همسرم دوستی داشت به نام خانم سبحانی. اهل تهران بود و دانشجوی دانشگاه شهيد باهنر كرمان. يك روز آمد خانه ما و گفت: «ديشب خواب عجيبی ديدم.» بعد رو كرد به من و پرسيد: «شما شهيد علی ماهانی را میشناسيد؟» گفتم: «نه زياد! ولی اسمش را شنيدهام.»
گفت : «ديشب خواب ديدم كه يكی به من گفت میخواهی بهشت را ببينی؟ من هم گفتم آره! كجاست؟ جايی را نشانم داد... من هم رفتم و رفتم تا رسيدم به يك ورودی.
وقتی وارد شدم ديدم يك نفر پشت ميز نشسته. گفتم: تو كی هستی؟ گفت: من منشی اميرالمؤمنين(ع) هستم. اينجا بايد اسمت را بنويسی تا من برم و از حضرت علی(ع) اجازه بگيرم.
گفتم: تو مگر كی هستی كه منشی اميرالمؤمنين(ع) شدی؟ گفت: من شهيد علی ماهانی هستم از شهدای كرمان.»
راوی: نوروزپور