
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خراسان جنوبی، بر اُوراق گنجانده تاریخ ورقهایی است از آنانی که با صورت بیسیرتی صدای رهگذری که ندای آشنا را بر زبان داشت و نوای آشنا را به گوشهای دل نوا میداد نمیشنیدند و نمیدیدند که یوسف شدن در زیبایی صورت نیست، بلکه زیبا شدن در یوسف سیرت بودن است و ای آقای من بهانه دلم از نوایی است که باید یوسف شد و دید که کارد به استخوان اثر نمیکند.
آقای من؛ هنوز نمیدانم که جمعهها بها هستند یا بهانه و هنوز نمیدانم که ندبهها ندا هستند یا نشانه وکُمِیتِ کمیلم که بر سبزهزارهای دل به تندی میتازد، راه را گم کرده است یا نه آنکه شاهراه را میداند و به بیغوله میرود و هر جمعه که میگذرد سر در زندان میگذارم و در زندان دل خویش، با زندهای زمزمه میکنم .
ای آقای من و ای مولا، زبان، بهانهای دوباره از امام زمان خویش دارد و ای شهسوار شبهای بدون سحر و ای مونس همدم یتیمان بدون پدر، ای آقای من جاده سبز انتظار با استقبال دلهایی همراه است که کُمِیتِ کمیلشان لنگ میزند و نوای ندبهشان دلی را به چنگ نمیزند.
آقای من؛ دوست دارم در سرزمین دل خبر از آشنایی گیرم که با او آشتی کنم و بگویم که دگر گناه نمیکنم، حرام را نگاه نمیکنم، پا به هرجایگاه نمیگزارم و پناه به هر پناهگاه نمیبرم.
ای آقای من و ای سیدِ من، حق داری، ادعای شیعه شیفتگی میزنیم و حرم و پاکی دل را که جای نامحرمان نیست به هر نامحرمی، محرم میکنیم و با خبرداری، خود را به بی خبری میزنیم و پاکی دل را که قدوم انتظار، باید محرمش باشد به هر ناشایستی، شایسته میپنداریم و با این حال، باز میگوییم؛ منتظرت هستیم.
انتظار، واژهای است که دل را به انقلاب وا میدارد
انتظار، واژهای است که دل را به انقلاب وا میدارد که در برابر اهریمنها و وسوسههای درونی به پا میخیزد و نشان میدهد انتظار، واژهای است پاک و مقدس و مدال و تاج و تختی بیمانند که فقط منتظر، میتواند از آن بهره ببرد.
این صخرههای گناه، دل را به سُخره میگیرند و شمیم انتظار را که جز بر منتظران، شادابی و طراوتی ندارد، به باد وزانی تشبیه میکند که از سرزمین خزان میوزد، جویبار اشک، دیگر دریا را میطلبد که شاید امید رمیده دل غایبی، بشکسته و به ناخدای دریا برسد و بگوید جویبار هم به دریا میریزد و عطر یار را از سرزمین آشنایی به مشام جان برساند.
ای آقا و ای مولا، خوب شدن و با تو بودن سرمایه میخواهد که سرزمین دل به دنبال آن است، ولی هرکجا که مینگرد از عطشناکی خود به سرابی میرسد و باز تشنهتر از قبل به امیدی، دوباره میگردد و اما نمیداند این سرمایه کلمهای است که عشق تو را در درون خود گنجانده است.
میدانم دیدن این چنین یوسفی، دل یعقوبی را می خواهد که با نابینایی چشم، با روشنی دلی، پر نور بگردد و کنعانی میخواهد تا نسیم بوی یوسف را از سرزمینهای دور بر مشام آن پیر کنعان برساند و بگوید که انتظار، کلیدِ برگشت یوسف به شهر کنعان بُوَد.
ای آقای من، پنجره دل را به سوی خورشید انتظار باز میکنیم، تا شاید خبری از آشناترین آشنای هستی که در دل سیه و تاریک ما گم شده است، دریابم و ندایی را که از آهنگ خوش ندبه جمعهها با مضمونی با ذکر «یابن الحسن» است به تو هدیه کنم .
چشمانم بهانه میگیرند که چقدر به جاده انتظار نگاه کردیم و هر روز از نسیم دل خبر ز آشنا گرفتیم و خیره شدیم، باز هم جز آن نسیم که خبری از انتظاری دوباره داشت ندیدیم .