کد خبر: 2564940
تاریخ انتشار : ۳۱ تير ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۱

نام شهدای كردستان يادآور شهيدان بی‌مقبره است

گروه جهاد و حماسه: بانويی كه می‌توان او را يك شهيد زنده دانست. وقتی صحبت از شهدای كردستان می‌شود، شهدايی كه بعضی از آنها حتی مقبره هم ندارند و به وضع بسيار بدی به شهادت رسيده‌اند، اشك پهنای صورتش را فرا می‌گيرد.

با اينكه وارد دهه ششم زندگی‌اش شده، هنوز هم مانند زمان انقلاب و جنگ پُرانرژی و پُرتحرك است. وقتی چند دقيقه از گفتگوی‌مان گذشت، ترجيح دادم فقط شنونده باشم؛ چون آنقدر گيرا و جذاب صحبت می‌كرد كه دوست داشتم ساعت‌ها پای حرف‌هايش بنشينم.
عصمت زند متولد اراك و بزرگ شده تهران است. خرداد 1341 تاريخی است كه در شناسنامه‌اش به عنوان تاريخ تولد ثبت شده. از همان 13، 14 سالگی وارد فعاليت‌های انقلابی می‌شود. محيط فعاليتش بيشتر مدرسه و مخاطبانش اكثراً دانش‌آموزان هستند. جبهه خود را از همان ابتدا تعيين كرده بود؛ جبهه فرهنگی. ولی قرار بود تقدير او را به صحنه جنگ هم بكشاند.
بعد از انقلاب معلم می‌شود، مدرسه‌ای در منطقه پاسداران تهران. به درخواست خودش به يكی از روستاهای دور افتاده اطراف تهران می‌رود. از نوجوانی خدمت در مناطق محروم را دوست داشت. اگر دست خودش بود، به دورافتاده‌ترين مناطق ايران هم می‌رفت، ولی پدرش اجازه نمی‌داد، ولی بعدها به آرزويش می‌رسد؛ روستاهای دورافتاده سيستان و بلوچستان. ميان سال‌های پيروزی انقلاب و شروع جنگ تحميلی، از طرف جهاد سازندگی به اردوهای جهادی می‌رود. در ذهنش چيزی به غير از خدمت به مردم چيز ديگری جای ندارد؛ انگار كه خدا او را برای خدمت به مردم خلق كرده باشد.
بعد از پاكسازی مناطق كردنشين از گروه‌های تروريستی، با فرمان امام مبنی بر احيای آموزش و پرورش در مناطق كردنشين، پس از گزينش و سه ماه آموزش، داوطلبانه راهی اين مناطق می‌شود. مدت اقامتش در اين مناطق پنج سال به طول می‌انجامد. آموزش و كار فرهنگی تنها كارهايی نبودند كه در طول اين پنج سال انجام می‌داد، بلكه جنگيدن هم به آن اضافه شده بود. انرژی او تمامی نداشت. هر جا كه می‌ديد می‌تواند كاری انجام دهد، مشتاقانه به سمت آن می‌شتافت. سال اول را در سقز و چهار سال بعد را در مريوان به خدمت پرداخت.
در طول اين پنج سال، همه عصمت زند را می‌شناختند؛ پسوند فاميلش كم‌آسايی بود و اكثراً هم او را با همين نام صدا می‌زدند. عزم خود را جزم كرده بود برای شهادت. هر لحظه انتظارش را می‌كشيد. در مريوان خمپاره‌ای در فاصله 3، 4 متری او به زمين اصابت می‌كند، ولی حتی يك خراش كوچك هم بر نمی‌دارد، گويی در تقديرش شهادت نبود. همه فكر و ذكرش شده بود خدمت به مردم.
با تمام وجود خود را وقف انقلاب و مردم كرده بود. فرمان ولايت او را به كردستان كشاند. بدترين لحظاتش وقتی بود كه می‌ديد جوانانی كه اكثراً تحصيلكرده بودند و با شور و شعف برای آبادانی به اين مناطق آمده‌اند، توسط گروه‌های تروريستی به بدترين وضع ممكن به شهادت می‌رسند.
او مظلوم‌ترين شهدا را شهدای كردستان می‌داند. شهدايی كه بعضی از آنها حتی مقبره هم ندارند و به وضع بسيار بدی به شهادت رسيده‌اند. هر موقع نام شهدای كردستان به زبان می‌آيد، ناخودآگاه پهنای صورتش را اشك فرا می‌گيرد.
و اما خوشحال بود از اينكه در طول فعاليتش در مناطق كردنشين، تفكر انقلاب به مردم اين مناطق منتقل شد و آنها با اهداف انقلاب آشنا شدند. هميشه برايش سؤال بود كه چرا شهادت نصيبش نشد؛ در حالی كه با تمام وجود خود را آماده آن كرده بود.
شايد تقدير اين گونه رقم خورده بود تا سرمايه‌ای زنده برای نسل‌های بعد باقی بماند. خيلی از شهيدان ما را، خواهران، مادران و همسران‌شان برای اعزام به جبهه تجهيز كردند. هميشه روی اين جمله‌اش تأكيد دارد و معتقد است كه زن امروز هم بايد به گونه‌ای زندگی كند كه تفكر انقلاب برای مرد نسل‌های بعد باقی بماند.
ابتدای گفتگوی‌مان حس می‌كردم حرف‌هايش كمی شعارگونه است، ولی دقايقی كه گذشت فهميدم مطالبی را كه از انقلاب درك كرده، من درك نكرده‌ام. سختی‌هايی را كه او در دوران جنگ ديده، من نديده‌ام. منی كه اكنون در اين ماه مبارك، به شدت به گرمای هوا اعتراض می‌كنم، چگونه می‌توانم سخت‌ترين مشكلات يك زن رزمنده را كه داوطلبانه برای خدمت به مردم رفته و با وجود بزرگترين خطرات، پنج سال از جوانی‌اش را در اين مناطق گذرانده درك كنم. عصمت زند، عاشق انقلاب بوده و عاشق انقلاب مانده؛ عاشق ولايت بوده و عاشق ولايت مانده. نمونه واقعی يك زن مؤمن و مسلمان، تنها تعبيری است كه می‌توانم برای او به كار ببرم.
او هنوز هم به مناطق محروم می‌رود و به مردم خدمت می‌كند. اين زن، يك شهيده زنده است.
captcha