زمانی كه زندگی قاريان مشهور جهان را مرور میكنيم، نامی آشنا ديدگان را به خويشتن خيره میسازد؛ نامی كه رسالت قاريان قرآن را در خاطرهها جاودانه میسازد. 30 دی 1298 ه.ش. در شهر منشأ - استاد محمد صديق المنشاوی روز 20 ژانويه 1920 واقع در استان سوهاج در منطقه صعيد مصر در خانوادهای بسيار (Al Manshāh) مذهبی پا به عرصه وجود گذارد. يكی از قاريان صوفیمنش بود كه پدرش هرگز در مسير تلاوتش اجر و پاداشی طلب نكرد . از اين رو فرزندش محمد را نيز با چنين علايقی پرورش داد تا جايی كه تلاوت را تنها به جهت آنكه متعلق به اين كتاب مقدس است برگزيد. شيخ صديق السيد المنشاوی را فردی در كمال خشوع و خضوع میخوانند .گويند او چنان تقویپيشه بود كه هرگز در هيچ تلاوتی بر اجر و پاداش آن سخنی نگفت. تنها در محل حاضر میشد، آنگاه با وقاری سرشار از خشيت الهی باز میگشت و اين شيوهای بود كه در ميان فرزندانش نيز نيك مشهود است. شهرت شيخ صديقالسيد المنشاوی به عنوان معلم، قاری و مجود قرآن، مصر را در نورديده بود. از او تلاوتهای كميابی در راديوهای سوريه و لندن تا به امروز باقی است.
محمد صديق از آنجا كه در شهر منشأ تولد يافت چون پدرش به المنشاوی ملقب شد با تشويق و تعليم پدر به آموزش معارف قرآنی و تعليم قرائتهای مختلف پرداخت و در حالی كه بيش از 4سال نداشت به جمع باسوادان روستا پيوست. محمد صديق المنشاوی از همان ابتدا در محضر شيخ محمد النمكی به حفظ كامل قرآن پرداخته و در سن 8 سالگی به افتخار عظيم حفظ كامل قرآن نائل شد. از 9 سالگی به بعد در شبهای ماه مبارك رمضان به قرائت قرآن در محافل میپرداخت و اين امر تا سنين جوانی استاد ادامه داشت.
عمويش شيخ احمد السيد برای تعليم قرائات و علوم قرآنی او را به قاهره برد. محمد صديق با خانواده عمويش در قاهره زندگی میكرد تا اين كه در 12 سالگی علم قرائات را از شيخ محمد مسعود فراگرفت . توانمندی او تا آن حد بود كه شيخ محمد مسعود از او و استعداد بكرش شگفتزده شده بود و به همين خاطر او را در مجالس تلاوت همراه خود میبرد و محمد صديق نوجوان بر اين حال بود تا 15 ساله شد و بعد از آن كه شهرتش، مصر و مخصوصاً استان "سوهاج" را درنورديد ، از استاد و پدرش مستقل شد و اينچنين، اعتماد به نفسش فزون گشت.
ملك فاروق (دوران پادشاهی: 1936 تا 1952 )، پادشاه مصر، از شيخ احمد السيد، عموی شيخ محمد صديقالمنشاوی خواسته بود كه قاری رسمی قصر پادشاه باشد، ولی او به گونهای جالب از اين دعوت سرباز زد... او با پادشاه شرط كرد كه از ساعت 9 شب كه راديو مصر، تلاوت قرآن كريم را از قصر پادشاه، پخش میكند، قهوه چيان [شهر]، ديگر، نوشيدنی نياورند و مردمان، تختهنرد بازی نكنند . او به پادشاه گفت : قرآن، جلالی دارد چر ا كه كلام خدا است و مردم را روا نباشد كه هنگام تلاوتش، به درخواست نوشيدنی و بيهودهگويی و بازی تخته نرد بپردازند . پادشاه به او گفت: اين بدان معنی است كه نگهبانی بر هر قهوهچی بگماريم و اين كاری است كه من از انجام آن معذورم . شيخ احمد به او گفت: اين گونه، ما هم از انجام اين كار معذور هستيم و تلاوت كرد: فإذا قرئ القرءان فاستمعوا له و أنصتوا لعلّكم ترحمون (اعراف – 204 ) " پس هنگامی كه قرآن خوانده میشود، بدان گوش دهيد و ساكت باشيد، شايد رستگار شو يد. پس بر ای پادشاه چارهای نماند جز آنكه از او تجليل و تقدير كند و نتوانست او را مجبور كندتا قاری قصر پادشاه باشد.
