|
| ديدار با جانبازان قطع نخاع آسايشگاه ثارالله(ع) |
به گزارش خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، 6 مهرماه جمعی از مسئولان سازمان فعاليتهای قرآنی دانشگاهيان كشور و خبرنگاران خبرگزاری ايكنا به ديدار جانبازان آسايشگاه ثارالله(ع) رفتند.
از خيابان سراشيب ثارالله بالا رفتيم تا به در ورودی مركز توانبخشی جانبازان ثارالله(ع) رسيديم. دری كه در بالای آن با ورقههای آهنين و ظريف طلايی در قاب كاشیكاری شده سنتی نوشته بود «يدالله فوق ايديهم».
گزارش تصويری را اينجا ببينيد!
وارد شدم. فضا آنقدر زيبا بود كه وصفش قلمی توانا میطلبيد. در حاشيه سمت چپ درب ورودی، باغچهای از گلها و گياهان كدو بود كه كدوهايی به قواره يك هنداونه را در خود جای داده بود و يك مرغ و خروس زيبای چينی در آن، جا خوش كرده بودند. در وسط محوطه و پيشاپيش ساختمان اصلی اين مركز، استخری از آب زلال آبیرنگ قرار داشت كه انسان را برای گذراندن اندكی از وقتش در كنار آن وسوسه میكرد. در حاشيه شمالی استخر و در زير بخش ابتدايی ساختمان كه عمق كمتری داشت، تلألو آب بر سقف ساختمان افتاده بود و به صورت مداوم جلوهنمايی و حركت میكرد. زلالی وصفناپذيری كه در برابر روح زلال ساكنان اين مركز زيبا، جلوه خود را از دست میداد.
با جمعی از همكاران وارد ساختمان شديم و از پلههای ميانی انتهای سالن ورودی ساختمان بالا رفتيم. نخستين اتاق، اتاق شماره يك بود كه هفت تخت در آن جای داشت و شايد بزرگترين اتاق مركز به شمار میرفت، با سقفی بلند و حدود هشت پنجره كه به فضای زيبای بيرون باز میشد، ولی نمیدانم ساكنان اين ساختمان هم از ديدن منظره زيبای محوطه بيرونی به اندازه ما لذت میبردند يا خير؟
عشق به خمينی، عشق به همه خوبیهاست
«عشق به خمينی، عشق به همه خوبیهاست»، اين جملهای بود كه بر روی يكی از تابلوهای آويخته شده بر ديوار اين اتاق به چشم میخورد. در تابلوی ديگری با خط درشت يك «يا حسين(ع)» نوشته شده بود و در زير آن، دو بيت شعر به چشم میخورد؛ «اگر طبيبانه بيايی سر بالينم/ به دو عالم ندهم لذت بيماری را»
حسين آقايی، جانباز قطع نخاعی كه از كمر قادر به حركت نبود، بر اولين تخت كنار در ورودی جای گرفته و به دليل زخم بستر، به رو خوابيده بود. آقايی در عمليات والفجر 8 از ناحيه كمر جانباز شده بود و حدود 28 سال بود كه در اين حالت به سر میبرد. خودش میگفت: «سال 64 جانباز شدم. منزلم در استان البرز است. هميشه اينجا نيستم. میروم و میآيم. مدت زمان اقامتم در اينجا يا خانه، مشخص نيست. از يك هفته تا يك ماه تغيير میكند.»
وقتی از اوضاع خانوادهاش میپرسم، ادامه میدهد: «يك دختر دارم. همسرم هم قبلاً همسر شهيد بوده.» از او میپرسم اگر دوباره جنگ شود، چه كار میكنی؟ خنديد؛ نگاهش كلی حرف در خود داشت. گفت: «دوباره؟! من كه هيچ، همه آنهايی هم كه ضددولت هستند اگر جنگ شود، میروند و میجنگند. در خون مردم ايران ناموسپرستی وجود دارد. به خاطر مملكت هم كه شده میروند و از كشور دفاع میكنند. نمیگذارند خارجیها وارد كشور شوند. اگر مردم ما مثل مردم عراق و پاكستان و ... بودند، آمريكا تا الان صدباره به ايران تجاوز كرده بود.»
از آقايی تشكر میكنم و به سراغ اردشير شيركوه كه روی ويلچيرش در وسط اتاق نشسته و مشغول خواندن روزنامه است میروم. میگويد: «31 تيرماه سال 63 بود كه در شناسايی عمليات آزادسازی مهران توسط نيروهای عراقی مجروح شدم. مدتهاست كه در اين حالت هستم، اما بيشتر از اينكه اينجا بمانم، به خانهام در انديمشك میروم.»
مشکلاتی که جانبازان قطع نخاع با آن دست و پنجه نرم میکنند
او كه از ناحيه كمر قطع نخاع شده است، ادامه میدهد: «10، 15 روز انديمشك هستم، باقی روزها را برای درمان و ديدار با دوستانم به اينجا میآيم. اغلب برای مناسبتهايی مثل هفته دفاع مقدس اينجا هستم.»
