کد خبر: 1472784
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار : ۲۲ آبان ۱۳۹۳ - ۰۹:۳۰

زندگی یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید

گروه اندیشه: زندگی یک مسابقه دو نیست که دائماً در حال دویدن باشی؛ لحظه‌ای بایست و نظاره‌گر آنچه که خدا در گوشه گوشه این دنیای خاکی آفریده، باش...


به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان جنوبی، آیا تا به حال وقتی به پارک رفته‌ای؛ در زمین بازی به بچه‌هایی که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کرده‌ای؟ یا زمانی که قطرات باران به زمین برخورد می‌کنند به صدایش گوش داده‌ای‌؟ آیا زیبایی بال‌های یک پروانه زمانی که به هر طرف پرواز می‌کند را دیده‌ای‌؟



وقت غروب در آسمانی نیمه ابری؛ آیا انعکاس رنگ خورشید را در ابرها نظاره‌گر بوده‌ای؟ وقتی از دوستی می‌پرسی حالت چطور است؛ آیا صبر می‌کنی تا پاسخی دریافت کنی؟



من باور دارم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است…



آیا تا بحال به کودک خود گفته‌ای؛ فردا این کار را خواهیم کرد و آنچنان شتابان بوده‌ای؛ که نتوانی غم او را در چشمانش ببینی؟ آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می‌دوید، نیمی از لذت راه را بر خود حرام می‌کنید. آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله به پایان می‌رسانید، گویی هدیه‌ای را ناگشوده به کناری می‌نهید.



زندگی یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید...  به موسیقی زندگی گوش بسپارید، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.



دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پرشده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. 



به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است،بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.



لا به لای هق هقش گفت: «اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟» خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید. آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و یک روز زندگی کن.



او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم..



آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید، بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می‌تواند....



او در آن یک روز آسمان‌خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما...اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد



و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد.



فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: «امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!»



زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می‌اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است. امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

مجید
|
-
|
۱۲:۴۴ - ۱۳۹۳/۰۸/۲۲
0
0
عالی بود...
یه تلنگره
captcha