
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از سمنان، ششم محرم متعلق است به عزیز دیگری از خاندان اهل بیت(ع) و یکی دیگراز فرزندان امام حسن مجتبی(ع) که مانند جوانان دیگر پا در رکاب امام خود گذاشت و جان خود را در دفاع از ولایت و امامت تقدیم کرد.
شب عاشورا، امام حسین(ع) یاران را نزد خود جمع نمود و پس از ستایش خداوند فرمود:«به راستی که من اصحابی از شما باوفاتر و خاندانی از شما فرمانبردار تر نمی شناسم، این لشکر، من را می خواهند و با من سرستیز دارند و کار من با آنان فردا به جنگ و کارزار خواهد کشید، پس بیعت خویش را از شما برمی دارم و به همه ی شما اجازه می دهم که مرا ترک کنید، از تاریکی شب بهره گیرید و بروید...»
پس از سخنان امام حسین(ع)، ابتدا حضرت ابوالفضل العباس(ع)، سپس دیگر بنیهاشم و بعد از آنها، یاران حضرت لب به سخن گشودند و گفتند: «زنده ماندن پس از تو را برای چه می خواهیم ای فرزند رسول خدا؟؛ به راستی که اگر بارها و بارها کشته شویم و زنده گردیم، باز هم دست از یاری تو برنخواهیم داشت.»
امام حسین(ع) که سخنان آنها را شنید، فرمود:« من فردا کشته خواهم شد و شما نیز همه با من کشته خواهید شد.»
امام(ع) پس از آنکه حجت را بر آنان تمام کرد و بیعت مستحکم آنان را آشکار نمود، در حق آنان دعا کرد و سپس فرمود: «سربلند کنید و جایگاه خویش را در روضه رضوان الهی ببینید» و این گونه بود که یکایک یاران با دیده ی بصیرت ،جای و منزل اخروی خویش را مشاهده کردند.
«قاسم بن الحسن» فرزند بزرگ امام حسن مجتبی(ع) که نوجوانی تازه بالغ بود نیز در آن جمع حضور داشت و این صحنههای شور و شیدایی را مشاهده میکرد. قاسم از عمویش پرسید: «آیا من هم به همراه یارانت کشته خواهم شد؟» دل امام حسین(ع) برای یادگار برادر سوخت و پرسید: «ای پسرک من! مرگ نزد تو چگونه است؟» قاسم شجاعانه پاسخ داد:«"احلی من العسل" ای عمو از عسل شیرین تر است.»
امام با رقت و شفقت فرمود: «عمویت فدای تو شود ! آری، تو نیز کشته میشوی پس از آنکه بلایی عظیم بر تو وارد آید.»
اما آن «بلای عظیم » که امام حسین(ع) وعده آن را به قاسم داد چه بود ؟ شاید نحوه شهادت آن حضرت، راز آن بلا را بر ما آشکار سازد...
قاسم پسر امام حسن مجتبی(ع) و خادمی به نام نرگس بوده است. نوجوانی زیبارو که در روز عاشورا، نوجوانی۱۳ یا 16 ساله بود.
قاسم پس از عون بن عبدالله جعفر(پسر حضرت زینب(س)) نزد امام حسین(ع) رفت و از او دستوری خواست. ولی امام به او دستوری نداد. وی پس از اصرار فراوان توانست از امام حسین(ع) اجازه نبرد با یزیدیان را بگیرد؛ در حدیثی از سجاد آمدهاست که وی پس از علی اکبر به میدان رفت.
برخی از نویسندگان روایت کردهاند پس از آنکه علی اکبر(ع) به میدان رفت و به شهادت رسید، قاسم بن الحسن(ع) به قصد جنگ از خیمهگاه بیرون آمد و چون امام حسین(ع) یادگار برادر را دید که برای جنگ بیرون آمده، او را در آغوش گرفت و با یکدیگر گریستند.
اسناد تاریخی از قول یکی از سپاهیان دشمن نقل کردهاند که پسری از خیمه ها به سمت ما بیرون تاخت که رویش چون پاره ای ماه، زیبا بود، قاسم در حالی که اشک بر گونههایش روان بود رجزخوانی میکرد.
پس با وجود کمی سن و کوچکی بدن، جنگی سخت کرد و تعدادی از لشکر یزید را به خاک و خون کشید، «عمر و سعد فَیل ازْذی» سوگند خورد که قاسم را بکشد، سپس به او حمله برد و با تیغ آخته به سرش زد. قاسم از فراز اسب به روی زمین خورد و از امام حسین(ع) کمک خواست، امام به نفیل حمله کرد و دستش را برید. در این شرایط سخت، جنگی بین امام و کوفیان درگرفت در حالی که قاسم بر زمین افتاده بود و سم اسبان استخوانهای او را نرم میکرد....و این همان بلای عظیمی بود که امام حسین(ع) آن را به قاسم وعده داده بود.
آنگاه که غبار میدان فرو نشست، امام(ع) را دیدند که سینه بر سینه قاسم نهاده و وی را به سوی خیمهها باز میگرداند در حالی که دو پای قاسم بر زمین کشیده میشد؛ و امام(ع) میفرمود:« این قوم از رحمت خدا دور باشند و جدت پیامبر(ص) دشمن آنان باشد در روز قیامت» و سپس زمزمه کرد: «به خدا سوگند برای عمویت سخت است که تو او را بخوانی ولی نتواند تو را نجات دهد...»