در روزگاری که سایه ناامنی، بحران و شرایط جنگی بر زندگی بسیاری از جوامع سنگینی میکند، تصمیمهای بزرگ زندگی بیش از هر زمان دیگری تحتتأثیر ترس و عدم قطعیت قرار میگیرند. ازدواج، بهعنوان تعهدی آگاهانه به آینده و پذیرش مسئولیت مشترک، نیازمند حداقلی از احساس ثبات و امید است. اما وقتی افق پیش رو ناامن و پیشبینیناپذیر میشود، ذهن انسان دچار تعارض میان «بقا در اکنون» و «ساختن فردا» میشود و با وجود ترس و اضطراب ازدواج را به تعویق میاندازد.
خبرنگار ایکنا از قم با حجتالاسلام والمسلمین علیاحمد پناهی، دانشیار گروه روانشناسی پژوهشگاه حوزه و دانشگاه بهمناسبت هفته ازدواج گفتوگویی کرده است. در این گفتوگو به تبیین ازدواج و ترس در سایه جنگ پرداخته شده است که مشروح آن را در ادامه میخوانیم:
از منظر روانشناختی این پرسش خیلی دقیق است. در شرایط جنگ، ناامنی و آشوب، ترس از عدم قطعیت میتواند بهطور جدی میل به ازدواج، پیوند عاطفی و پذیرش مسئولیت بلندمدت را کاهش دهد. نه فقط به این دلیل که آینده مبهم است، بلکه چون ذهن در وضعیت تهدید مزمن، افق زمانی خودش را کوتاه میکند.
نخست کوتاه شدن افق آینده است، زیرا وقتی محیط غیرقابل پیشبینی است، مغز برای بقا روی «الان» متمرکز میشود.
در این حالت، تصمیمهایی که نیازمند تصور آیندهاند (مثل ازدواج) کمجاذبهتر میشوند، چون فرد میپرسد: آیا فردا زندهام؟ آیا این رابطه دوام میآورد؟ آیا میتوانم از پس مسئولیتها برآیم؟
یعنی ازدواج که ذاتاً نوعی سرمایهگذاری بر آینده است، با منطق بقا در تضاد قرار میگیرد.
دوم فعال شدن سازوکارهای دفاعی است، زیرا در بحران، افراد ممکن است بهجای نزدیکی، به سمت یکی از این الگوها بروند: اجتناب؛ «الان وقتش نیست»، تعویق؛ «بعداً که اوضاع بهتر شد»، بیحسی عاطفی؛ کاهش انگیزه برای صمیمیت و کنترلگری؛ تلاش برای حذف ریسک با وسواس و سختگیری.
اینها لزوماً نشانه بیعلاقگی نیستند؛ اغلب پاسخهای دفاعی به فشار روانیاند.
سوم رابطه بین مسئولیت و تهدید مطرح است، زیرا ازدواج فقط عشق نیست؛ مسئولیت، ثبات، برنامهریزی و مراقبت متقابل نیز است. در شرایط جنگ، مسئولیتپذیری میتواند بهجای اینکه معنادار بهنظر برسد، سنگین و خطرناک احساس شود. فرد ممکن است ناخودآگاه فکر کند اگر نتوانم امنش کنم چه؟ اگر خانواده تشکیل دهم و بعد همه چیز فرو بپاشد چه؟ آیا اخلاقاً درست است کسی را وارد این بیثباتی کنم؟
پس ترس از آینده، خودش را به شکل ترس از آسیبزدن یا ناتوانی در تأمین نشان میدهد.
تا حد زیادی، اصطلاح «تعلیق زندگی» از نظر پدیدارشناختی و روانشناختی برای این وضعیت مناسب است؛ یعنی فرد حس میکند زندگی واقعی او «بعداً» شروع میشود، نه اکنون.
ویژگیهای این حالت این است که تصمیمهای مهم به تعویق میافتند، پروژههای بلندمدت ناتمام میمانند، رابطهها وارد فاز «صبر کنیم ببینیم چه میشود» میشوند، فرد در وضعیت نیمهزیستن قرار میگیرد؛ نه کاملاً متوقف، نه واقعاً پیشرفته.
این تعلیق اغلب بهدنبال بحرانهای طولانی رخ میدهد، چون انسان برای برنامهریزی، به نوعی حداقل ثبات نیاز دارد. وقتی ثبات فرو میریزد، روان برای محافظت از خود، زندگی را موقتاً «معلق» میکند.
اما مهم این است که تعلیق زندگی همیشه منفی نیست بلکه گاهی یک سازوکار سازگارانه است؛ یعنی فرد با به تعویق انداختن ازدواج یا تعهد بلندمدت، درواقع دارد از خودش در برابر تصمیمهای شتابزده، آسیبپذیری بیش از حد، یا مسئولیت غیرقابل پیشبینی محافظت میکند.
پس بهتر است نگوییم این صرفاً «ترس» است؛ بلکه میتواند یک استراتژی بقا باشد.
بنابراین در شرایط جنگ و آشوب عدم قطعیت، افق آینده را کوتاه میکند، میل به تعهد بلندمدت را کاهش میدهد، مسئولیتپذیری را سنگین و پرخطر جلوه میدهد و میتواند به شکل «تعلیق زندگی» ظاهر شود.
اگر بخواهیم در یک جمله بگوییم وقتی آینده ناامن میشود، روان برای زنده ماندن، زندگی را موقتاً به حالت انتظار میبرد.
البته کسانی که از باورهای معنوی و ارزشهای اسلامی عمیق و خداسو و بهویژه توکل و اعتماد به قدرت بیانتهای خداوند، برخوردارند، در طوفان حوادث و چالشهای اقتصادی و فرهنگی، آسیب حداقلی را تجربه میکنند و با اعتماد به قدرت مطلق الهی، تابآوری خود را افزایش داده و نقشهای خود را بهگونهای شایسته انجام میدهند.
انتهای پیام
با سلام و تحیت/خیلی عالی بود.درود بر شما
بسیار خوب و جامع