همسران و فرزندان
شيخ محمد صديق المنشاوی دوبار ازدواج كردند. بار اول، در سال 1938 (وقتی 18 سال داشتند ) با دخترعمويشان كه خداوند به واسطه اين ازدواج، 4 فرزند (دو دختر و دو پسر ) به آنها اعطا كرد و سپس بار ديگر در حالی كه عمرشان از 40 سال گذشته بود با زنی ديگر ازدواج كرد . همسر دومش از اهالی مركز أخميم در استان سوهاج بود . حاصل اين ازدواج هم، 9 فرزند ( 5 پسر و 4 دختر) بود؛ همسران او با هم در يك خانه زندگی میكردند و بينشان دوستی و علاقه بود و شيخ محمد میگفت: مردم مرا دوست دارند و خويشاوندی با مرا خواستارند . هنگام ادای فريضة حج، سال قبل از وفات شيخ محمد ( 1968 )، همسر دوم او درگذشت. تمامی فرزندان ايشان، حافظ قرآن هستند . دو نفر از ايشان (صلاح و عمر ) حلاوت صوت پدر را به ارث بردهاند . صلاح حسابدار و عمر دانشيار دانشگاه الازهر (معيداً بجامعة الأزهر ) است. هر دو كمتر از 30 سال دارند و به شهادت بسياری از متخصصان علوم قرائت اين استعداد را دارند كه در آينده از قاريان بزرگ شوند.
ماجرای پيوستن ايشان به راديو مصر
در سال 1953 مجله راديو و تلويزيون، در يكی از شمارههايش از شيخ محمد صديق المنشاو ی نوشت كه او اولين قاريی بود كه راديو برای ضبط تلاوتش، تجهيزات فنی خود را به مكان تلاوت او منتقل كرد، شهرت و زيبايی تلاوت او، زبانزد مردم مصر بود و زمانی كه مسؤولان راديو، از آن آگاه شدند، از ايشان دعوت كردند به راد يو بيايد تا از او امتحانی گرفته شود و در صورت قبولی، به عنوان قاری راديو به فعاليت بپردازد . ولی شيخ، اين دعوت را نپذيرفت و گفت: تمايلی به قرائت در راديو ندارم؛ چرا كه به شهرت آن احتياجی ندارم و هرگز نمیپذيرم كه از من امتحان بگيرند ... اين طور شد كه بر ای مدير راديو چارهای نماند جز آنكه تجهيزات راديو را به محل تلاوت ايشان منتقل كند.
