کد خبر: 2562644
تاریخ انتشار : ۲۶ تير ۱۳۹۲ - ۰۳:۴۵

نگاهی به نحوه شهادت شهيد سيدمحمدرضا دستواره

شهيد سيدمحمدرضا دستواره، قائم‌مقام لشكر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) در عمليات كربلای يك به شهادت رسد.

نقطه اتصال نسل دفاع مقدس به نسل‌های آينده بيان خاطرات است كه بايد هر رزمنده‌ای به درستی به آن بپردازد كه اين بار به روايتی ديگر از احمدرضا بهمنش كه خود از رزمندگان و جانبازان هشت سال دفاع مقدس است، می‌پردازيم.
بالأخره عليرضا زارع ما را وادار به نوشتن كرد. لذا برای نزديك شدن به قرب الهی اولين خاطرات خود را از هشت سالی كه خداوند درِ بهشت را بدون سؤال و با بخشش كامل گناهان باز كرد و من كه بهره‌ای نبردم را با خاطره‌ای از شهيد بزرگوار سيدمحمدرضا دستواره، قائم‌مقام لشكر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) شروع كنم، اميدوارم مورد قبول خداوند متعال قرار گيرد.
سيد‌محمدرضا دستواره، اهل تهران بود كه به واسطه دوستی همسرش با همسر بنده كه در تهران همكلاسی هم بودند و ايام دفاع مقدس و حضور آن‌ها در انديمشك آن‌ها را دوباره به‌هم وصل كرده بود، با هم ارتباط دوستی برقرار كرديم. آن‌ها در ايام جنگ تحميلی به همراه خانواده تعدادی از فرماندهان لشكر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) در منازل سازمانی بيمارستان شهيد كلانتری انديمشك زندگی می‌كردند و با خانواده ما در ارتباط بودند.
در خيلی از مواقع كه حاجی در منطقه حضور داشت من به اتفاق همسرم به ديدار خانواده‌اش می‌رفتيم و اگر كاری داشتند، در حد توان برايشان انجام می‌داديم. لذا ارتباط ما به قدری زياد بود كه با هم احساس برادری داشتيم. هر موقع شهيد دستواره از منطقه برمی‌گشت حتماً به همراه خانواده‌اش به ما سر می‌زدند و بعضی از روزها را در كنار هم می‌گذرانديم، به واسطه ارتباط زياد ما، حاجی دستواره با خانواده همسرم و اقوامم در دزفول آشنا شده بود و علاوه بر آن‌ها با خانواده پدرم در اهواز نيز آشنا شده بودند.
يك روز برای ديدار خانواده‌ام (پدر، مادرم، برادران و خواهرانم) به همراه همسرم به منزل برادرم به اهواز رفته بوديم، در منزل برادرم مشغول خوردن نهار بوديم كه زنگ به صدا درآمد، در را كه باز كردم، با تعجب ديدم كه شهيد دستواره به همراه خانواد‌ه‌اش (همسر و فرزندش سيدمهدی) هستند تعارف كرديم تشريف آوردند منزل و نهار را باهم خورديم. بعد شهيد دستواره گفت كه بايد به خانه برگردم و شما هم بايد با ما بيائيد، شام هم خانه ما هستيد، گفتم شما كه الآن شام نداريد گفت: می‌خواهم با شما مطلبی را مطرح كنم شام هم حاضری می‌خوريم.
بعد به اتفاق هم به طرف انديمشك حركت كرديم، وقتی به خانه ايشان رسيديم، با زحمت نان گير آورديم، حاجی به همسرش گفت كه استامبلی درست كند گفتم، شما كه گفتيد حاضری می‌خوريم. گفت: احمد بيا تا خانم‌ها مشغولند بايد مطلبی را برايت بگويم. شروع كرد آرام و باصدای آهسته به طوری كه همسرانمان متوجه نشوند، گفت ديروز داشتم با وانت لندكروز از سركشی به رده‌های لشكر به طرف ستاد برمی‌گشتم كه يك بسيجی را ديدم دست بلند كرد و من هم برای رساندن ايشان ايستادم، گفتم بيائيد جلو سوار بشيد ولی ايشان اصرار داشت كه عقب بنشيند. شهيد دستواره گفت كه ناگهان به اين فكر افتادم كه خدايا من چند ساله آرزوی شهادت دارم ولی نمی‌شود.
شهيد دستواره حدود ۱۰ بار مجروح شده بود و چند روزی بيشتر از شهادت برادر كوچكش سيدحسين نمی‌‌گذشت. وقتی رسيديم، بسيجی پياده شد و گفت حاجی عمليات بعدی كارِت تمومه نه اينكه فكر كنيد كه بسيجی آشنا نبوده بلكه حاجی نام او را می‌دانست و گفت چند بار هم بعد از اين جريان ايشان را ديده‌ام، (متأسفانه من اسم آن بسيجی را فراموش كرده‌ام) بعد شهيد گفت احمد اين مطلب را می‌خواستم به شما بگويم كه در عمليات بعدی شهيد می‌شوم و تو بايد خانواده‌ام را به تهران ببری و نشانه هم آن است كه وقتی می‌خواهيد با ماشين خودم آن‌ها را ببريد، ماشين مشكل پيدا می‌كند و روشن نمی‌شود آن را درست كنيد و حركت كنيد، گفتم حاجی ماشين كه نو است، گفت حالا، اين يك نشانه است. (حاجی يك پيكان داشت)
چند روز بعد عمليات كربلای يك كه شروع شد من دلهره داشتم ولی جرأت نداشتم با كسی مطرح كنم تا اينكه از طرف لشكر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) مرا خواستند دلم در تب و تاب بود متوجه شدم كه برای شهيد دستواره اتفاقی افتاده و مسئولان لشكر گفتند كه حاجی شهيد شده است. می‌خواهيم خانواده‌اش را به بهانه مجروح شدن حاجی به تهران ببريم اما همسر حاجی می‌گويد حاج آقا گفته فقط با خانواده احمد بهمنش می‌توانيم بيرون برويم لذا به همين خاطر شما را خبردار كرديم تا خانواده شهيد دستواره را به تهران ببريد.
من به اتفاق همسرم از بعد از ظهر آن روز به منزل شهيد دستواره رفتيم. در آنجا همه جمع بودند از جمله همسر سردار شهيد سعيد مهتدی، از فرماندهان لشكر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) ما آن شب را در منزل شهيد مانديم و تا صبح بيدار بوديم اما در آن موقع كسی به همسر شهيد نگفته بود كه حاجی شهيد شده است و به بهانه ملاقات شهيد در يكی از بيمارستان‌های تهران می‌خواستيم خانواد‌ه‌اش را به تهران ببريم.
روز بعد صبح اول وقت من و همسرم به همراه همسر و پسر شهيد و خواهر همسرش وقتی سوار ماشين پيكان حاجی شديم كه به طرف تهران حركت كنيم، ماشين روشن نشد و ما مجبور شديم ماشين را يكسره كنيم آن موقع سخنان شهيد دستواره به يادم آمد كه گفت احمد بعد از شهادتم كه خواستيد بچه‌هايم را با ماشين خودم به تهران ببريد ماشين روشن نمی‌شود و بايد آن را درست كنيد.
ا‌ن‌شاءالله خداوند روح سردار شهيد سيدمحمدرضا دستوراه را با اجداد طاهرينش محشور كرده و ما را از شفاعت شهدا محروم نكند. خدايا چنان كن سرانجام كار / تو خشنود باشی و ما رستگار
*نويسنده: سيدعزيزالله پژوهيده
captcha