به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) شعبه آذربايجان غربی، دكتر «زرياب خويی»(1298 ش ـ1373 ش) كه از مورخان بنام ايران بود در سال1298 ش در شهر خوی متولد می شود. دوران ابتدايی و متوسطه را در شهر خوی ميگذراند و سپس با تشويق و وساطت يكی از طلاب خويی مقيم به نام شيخ «صادق فراحی» كه با مخالفت پدرش همراه بود به قم می رود و در آنجا به ادامه تحصيل می پردازد در قم با استادان و عالمان بزرگی روبرو می شود و در كلاس درس آنها شركت می كند يكی از استادان دكتر «زرياب» در اين مقطع حضرت آيت اله «روح الله خمينی» می باشد كه «عباس» در كلاسهای درس او نيز شركت می كند كه در ذيل نحوه آشنايی و شركت در كلاسهای او را می آوريم. لازم به ذكر است از دكتر «زرياب» تعداد زيادی كتاب به صورت تأليف و ترجمه و مقالات زياد در دائره المعارف ها به جا مانده است.
نحوه آشنايی دكتر زرياب با امام خمينی
دكتر در زندگی نامه خود می نويسد: روزی نزديك غروب در مدرسه فيضيه بودم و طلاب مشغول وضو گرفتن از حوض مدرسه بودند. زيلوهای مقابل مدرس را پهن كرده بودند و مؤمنان و نمازگزاران در انتظار آمدن مرحوم آقاسيد محمد خوانساری يكی از سه مجتهد و مرجع بزرگ قم پس از فوت مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حايری يزدی بودند ناگهان ديدم كه سيد بلند قد و خوش سيمايی با وقار تمام مشغول وضو گرفتن است و طلاب به چشم احترام و تعظيم به او می نگرند. لباس مرتب و ريشی كوتاه و چشمانی نافذ داشت. چون وضويش تمام شد حاج شيخ صادق فراحی به او نزديك شد و سلام كرده و با هم روبوسی كردند و كمی صحبت كردند پس از آنكه از هم جدا شدند من از حاج شيخ صادق نام آن سيد روحانی را پرسيدم و او گفت: او آقا روحاله خمينی معلم و استاد فلسفه من است و من روزها پس از درس فقه آقا سيد محمد حجت كوه كمری به درس اسفار او كه در مدرسه دارالشفاء منعقد میگردد حاضر می شوم اين اولين بار بود كه من آقای خمينی را میديدم. او كه در آن وقت يعنی در سال1316 ش از مدرسين فاضل و بنام حوزه قم بود و با آنكه جوان بود و در حدود36 سال داشت مورد تعظيم و احترام همگان بود عصرها در حدود دو ساعت مانده به غروب به مدرسه فيضيه می آمد و در ضلع جنوبی مدرسه در جلو يكی از حجرات می نشست و با فضلای درجه اول حوزه مانند مرحوم سيد محمد يزدی معروف به داماد و مرحوم شيخ حسن نويسی و مرحوم فاضل لنكرانی به بحث و جدل در مسائل فقهی و اصولی میپرداخت و گاهی خيلی به ندرت تند می شد و صدای خود را بلند می كرد چنانكه فضای مدرسه از صدای او پر می شد.
چنانكه گفتم اينگونه موارد بسيار نادر بود و او غالباً در مباحثات خونسرد و مسلط بود و حرف را با براهين و ادله منطقی به سكوت يا اعتراف وادار می كرد تحمل و تسلط او بر نفس معروف بود و با وقار و جاذبه شخصی خود همه را به احترام وا می داشت و همه او را به تفوق در فضل و تقيد به ظاهر و اصول اخلاقی می ستودند به همين جهت اين حسن اعتقاد همگان به من نيز سرايت كرد و من آرزو ميكردم كه اطلاعات و تحصيلات من روزی مرا موفق به حضور در درس او بكند.
حضور در جلسات درس امام خمينی(ره)
دكتر زرياب در اين مورد می نويسد: در آغاز سال 1318 ش از بعضی از طلاب شنيدم كه آقای روح اله خمينی درس شرح منظومه حاج ملاهادی را آغاز خواهد كرد من كه در انتظار چنين فرصتی بودم با شور و شوق تمام به درس او كه در مدرسه دارالشفاء منعقد می شد حاضر شدم و به انتظار پايان دادم.
او درس را به جای آنكه از آغاز كتاب شروع كند از طبيعيات شروع كرد و استدلال او برای اين كار روش معلم اول (ارسطو) بود كه الهيات را پس از طبيعيات قرار داده بود و به همين جهت الهيات را ما بعدالطبيعيه ناميده بود.