در يكی از شبهای ماه مبارك رمضان، زمانی كه ايشان در روستايی از روستاهای مصر، برای خانوادهای داغدار در حال تلاوت بودند، گروهی از راديو برای ضبط تلاوت شيخ به آن محل رفتند و در همان زمان، گروهی ديگر بر ای ضبط تلاوت پدر ايشان، شيخ صديق المنشاوی، به روستای العسيرات در استان سوهاج در خانه حاج احمد ابورحاب رفته بودند . و اين برای اولين بار در تاريخ راديو بود كه راديو، تجهيزات، كاركنان و مهندسان خود را برای ضبط تلاوت يكی از مقريان به جايی بفرستد . اين اتفاق را مجله راديو و تلويزيون نيز، در صفحات خود درج نمود. زمانی كه مسؤولان راديو اين دو تلاوت را از آنها ضبط كردند، دوباره از شيخ محمد صديق و پدرش خواستند كه برای تلاوت به راديو بيايند، ولی باز هم آنها نپذيرفتند. اين موضع، سبب خشم مسؤولان راديو شد و نزديك بود كه اختلاف بزرگی روی دهد تا آنكه يكی از نزديكان شيخ محمد صديق، عبدالفتاح الباشا كه ژنرالی بلندمرتبه بود، در اين مورد دخالت كرد و صراحتاً به شيخ محمد گفت كه نپذيرفتن دعوت راديو، پسنديده نيست و اين امتحان تنها از او گرفته نشده است و يادآوری كرد كه بعد از آنكه شيخ محمد دعوتشان را رد كرده است، راديو مهندسان و كارشناسان خود را برای ضبط تلاوتش به سرويش فرستاده است و در برابر اين كار مسؤولان راديو، نپذيرفتن دعوت آنان پسنديده نيست و در برابر اين رفتار خوب، متقابلاً چارهای جز رفتار خوب نيست؛ بعد از اصرارهای شديد، شيخ محمدصديق المنشاوی به راديو رفت و تلاو تهايش را تكميل كرد و تا زمانی كه خداجان او را گرفت، قاری راديو بود، ولی پدرش گفت: برای راديوی مصر، از خاندان المنشاوی، پسرم محمد كافی است.
قرائت قرآن و سفرهای قرآنی
اولين تلاوتی كه شيخ محمدصديق المنشاوی در راديو مصر انجام داد، تلاوت سوره الانفال بود. پس از اينكه به عنوان يكی از قاريان راديو مصر شناخته شدند، از طرف وزارت اوقاف مصر، به سمت قاری مسجد الزمالك منصوب شدند و در آنجا با قرائت سوره كهف قرائت را آغاز كردند و قاری آنجا بودند تا اينكه خدا جانشان را گرفت.(در مصر، هر يك از قراء، قاری رسمی يكی از مساجد است و البته اين بدان معنا نيست كه در ديگر مساجد قرآن تلاوت نمیكنند.) [ 5[ 1982 ) بودند. ايشان همراه با شيخ كامل يوسف البهتيمی از شاگردان مكتب قاری عظيمالشان محمد سلامه بودند. شيخ المنشاوی كل قرآن را به صورت تحقيق و ترتيل برای راديو مصر و برخی ديگر از راديوهای اسلامی (سوريه و ليبی ) تلاوت كردهاند كه به عنوان گنجينههای ارزشمند محفوظ و برخی از آنها در دسترس علاقهمندان قرار دارد.همچنين ايشان همراه با شيخ كامل يوسف البهتيمی و شيخ فؤاد العروسی، قرآن را به روايت الدوری به صورت ترتيل تلاوت كردهاند كه اين تلاوت در اختيار راديوی سودان است. بسياری هنوز اين ترتيل را نشنيدهاند. تلاوت ايشان بدان مايه و پايه رسيد كه هم اكنون در مصر، به خواندن المنشاوی مدرسه (مكتب ) میگويند و در مصر افراد بسياری هستند كه از اين مكتب و مدرسه پيروی میكنند.مرحوم المنشاوی در تلاوت قرآن، لحن را به گونهای به كار میبرد كه هيچگاه بر آيات غالب نمیشود و آيات قرآن هميشه در تلاوتش حرف اول را میزند. ايشان به گونهای دستگاهها و مقامات را اجرا میكردند كه همه آنها را در تلاوتشان به كار میگيرند و مقامی را نمیتوان نام برد كه مرحوم المنشاوی از آن در ضمن تلاوت استفاده نكرده باشد. در اولين سفر خارجی خود كه به دعوت احمد سوكارنو در سال 1955 صورت گرفت، همراه با شيخ عبدالباسط به اندونزی سفر كردند . در آنجا تجليل و تشويق و علاقه مردم اندونزی به قرآن، ايشان را تحت تاثير قرار داده بود به طوری كه از گريه آنان در طول تلاوت قرآن، ايشان نيز به گريه افتاده بودند.
