کد خبر: 1335791
تاریخ انتشار : ۱۷ آذر ۱۳۹۲ - ۱۲:۴۲

رقیه(س)؛ یادگار تازیانه‌های نینوا و سیل سیلی کربلا

گروه اندیشه: تو را چه بنامم، که ناب‌تر از شبنم‌های صبح‌گاه بر گلبرگ تاریخ نشسته‌ای، تو را چه بسرایم که بیش از سه بهار در آغوش بابا، طعم زندگی را نچشیدی و مانند او غریبانه از غربت این غریبستان خاکی بار سفر بستی.


به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان جنوبی، کاروان از کوفه راهی شام شد، مشکلات اسارت و دوری پدر هم‌چنان رقیه(ع) را می‌سوزاند، ‌بین راه که سختی بر دختر امام حسین(ع) فشار آورده بود، شروع به گریه و ناله کرد و به یاد عزت و مقام زمان پدر اشک‌ها ریخت، گویا نزدیک بود روحش پرواز کند و در آن بیابان به بابا بپیوندد.



یکی از دشمنان چون آن فریاد ضجه را شنید، به رقیه(ع) گفت: «اُسکُتی یا جاریة! فقد آذیتنی بِبُکائِک: ای کنیز! ساکت باش، زیرا من با گریه تو ناراحت می‌شوم».



آن نازدانه بیشتر اشک ریخت، دیگر بار آن مرد گفت: «اُسکُتی یا بنتَ الخارجی» ای دختر خارجی! ساکت باش، حرف‌های زجردهنده آن مزدور، قلب دختر امام(ع) را شکست. رو به سر پدر کرد و گفت: «یا ابتاه قَتَلوکَ ظُلماً و عُدواناَ و سَمُّوک بالخارجی، ای پدر! تو را از روی ستم و دشمنی کشتند و نام خارجی را هم بر تو گذاردند» پس از این جمله‌ها، آن مرد غضب کرد و با عصبانیت رقیه(س) را از روی شتر گرفت و از بالا‌بر روی زمین انداخت.



تاریکی شب بر همه محیط سایه افکنده بود، رقیه(س) از ترس شروع کرد به دویدن در آن تاریکی، سختی و خار و خاشاک زمین، پاهای کوچولوی او را مجروح نمود و او با همه خستگی باز می‌دوید.



همان زمان، قافله متوجه نیزه‌ای شد که سر امام حسین(ع) بر بالای آن بود، نیزه به زمین فرو رفته بود دشمن هر چه سعی کرد که آن را در‌آورد، نتوانست.



رئیس قافله نزد امام سجاد(ع) آمد و سبب این ماجرا و حکایت را پرسید، امام فرمود: یکی از بچه‌ها گم شده است تا او پیدا نشود، نیزه حرکت نخواهد کرد! حضرت زینب(س) با شنیدن این سخن، خود را از بالای شتر به روی زمین انداخت و ناله‌کنان به عقب برگشت تا گمشده را پیدا کند.



زینب(س) به هر سو می‌دوید، ناگهان چشمش به یک سیاهی افتاد جلو رفت تا به آن رسید در آنجا یک زن را دید که سر کودکِ گمشده را به دامن گرفته است. رو به آن زن کرد و پرسید: شما کیستید؟ فرمود: «انا أمُک فاطمة الزهراء، أظَنَنتِ إنّی أغفلُ عَن أیتامِ وَلَدی؛ من مادر تو، فاطمه زهرا هستم. گمان می‌کنی من از یتیم‌های فرزندم غافلم"!زینب(س)، رقیه را گرفت و به کاروان رساند و قافله به راه افتاد».



غسل و دفن حضرت رقیه(س)



هنگامی‌که زن غساله بدن حضرت رقیه(س) را غسل می‌داد، ناگاه دست از غسل کشید و گفت: سرپرست این اسیران کیست؟ زینب(س) فرمود چه می‌خواهی زن غساله گفت: چرا بدن این طفل کبود است، آیا به بیماری مبتلا بوده است؟ حضرت در پاسخ فرمودند: ای زن او بیمار نبود، این کبود‌ها آثار تازیانه و ضربه‌های دشمن است.

captcha