روش تدريس او برخلاف استادان ديگر بود يعنی هرگز مطالب را با جملات و عبارات كتاب تطبيق نمی كرد بلكه پس از آنكه يكی دو جمله از متن كتاب می خواند شروع می كرد به تقرير درس از خارج با بيانی كه پر از شور و هيجان بود و اين هيجان گاهی چنان قوت می گرفت كه صدايش را بلند می كرد و جلسه درس به جلسه خطابه و تذكير بدل می شد او میخواست در ضمن تشريح مطالب فلسفی به مسائل اخلاقی و اجتماعی و دينی بپردازد و اين دو مقصود را چنان استادانه باهم میآميخت كه انسان نمی توانست موضوع درس را از بحث دينی و اخلاقی او جدا بداند و اين امر تأثير شديدی در مغز و روح متعلمان به جای میگذاشت و شخص هنگام خروج از درس حالتی روحی و عرفانی و سرشار از انديشه عميق دينی در خود احساس می كرد كه شايد تا يكی دو ساعت دوام داشت.
او خود سرشار از اين كيفيت عرفانی و دينی و فلسفی بود. او برای خود جهانی از انديشه معنوی و دينی ساخته بود كه عناصر تشكيل دهنده آن مذهب شيعه اثنی عشری، افكار نوافلاطونی منطوی در فلسفه اشراق، عرفان محيی الدين عربی و حكمت متعاليه ملاصدرا بود او اين عناصر را عميقتر و ذاتی تر از اسلاف خود در خود پيوند داده بود و شكل متعادل و منسجم و هماهنگی به وجود آورده بود كه می توان آن را به يك سمفونی تشبيه كرد استادان او در فلسفه و عرفان آقايان سيدابوالحسن رفيعی قزوينی و ميرزامحمد علی شاه آبادی بودند اما از لحاظ تركيب مواد و مصالح و تعالی آن به صورت بالاتر از همه برتر بود و هيچكدام با او از اين جهت (نه از جهت تبحر و توغل در جزئيات مسائل) قابل مقايسه نبودند. او در اين بنای عرفانی ـ دينی كه خود معمار آن بود برای ائمه اثنی عشر مقامی بسيار بالا و فراانسانی قايل بود كه نه تنها هدايت و ولايت شرعی را برعهده دارند بلكه ولايت مطلقه تكوينی را نيز دارا هستند كه البته اين ولايت تكوينی منبعث از مقام احديت است حكما و فلاسفه بزرگ مانند افلاطون و ارسطو نيز در نظر او مقامی از ولايت الهی دارند كه البته با ولايت معصومين قابل مقايسه نيست اما فقهای شيعه از آن مقام الهی مستفيض هستند و اين معنی اساس ولايت فقيه نيست بلكه حاكميتی است كه منبع آن از خداست و امری معنوی است كه حكومت ظاهری و فرمانروايی صوری تجسم و تجسد مادی آن است. استدلال فقهی كه او در باب ولايت فقيه می كند استدلال فقهی و اصولی است برای اقناع كسانی كه دليل از كتاب و سنت می خواهند وگرنه استدلال واقعی و برهانی او مبنی بر اصول فلسفی ـ عرفانی است كه ريشه آن در افلاطون است و حكومت را حق فيلسوفان و حكما می داند اين انديشه افلاطونی حكومت حكام فيلسوف و حكيم با انديشه عرفانی ولايت مطلقه اولياء اله در آميخته و در صورت فقهی ولايت فقيه جلوه گر شده است. اين نظام دينی ـ فلسفی كه او سالها برای بنای آن فكر كرده و اساسی عرفانی ـ فقهی بر آن نهاده بود نظامی است كه با دست آوردهای فرهنگ مغرب زمين سازگار نيست چه از لحاظ فكری و معنوی و چه از لحاظ سياسی و مادی. فرهنگ امروزی مغرب زمين اساس حكومت را بر انتخاب عامه نهاده است و سياست و حكومت را برخاسته از آراء و اجماع و اتفاق عامه می داند. اما سياست و حكومت در نظر اوامری الهی و معنوی است و در پيوند و ارتباط مستقيم با خداست زيرا به نظر او همانطور كه خداوند بندگان خود را آفريده است بر آنها حكومت هم می كند و اين حكومت بايد به دست فقهايی باشد كه احكام او را عميقاً دريافته اند و در اثر اين دريافت عميق ذاتاً معنی با خداوند ارتباط پيدا می كند زيرا دريافت عميق احكام الهی در صورت مادی بروی زمين است. از اين رو من از همان اوان شروع به حضور در جلسات درس او اين نكته را حس كردم. نفرت و كراهت او را از فرهنگ غربی به صرف نفرت يك روحانی مسلمان متعصب حمل نكردم. در هنگام تدريس مباحث هيولی و صورت كه نظر ارسطوئی درباره ماده و جسم است خشم او را از اعتقاد به اتم و اجزای لايتجزی كه اساس فيزيك