حجاج قديمی ايرانی ايشان را به ياد دارند كه در موسم حج در مسجد الحرام قرآن تلاوت مینمود و اين البته افتخاری نيست كه نصيب هركس شود. ايشان به هيچ كلاس موسيقی نرفت و از هيچ موسيقيدانی نغمهها را فرا نگرفت . ذكر كردهاند كه در اواخر دهه 60 ميلادی، يكی از موسيقيدانان بزرگ به او گفت: ای شيخ، تنها، صدای تو است كه موسيقی را در قرآن، جای میدهد. شيخ محمد به او گفت : يا سيدی! بتحقيق، من موسيقی را از قرآن گرفتم؛ پس چگونه میتوانی به قرآن با موسيقی لحن بدهی. آن مرد از گفته خود شرمنده شد.
خصوصيات اخلاقی
ايشان بسيار خوش برخورد، و با فقرا و مسكينان مهربان بودند. هنگامی كه در راهی كه به سوی مجلس قرائت يا محفلی كه برای اين منظور تشكيل شده بود، قدم مینهاد، نگاهش از شدت خشوع و حيا، به زمين دوخته شده بود و تو گويی چشمانش ضعيف است. روايت شده است كه در سال 1967، در مسجد أبی حنيفة النعمان، شيخ صفاء الدين الأعظمی، محفل قرائتی را تشكيل داده بود و از شيخ محمد صديق المنشاوی برای قرائت در آن دعوت كرده بود. قبل از آنكه شيخ المنشاوی به مسجد برسد، شيخ صفاء الدين الاعظمی شروع به تلاوت كرده بود . وقتی شيخ المنشاوی به مسجد رسيد او قرائت خود را به پايان رساند . شيخ المنشاوی سپس روی جايگاه قرائت قرار گرفت و چون خواست تلاوت را آغاز كند، دستانش را بالا برد و از شيخ صفاء الدين الأعظمی (كه قاری چندان بزرگ و شناخته شدهای نبودند ) برای تلاوت اجازه گرفت . (راوی میپرسد كدام يك از ما چنين كاری را میكند كه شيخ المنشاوی كه شهرتش جهان اسلام را در نورديده بود، كرد؟) بسيار متواضع بود و غالبا عمامه (كه نشان مرتبه علمی و حرفهای قراء در مصر است ) را از سرباز میكرد و لباس گشاد بلند سفيد میپوشيد و جلوی ورودی منزل مینشست؛ چون صورتش گندمگون بود، برخی از مردم گمان میكردند او دربان خانه است و البته اين تصور مردم، اصلا او را ناراحت نمیكرد. روايت شده است كه روزی يكی از مسيحيان كه در همسايگی منزل شيخ المنشاوی ساكن بودند ، چون او را نمیشناخت بديشان كه جلوی ورودی منزل روی زمين نشسته بودند، مراجعت كرد و گفت: عمو! شيخ محمد صديق المنشاوی خانه است يا نه ؟ شيخ محمد به او گفت: پسرم! منتظر باش تا بروم و او را صدا كنم . پس به خانه برگشت و لباسهای رسميش را پوشيد. سپس برگشت و بدون اينكه به او بگويد كه شخص چند دقيقه قبل، خودش بوده است با او به صحبت پرداخت. (او در همان حال، از مشهورترين افراد جهان عرب بود.) همچون ديگر اهالی "صعيد" به همشهريان خود بسيار علاقه داشت و خصوصا نسبت به فقرا بسيار مهربان و عطوف بود. روايت شده است كه روزی به فرزندانش گفت: امشب مهمانی بزرگی با حضور برخی از وزرا و مسوولان بلندپايه داريم. چون فرزندانش كارهای لازم را انجام داده منتظر مهمانان بودند، كم كم ميهمانان از راه رسيدند و در كمال تعجب مشاهده كردند كه همه آنها از فقرا و مسكينان شهر خود (المنشأ ) و محلهای كه در آن زندگی میكردند (حدائق القبه) بودند. بردبار و پوشاننده بود و در برابر بدیهای ديگران، صبر میورزيد. روايت