از شيركوه درباره مشكلاتش میپرسم، میگويد: «بيشتر مشكلات درمانی دارم. به دليل رفت و آمد هم مشكل دارم. در مضيقه هستم. وسيله رفت و آمدم فقط هواپيماست و كسی نيست كه مرا همراهی كند. مشكل بسياری در طی مسير دارم. حتماً بايد با هواپيما بروم و بيايم و اين سخت است.»
در همين حين، ابوالفضل پناه، جانبازی كه او هم با ويلچير طی مسير میكند، وارد اتاق شماره يك میشود. از دو جانباز قبلی سرحالتر به نظر میرسد، میآيد و روبرويمان قرار میگيرد. تسبيح آبیرنگی در دستش است كه مدام دانههای آن را میشمارد.
جانبازی که هنوز هم دغدغه دارد
وی در عمليات كربلای 5 و در اسفندماه سال 65 در منطقه شلمچه به درجه جانبازی نائل شده است. هشت، نه ماهی را در اين مركز بستری بود، ولی اكنون در مناسبات به اين مركز سر میزند و ديدار با دوستان، بهانهای است كه او را به اينجا میكشاند.
از تكليف میگفت و وظيفهای كه جانبازان در نبود شهدا برعهده دارند. سر حال بود و پرروحيه؛ در اين حال دستهايش میلرزيد. اين لرزش نه از سر ترس و استرس يا ناراحتی بود، بلكه گذشت زمان و وضعيت جسمانیاش او را به اين روز انداخته بود. ظاهری مرتب داشت و تقوای چشمانش شايد از هر چيز ديگری بيشتر توجه را به خود جلب میكرد. مدام صحبت میكرد و اين موضوع از دغدغههايش نشان داشت تا وظيفهای را كه از اول انقلاب بر دوشش نهاده شده است به نحو احسنت به سرانجام برساند. مصداق كامل اين جمله بود كه «تا خون در رگهايمان جاری است، از پا نمینشينيم.»
محمدباقر بابادی، جانباز شوخطبعی كه در اتاق 9 سكنی داشت، ديگر ساكن اين ساختمان بود. اهل مسجد سليمان بود و از ناحيه كمر قطع نخاع شده بود. دستهايش دچار ضعف شده بود و میلرزيد و مدام بر پهلو تاب میخورد. 27 سال بود كه در اين وضعيت به سر میبرد. از پشيمانی پرسيدم، خنديد و گفت: «چرا پشيمان شوم؟ انسان وقتی هدفی را انتخاب میكند، چرا بايد پشيمان شود. به عشق به هدفم پایبندم. مشكل دارم، ولی هدفم والا بود، پس از آن دست نمیكشم.»
محمدحسين توكلی، ساکن اتاق شهید بابایی
اتاق شماره 2، اتاقی كه با نام شهيد بابايی مزين شده بود، محمدحسين توكلی را در خود جای داده. 27 سال میشد كه در عمليات كربلای 5 در شلمچه جانباز شده است.
و اما آخرين اتاق، بزرگمرد ديگری را در خود داشت؛ نريمانی، جانباز قطع نخاع، ولی از ناحيه گردن كه روحيهای مثالزدنی داشت. شايد اگر او را نمیديدم و سخنانش را نمیشنيدم، باورم نمیشد آنچه را كه از ايستادگی اسوههای صبر و استقامت در هشت سال دفاع مقدس شنيده بودم. او مصداق بارز پايداری و شهيد زندهای بود كه صبر و پايداری را با ايستادگی بر سر باورها و پيمانش پيوند زده بود.
مردی از تبار یاوران امام زمان(عج)
32 سال جانبازی، آن هم از ناحيه گردن، امری است كه روحيه را به راحتی از بسياری از بندگان خدا میربايد، حال آنكه ما از سخنان و وجود اين مرد، كه بگويم ابرمرد، روحيه میگرفتيم. سخنانش تلنگری بود برای بيدار شدن ضمائر خفته.
نريمانی میگفت: «بيشتر در خانهام در اصفهان هستم. بيشتر برای چكاپ به اينجا میآيم. با ماشين میآيم و میروم. 4، 5 پرستار دارم كه شيفتی در كنارم هستند. دائم بايد كسی كنارم باشد.
آرام بود و متين؛ با روحيه بود. نگاهش با نگاه ما به دنيا فرق میكرد. فقط گردنش حركت داشت، ولی اعتقاداتش او را از سلسله الراسخون قرار داده بود، آنان كه در دين استوارند. تجلی زنده آيات خداوند. حجت منور الهی؛ آنان كه میتوان آنها را شهدای زنده برشمرد.
حجتهايی برای من و امثال من. برای مايی كه از هر موضوع كوچكی به ستوه میآئيم، میبريم، كم میآوريم و صحنه را رها میكنيم. حجتهای خدا بر روی زمين. همينها كه ديروز را در جبهههای نبرد، از كودكان و زنان سرزمينشان با نثار خالصانه جان دفاع كردند و امروز بايد پاسدار انديشههای من و تو باشند. شرم میكنم از همه آنچه كه تاكنون انجام دادهام. شرم میكنم از اينكه خود را پيرو خط خمينی كبير(ره) بدانم؛ من كجا و اين رهروان راستين رهبر فرزانه انقلاب كجا؟