشتباه مثلا ابنسينا را به خاطر اينكه عربی مینوشت، عرب پنداشتهاند و به اين توجه نكردهاند كه منظور، زبان نوشتاری يك جامعه بوده و نه نژاد و مليت آنها.
وی اضافه كرد: نخستين ترجمه قرآن در قرون وسطی اتفاق افتاد. در اين دوره هدف به هيچوجه شناخت اسلام و مسلمانان نبود، بلكه مبلغان مسيحی قصد داشتند تا با شناخت اسلام به مبارزه با آن بپردازند و برای همين بود كه اولين ترجمه كلام الهی با اشتباهات فراوان و بهصورت خلاصهای از سورهها به زبان لاتين ارائه شد و پانصد سال به عنوان منبع مستشرقان مورد استفاده قرار گرفت.
يحيی بونو به تغيير روند اسلامشناسی در دوره رنسانس اشاره و بيان كرد: در دوره رنسانس كه دوره مبارزه با خرافهگرايی و دوره تمسك به عقلگرايی است، وضعيت مطالعات اسلامی نيز تغيير يافت. در اين دوره به معنی واقعی كلمه شرقشناسی بهوجود آمد. ولی سوال اينجاست كه شرقشناسی چيست و چه كسانی را مورد مطالعه قرار میدهد. بايد گفت كه شرقشناسی نه يك عبارت مربوط به جغرافيا بلكه عبارتی در زمينه ايدئولوژی است. يعنی اينكه غرب دوره رنسانس هر كشور يا گروهی را كه فاقد عقلگرايی موجود در اروپا میديد، شرق میخواند. يعنی شرقشناسی تقابل بين غرب منور به عقلگرايی و شرق غرقشده در خرافه و ظلمات بود.
وی اضافه كرد: حتی برخی از مخالفان مطالعه بر روی جوامعی كه رنسانس در آنها روی نداده بود، بيهوده میدانستند و شرقشناسان را «شرقزده» میخواندند. البته در اين دوره كسانی هم بودند كه به دليل مخالفت با كليسا، برخی از تعاليم اسلامی را كه موافق با خواستههای خود میديدند، به ستايش اين دين میپرداختند.
يحيی بونو در ادامه اين نشست به دوره سوم يعنی عصر استعمار اشاره كرد و گفت: اين دوره بسيار مهم از سال 1830 يعنی اشغال الجزاير توسط فرانسه آغاز شد. شرقشناسی در اين دوره مفهومی كاملا ايدئولوژيك يافت. يعنی اينكه تقابل بين عقلگرايی غربی و تفكرات دينی موجود در ديگر نقاط جهان بيش از پيش نمايان شد. برای تبيين اين مفهوم بايد به تشريح «الهيات نجات» پرداخت. اين عبارت برگرفته از يهوديت است كه در مسيحيت مفهومی وسيعتر يافته و سپس در لائيسيته معنی متفاوتتری میگيرد ولی در كل محوريت يكی است؛ «چه كسی نجات میيابد؟!».
| نويسنده و اسلامشناس فرانسوی: |
| در قرن استعمار، شرقشناسان ابتدا با رويكردی استعماری و برای سيطره بر كشورهای ديگر وارد حوزه مطالعه كشورهای مقصد میشوند و درست بر همين مبناست كه در كتابهای اين دوره چيزی درباره تشيع نمیبينيم چراكه مناطق شيعهنشين تحت سيطره و اشغال استعمارگران نبودند |
وی ادامه داد: برای يهوديان كه خود را قوم برتر میدانند، الهيات نجات، مفهوم و اطلاقی جز خودشان ندارد ولی بعدها مسيحيت عنوان میكند كه عهد عتيق را مقدس میشمارد ولی قوم برتر از نظر نژادی را قبول ندارد و قوم دينی يعنی ايمانآورندگان به مسيحيت را جايگزين میكند. پس از اين است كه مسئله «تبشير» نمايان میشود، يعنی اينكه گروههای مسيحی و حتی حاميان لائيسيته كه معتقدند بايد عقلگرايی را تبليغ كنند، عنوان میكنند كه شرق، غرق در خرافه است و بايد با هدايت آنان، تعداد نجاتيافتگان را افزايش دهند. به همين دليل در قرن استعمار، شرقشناسان ابتدا با رويكردی استعماری و برای سيطره بر كشورهای ديگر وارد حوزه مطالعه كشورهای مقصد میشوند و درست بر همين مبناست كه در كتابهای اين دوره چيزی درباره تشيع نمیبينيم چراكه مناطق شيعهنشين تحت سيطره و اشغال استعمارگران نبودند.
بونو تاكيد كرد: عمده تحقيقات اين دوره شامل كشورهای شمال آفريقا و كشورهای ساحل صحرا بود كه عمدتا باورهای صوفيانه داشتند. غرب به هيچوجه اين تفكرات را قبول نداشت و سعی میكرد كه افكار روشنفكرانه را به اين «شرق» انتقال دهد. در واقع هدف اوليه غربها در حمله به اين كشورها مقابله با دين يا باور نبود بلكه قصد داشتند تا باقت اجتماعی را بههم بريزند و مقدمه سيطره را فراهم كنند ولی بعدا مشاهده كردند كه تفكرات اسلامی كه در بسياری از كشورها بهواسطه باورهای صوفيانه حفظ شده بودند، دليل اصلی پيوند اجتماعی است و برای همين سعی كردند تا اين باورها را سست كنند.
اين تازهمسلمان شيعی افزود: در عصر استعمار غربها اسلام را فاقد معنويت و عقلگرايی معرفی كردند تا بتوانند فرهنگ خود را در جوامع مورد هدف غالب كنند. البته لوئی ماسينيون اين نظريهها را رد و تاكيد كرد كه قرآن يكی از نمونههای مهم عقلگرايی و معنويت در جهان به شمار میرود. همچنين هانری كوربن نيز اين نظريه را كه تشيع يك جنبش سياسی بوده كه به دنبال سسلسهگرايی است، رد كرد و به بررسی ابعاد معنوی اين مذهب پرداخت.
وی در پايان اين نشست گفت: در حال حاضر يعنی قرن پس از استعمار دو گروه مهم در غرب وجود دارند كه به دنبال مبارزه با اسلام هستند؛ نخست، كاتوليكهای متعصب و دوم، گروههای حامی لائيسيته. اين دو گروه خود را دنبالهرو همان تفكری میدانند كه يك بخش از جهان را شرق میدانست و شرقیها را خرافهپرست میپنداشت. البته در اين دوره كسی دوست ندارد برچسب «اسلامشناس» داشته باشد چراكه هم به وسعت تحقيق در اين حوزه آگاه است و هم اينكه بررسیهای ايدئولوژيك مانع از اطلاق اين نام برای آنان میشود.