شده است كه: شيخ محمد به همراه مقری ديگری، شبی برای قرائت به استان المنيا دعوت شده بود و افراد زيادی برای شنيدن تلاوت قرآن با صدای شيخ محمد حاضر شده بودند كه تعداد آنها (بنا بر گفته فرزندشان) فزونتر از 10 هزار نفر بود. زمانی كه آن مقری، علاقه شديد مردم و بی تابی دعوتكننده، به زود فرارسيدن تلاوت شيخ محمد صديق را احساس كرد، خود را ناگزير ديد كه به متصدی ميكروفون پيشنهاد دهد كه اشكالی فنی در ميكروفون ايجاد كند تا در ميان مردم شايعه شود كه صدای شيخ محمد ضعيف است و اگر ميكروفون نبود هرگز اين شهرت را نمیيافت. وقتی شيخ محمد صديق آماده قرائت میشد، با ايراد ميكروفون مواجه شد بنابراين متصدی ميكروفون را از آن آگاه ساخت اما متصدی از اصلاح آن، سر باز زد؛ شيخ محمد صديق احساس كرد كه توطئهای برای در تنگنا قراردادن او ميان اين جمعيت عظيم در كار است. پس [ برای شروع به تلاوت آنچنان كه در قرائت مرسوم است] استعاذه (خواندن ذكر أعوذ بالله من الشيطان الرجيم) كرد و در حالی كه از مكانی كه برای قرائت در نظر گرفته شده است خارج میشد، قدم زنان به قرائت پرداخت (در حالی كه مردم او را همراهی میكردند) تا آن جا كه مردم از قدرت صدايش به شگفتی آمدند . آن مقری حسود در حالی كه خوار و درمانده شده بود آن مجلس را ترك گفت؛ مجلسی كه شيخ محمد صديق تا پاسی از شب، در آن به تلاوت پرداخت. زمانی كه بعدها از ايشان از آن واقعه پیجويی میكردند، میگفت: آنچه كه به شما گفته شده اتفاق افتاده است و بعد كه از او، نام آن مقری را میپرسيدند، میگفت: إن الله حليم ستّار؛ خداوند، بردبار و پوشاننده است
بيماری و وفات
در سال 1966 به بيماری تصلب شرايين دچار شد و پزشكان او را از تلاش بيش از حد و بخصوص فشار بر حنجره باز داشتند. در سال آخر عمرش تلاوتهای فوقالعاده سنگين و از نظر صوتی مرتفعی را پياده میكردند و چون بيماری شدت يافت به بيمارستان دولتی انتقال يافت. عبدالناصر، چون از شدت بيماريش آگاه شد، دستور داد كه او را برای معالجه به لندن بفرستند كه مرگ او را در برگرفت.
از پسرش سعودی روايت شده است كه در اواخر عمر، چون مرگش را نزديك میديد خود را تماما به قرائت قرآن مشغول میكرد . تقريبا يك ماه از حيات شيخ محمد صديق المنشاوی باقی بود كه همراه پدر در محله قدم میزدند. شيخ محمد، عادت داشتند كه كفششان را برای جلا دادن به واكسیای كه در آن خيابان مشغول بودند، بسپارند . واكسی هم به اين كار عادت داشت و تا ايشان را میديد به سويشان میشتافت تا علاوه بر اينكه كفش شيخ را واكس بزند ، انعام خوبی هم از شيخ محمد بگيرد . اما اين بار شيخ به واكسی گفت: اين بار با سعودی [ پسر شيخ ] حساب كن ... واكسی با تعجب به شيخ گفت: چرا مولای من؟ شيخ محمد به او گفت: ديگر پولی پرداخت نخواهم كرد. و اين آخرين باری بود كه در محل حاضر میشد و گويا از فرا رسيدن مرگش آگاه بود. چون به رحمت خدا رفت، پدرش گفت : هر روز با اين حقيقت (مرگ) زندگی میكنيم؛ پس چگونه بدان راضی نباشيم و ما از خداييم و به سويش باز میگرديم. إنا لله و إنا إليه راجعون.