
تو در میان ابرهایی، تو آسمانی هستی و من زمینی، میخواهم با تو صحبت کنم اما با چه زبانی ؟!... با این زبانم که پر از گناه است؟ نه نمی توانم! چگونه میشود مهمان آسمان باشم و با زبان زمینی خود صحبت کنم اما تو بزرگوارتر از آن هستی که نشنوی، میدانم میشنوی و با تمام وجود بغض شکسته مرا مرحم خواهی بود هرچند که من و امثال من باید مرحم زخمها و بغضهای نشکسته آسمانیها باشیم .
میگویند شهیدان زندهاند و من این را از ته دل باور دارم و میدانم که شاهد و ناظر اعمال ماه هستید و هر روز و هر شب به ما سر میزنید چرا که هر پنجشنبه عطر وجودت را حس میکنم اگر نمی بینمتان، این تقصیر چشمهای گناهکار ماست که گناهانمان چون پردهای روی چشمهایمان شدهاند و اجازه رویت حلال رویتان را نمیدهند و من تو را نمیبینم.
کوچک بودم از انقلاب، نهضت و جنگ چیز زیادی نمیفهمیدم اما خاطرات انقلاب پدرم برایم مثل یک داستان واقعی بود هرچند که از همان سه سالگی که یادم میآید اشکهای مادرم را در سوگ شهدای کربلا شاهد بودم و زمزمههای پدرم در مدح و ثنای آقایمان ابا عبداله الحسین زیباترین نوای دوران کودکیم بود از جنگ چیزی نمی فهیمیدم سال 59 بود و در چنین روزهایی بود که هواپیماهای رژیم بعث عراق با هجوم خود به آسمان کشورمان و بمباران شهرها جنگ تحمیلی ۸ ساله علیه ایران را رقم زدند در آن زمان سه سال بیشتر نداشتم که دستهای لبریز از دعای مادرم و خواهرانم را هر روز شاهد بودم که برای پیروزیتان بر آسمان برافراشته میشد و در دنیای کوچک خود زمانی که صدای ضعیف بمبارانهای استانهای همجوار را میشنیدم من هم دعایتان میکردم و هر وقت صدای آژیر خطر را میشنیدم به مادرم پناه برده برایتان و برای برادر بزرگم که در جبهه های حق علیه باطل همرزمتان بود دعا میکردم.
راستش آن روزها از شهادت هم جیزی نمیدانستم اما امروز هر چی از شهدا مینویسم بازهم حس میکنم یه تکلیف خیلی بزرگ روی دوشم هست هرچند برایم سخت است از آنان که ندیدهام سخن بگویم از آنان که افتخاری در دل تاریخاند امام امروز می فهمم که باید پلی بزنم از درونم به معنای انسانیت و از عمق دل متوسل سوم به شهدا تا شاید بتوانم دنیای آنان را در حد کوچکی درک کنم و بتوانم ادامه دهنده راه آنان باشم باید درک کنم که جبهه قرارگاه پروانگانی بود که به گرد شمس ولایت گشتند و اینگونه خود را جاودانی کردند.
امروز می دانم که جبهه محلی برای یادآوری رشادت ها و رشیدانی که در طول 8 سال دفاع مقدس و در طول زمان پیروزی انقلاب و در طی سالهای بعد از خاتمه جنگ به شیوههای مختلف به این مرزو بوم خدمت کردند و با جانثاری خود ، عرشیان خدا را برای تحسین به فرش کشیدند.
برادر ای شهید وقتی درباره دلیرمردیها، سادگیها، شجاعت، ایثار، جوانمردیها، ولایتمداری و... شما مینویسم و حکایت میکنم از خود بی خود میشوم که من کجا و شما کجا و چقدر من و بعضی از همسن و سالهای من از شما دوریم.
آری اکنون که بیش از سیسال از آن سالها و حماسهها میگذرد هنوز مبهوت آنچه که در ۸ سال دفاع مقدس گذشت هستیم.
هر چند که ناچیزیم ولی حداقل با یک صلوات برای تمامی حماسهسازان صدر اسلام تا عاشورائیان ایران ارادت خود را به آنها گوشزد کنیم تا ما را فراموش نکند.
آری شهید، تو اینک در آسمانها ماه مجلس شدهای عین ستارهها چه زیبا میدرخشی، خوش به حال آن شبی که تو به آن نور میدهی آرامش میدهی ای کاش من هم شبها به جای خفتن در زمین در آسمانها بودم.
انگار همین دیروز دیرباز بود که عشق روی کیسههای شنی مبعوث شد و ناگهان یک نارنجک را روی فاصلههای فانسقهی زمین بست و تو در آستانه جوانی و نوجوانی در میان خمپارهها، بمبها سیمخاردارها و... بلوغ یافتی و بزرگ شدی!
دیروز شماها پوزهی شغالان را به خاک مالیدی به ما درسش ایثار دادی و امروز نیز شیرمردان و شیرزنانی هستند با تحمل فراق شما به ما درس رشادت میدهند و همچنان با گرگهای زمان دست به گریبانند.
مبارزهای که تو آفریدی مولود یک معنا بود؛ ارزش بود، زندگی و عشق بود و یک درخت تنومند بود و چه زیبا، ساده و صریح میفرمود امام راحل: «که جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمیشناسد و ما باید در جنگ اعتقادیمان بسیج بزرگ سربازان اسلام را در جهان راه اندازیم.» روشن تر از این، چه حجتی؟ او نمی خواست جنگ را در نبرد با بعثیها محصور کند و فراتر از آن را نبیند.
حالا هر چند ماه و سال و قرن هم که بگذرد، چون گنجی پنهان، شکفتهتر و درخشانتر خواهید شد چراکه این سنت لایتغیر تاریخ است، چرا که جنگ، قطعه ای در زمین بود که حقیقت آسمان را میسرود.
امروز اکنون تو نیستی تا بهانهای بزرگ برای بودنمان باشی. حالا فقط تنها دلخوشیمان این است که بربارهی انتظار مردی به رنگ ماه همچنان ایستادهایم تا بهار را قسمت کند.
نجیبه خروشی/ شعبه اردبیل