جديد است ميديدم او بی آنكه منكر اساس تجربی و علمی نظريه اتم باشد اعتقاد به هيولی و صورت را برای نظام فلسفی خود لازم می دانست و آن را اساس حقيقت معنوی اين جهان می دانست. چون جهان ماده را حقير می شمرد و نامتناهی بودن آن را منكر بود و در بحث از تناهی ابعاد سخت بر عقيده بی پايان بودن عالم مادی می تاخت و اين تنها از روی براهين رياضی كه قدما برای تناهی ابعاد در ميآوردند نبود. او به هيئت بطلميوسی و نظريه افلاك از اين جهت معتقد بود كه بر طبق اين هيئت انسان مركز عالم خلقت است اما در برابر كشفيات جديد علم نجوم وزير و زبر شدن اساس هيئت قديم مسئله افلاك را به نحو ديگری توجيه می كرد و آن را در ارتباط با نظرات جديد چنان تأويل و تفسير می كرد كه با نظريات فلسفی و عرفانی قدما منطبق كند. در اين تفسير فلسفی و عرفانی زمين مركز معنوی عالم آفرينش و انسان اساس خلقت و در مركز خلقت قرار دارد و با باطل شدن مركزيت مادی زمين اشرف مخلوقات بودن انسان و خليفه اله بودن او و اوليای حقيقی خداوند از ميان نميرود عقيده او در اين باره مضمون دو بيت حاج ملاهادی سبزواری متخلص به (اسرار) است:
اخترانپرتومشكاتدل انور ما/ دل ما مظهر كل، كل همگی مظهر ما
نه همين اهل زمين را همه باب الهيم/ نه فلك در دورانند به گرد سر ما
طبيعی است كه شخصی با چنين عقايد و جهان بينی دشمن شماره يك ماديون باشد. هنگامی كه سخن از ماديون و منكران عالم مجردات و معنويات به ميان می آيد سخت برافروخته میشد و آنان را كافر و مهدورالدم می دانست همين خشم و نفرت او متوجه سيداحمد كسروی و پيروان او نيز بود زيرا می گفت آنان با اساس دين اسلام مخالف هستند اگر چه به صراحت افكار خود را بر زبان و قلم نمی آورند. به طرفداران وهابيت هم سخت میتاخت زيرا آنان توحيد تنزيهی را قبول ندارند و مقام واقعی و معنوی انبياء و ائمه را منكرند.
در ميان متفكران گذشته اسلامی به محی الدين عربی و به صدرالدين شيرازی معروف به ملاصدرا سخت معتقد بود و از ملاصدرا هميشه به "مرحوم آخوند" تعبير می كرد. و چنانكه گفتم جهان بينی فلسفی و عرفانی او بر پايه عقايد اين دو نفر بود. با اين كيفيات و خصوصيات از روحانيونی كه منكر فلسفه و حكمت اسلامی بودند و تدريس فلسفه و عرفان را يا حرام می شمردند و يا مكروه می داشتند متنفر بود و آنها را قشری و متعصب و جاهل میخواند. او بارها مورد اعتراض و انكار اين قبيل روحانيون قرار گرفته بود اما چون خود در فقه و اصول متبحر بود و مجالس بحث و مناظره او با فقها و اصوليون بود كسی جرئت نداشت كه او را مستقيماً مورد حمله و اعراض قرار دهد و يا درسهای فلسفی و عرفانی او را تحريم كند. او در رعايت ظواهر شرعی دقيق بود و هميشه در نمازهای جماعت شركت میكرد و پشت سر مرحوم سيد محمد حجت و مخصوصاً مرحوم سيد محمدتقی خوانساری نماز میخواند. روزهای جمعه كه آقا سيدمحمد تقی خوانساری در صحن مدرسه فيضيه به اقامه نماز می پرداخت آقای خمينی هميشه در صف اول نمازگزاران بود من خود شاهد بودم كه روزی پيش از اذان صبح در حمام معروف اتابكی قم نماز شب میخواند.
من قسمت عمده شرح منظومه حاج ملاهادی سبزواری و مبحث نفس و امور عامه اسفار را نزد او خواندم تا آنكه در سال1321 ش درس فلسفه را تعطيل كرد و تمام وقت خود را به تدريس فقه و اصول پرداخت كه البته در آن وقت مكاسب و رسايل شيخ انصاری را تدريس میكرد. دوستان ما مرحوم حاج آقا يحيی عبادی طالقانی و حاج سيدرضا صدر از شاگردان مبرز و برجسته او بودند و اگر اشتباه نكنم حاج ميرزا صادق نصيری سرابی كه دانشمندی وارسته بود به طور خصوصی شرح فصوص الحكم ابن العربی را نيز پيش او می خواندند اما من به اين درس حاضر نشدم و در عوض به جلسات درس اسفار مرحوم حاج شيخ مهدی مازندرانی رفتم.
منابع:
1ـ مجله تحقيقات اسلامی ـ نشريه بنياد دايره المعارف اسلامی 2ـ دانشنامه ايران و اسلام 3ـ مجله دنيای سخن شماره46