
سالهاست که درونم را از همه پنهان داشتهام، آنچه نخواستهام انجام دادهام و آنچه نبودهام وانمود کردهام، آنچه به آن نمیاندیشیدم بر زبان آوردم و درونم را مخفی کردم و ظاهرم را آراستم.
به اطرافیان نگریستم و آنچنان که آنان خواستند شدم، از ترس رسواشدن همرنگ جماعت شدم، اما ای مهربان! تو میدانی ... تو از دلم آگاهی و از خواستهام باخبری تو میدانی کیستم و چگونهام. میدانی چه در نهان دارم و چه در اندیشه میدانم که باخبری و به آنچه در سینه دارم به پنهان و آشکارش آگاهی...
میدانم که از قلبم باخبری، که هیچ چیز در آسمان و زمین بر تو پوشیده نیست اگر گناه کردم و ظاهر آراستم، اگر در دل ریا کردم و در ظاهر تواضع، اگر در دل سوءظن بردم و در ظاهر اطمینان، اگر در دل نفرین کردم و در ظاهر تحسین ... همه را میدانی.
من که را فریب میدهم؟ از چه میگریزم؟ آنکه پاداش و عقاب میدهد تویی تنها امید دنیا و آخرت تویی.« بازگشت همه به سوی توست» عبادت زیبا و خالصانه در ظاهر، ریاکاری در عبادت به چه درد دیگران میخورد و تحسین دیگران به چه درد من میآید؟
من درونم را از که پنهان میکنم؟ چگونه به پنهان کاریم دل خوش کردهام، حال آنکه تو از آن آگاهی.
تو از دلم باخبری اگر گناه کردم، اگر سر به نافرمانی نهادم، اگر درونم را به زشتی آلودم و برون را آراسته گردانیدم.. اما همیشه و همواره چراغ مهرت در دلم روشن بوده و هست. همیشه عشقت در دلم موج افکنده و به ساحل دلم نشسته و اگر برخلاف میلت رفتار کردم از غفلت و نادانیم بوده...
اینک دستم را بگیر میدانی که تو را میخواهم، میدانی که پناهگاهم تویی دستم را بگیر و یاریم کن...