کد خبر: 2574253
تاریخ انتشار : ۲۱ مرداد ۱۳۹۲ - ۲۳:۴۷

قاطعيت اميرالمؤمنين(ع) نسبت به خطای كارگزاران؛ الگويی مديريتی

يكی از شاخصه‌های اميرمؤمنان علی(ع) در دوران خلافت ظاهری‌اش، برخورد صريح و موضع‌گيری قاطعانه و بدون تعارف در برابر خطای كارگزاران است كه اين مسئله بايد الگويی برای حاكمان باشد.

در واقع اين موضع‌گيری‌ها، به نوعی امر به معروف و نهی از منكر نيز محسوب می‌شود كه لازمه حاكم اسلامی و آحاد جامعه، متناسب با شرايط خودش است. نمونه‌ای از اين موارد در ادامه ذكر می‌شود.
به امام(ع) خبر دادند كه «شريح‌بن‌الحارث»، قاضى امام(ع)، خانه‏‌اى به ۸۰ دينار خريد؛ حضرت او را احضار كرده و فرمود «به من خبر دادند كه خانه‏‌اى با 80 دينار خريده‌‏اى و سندى براى آن نوشته‏‌اى و شاهدانی آن را امضا كرده‏‌اند!»
شريح گفت: آرى اى اميرمؤمنان! امام(ع) نگاه خشم آلودى به او كرد و فرمود «اى شريح! به زودى كسى به سراغت مى‏‌آيد كه به نوشته‏‌ات نگاه نمى‏‌كند و از گواهانت نمى‏‌پرسد تا تو را از آن خانه بيرون كرده و تنها به قبر بسپارد.
اى شريح! انديشه كن كه آن خانه را با مال ديگران يا با پول حرام نخريده باشى كه در اين صورت، خانه دنيا و آخرت را از دست داده‌‏اى؛ اما اگر هنگام خريد خانه، نزد من آمده بودى، براى تو سندى مى‏‌نوشتم كه ديگر براى خريد آن به درهمى يا بيشتر، رغبت نمى‏‌كردى! آن سند را چنين مى‏‌نوشتم «اين خانه‏‌اى است كه بنده‏اى خوار، آن را از مرده‏اى آماده كوچ خريده! خانه‌‏اى از سراى غرور كه در محلّه نابود شوندگان و كوچه هلاك شدگان قرار دارد! اين خانه به چهار جهت منتهى مى‌شود.
يك سوى آن به آفت‏‌ها و بلاها، سوى دوم آن به مصيبت‏‌ها، سوى سوم به هوا و هوس‌‏هاى سست كننده و سوى چهارم آن به شيطان گمراه كننده ختم مى‏‌شود و درِ خانه، به روى شيطان گشوده است! اين خانه را فريب خورده آزمند، از كسى كه خود به زودى از جهان رخت بر مى‌‏بندد، به مبلغى كه او را از عزت و قناعت خارج و به خوارى و دنياپرستى كشانده، خريدارى كرده است!
هر گونه نقصى در اين معامله باشد، بر عهده پروردگارى است كه اجساد پادشاهان را پوسانده و جان جباران را گرفته و سلطنت فرعون‏‌هايی چون «كسرى»، «قيصر» و «تبّع»(فرمانگزاران يمن) و «حمير»(پادشاهان جنوب عربستان پيش از اسلام) را نابود كرده است.
آنان كه مال فراوان گرد آورده و بر آن افزودند و آنان كه قصرها ساخته و محكم كارى كردند. طلاكارى كرده و زينت دادند، فراوان اندوختند و نگهدارى كردند و به گمان خود براى فرزندان خود باقى گذاشتند. همگى آنان به پاى حساب‌رسى الهى و جايگاه پاداش و كيفر رانده مى‏‌شوند. آن‌گاه كه فرمان داورى و قضاوت نهایى صادر شود «پس تبهكاران زيان خواهند ديد».
عقل به اين واقعيت‏‌ها گواهى مى‏‌دهد، هرگاه كه از اسارت هواى نفس نجات يافته و از دنياپرستى به سلامت بگذرد. در نامه‌ای كه حصرت به «زياد‌بن‌ابيه» فرستاد آمده است: همان شخصی است كه در نهايت به معاويه می‌پيوندد و ظلم و جنايت شديدی نسبت به شيعيان روا می‌دارد و پدر «عبيد‌الله‌بن‌زياد» ملعون است. اين شخص حرام‌زاده معلوم نيست كه پدرش چه كسی بوده و به همين جهت به «زيادبن‌ابيه»(پسر پدرش)، معروف بوده و معاويه برخلاف دستور اسلام(الولد للفراش)، وی را برادر خود و فرزند ابوسفيان معرفی كرد. همانا من به راستى به خدا سوگند مى‏‌خورم كه اگر به من گزارش كنند در اموال عمومى خيانت كرده‌اى، كم يا زياد، چنان بر تو سخت می‌گيرم كه كم بهره شده و در هزينه عيال، در مانده و خوار و سرگردان شوى! والسلام».
اما بعد! از تو خبرى رسيده است كه اگر چنان كرده باشى، پروردگار خود را به خشم آورده و امام خود را نافرمانى و در امانت خود خيانت كرده‏‌اى! به من خبر رسيده كه كشت زمين‌ها را برداشته، آن‌چه را كه مى‌‏توانستى گرفته و آن‌چه در اختيار داشتى به خيانت خورده‌‏اى. پس هرچه زودتر حساب اموال را براى من بفرست و بدان كه حساب‌رسى خداوند از حساب‌رسى مردم سخت‏‌تر است! والسلام.
اما بعد! همانا من تو را در امانت خود شركت دادم و هم‌راز خود گرفتم و هيچ يك از افراد خاندانم براى يارى و مددكارى و امانت‌دارى، مثل تو مورد اعتمادم نبود. زمانی كه ديدى روزگار بر پسر عمويت سخت گرفته و دشمن به او هجوم آورده و امانت مسلمانان تباه شده است. امّت اختيار از دست داده و پراكنده شدند، پيمان خود را با پسر عمويت دگرگون ساختى و همراه با كسانی كه از او جدا شدند فاصله گرفتى. تو هماهنگ با ديگران دست از يارى‏اش كشيدى و با ديگر خيانت‌كنندگان خيانت كردى. نه پسر عمويت را يارى كردى و نه امانت‏‌ها را رساندى.
گويا تو در راه خدا جهاد نكردى و برهان روشنى از پروردگارت ندارى! و گويا براى تجاوز به دنياى اين مردم نيرنگ مى‏‌زدى و هدف تو آن بود كه آنها را بفريبى و غنائم و ثروت‏‌هاى آنان را در اختيار گيرى؛ پس آنگاه كه فرصت خيانت يافتى، شتابان حمله‏‌ور شدى و با تمام توان اموال بيت‌المال را كه سهم بيوه زنان و يتيمان بود، مانند گرگ گرسنه‏‌اى كه گوسفند زخمى يا استخوان شكسته‏‌اى را مى‏‌ربايد، به يغما بردى و آنها را به سوى حجاز با خاطرى آسوده، روانه كردى، بى‌آن كه در اين كار احساس گناهى داشته باشى! دشمنت بى‌پدر باد، گويا ميراث پدر و مادرت را به خانه مى‏‌برى! سبحان‌اللّه!!
آيا به معاد ايمان ندارى و از حساب‌رسى دقيق قيامت نمى‏‌ترسى؟ اى كسى كه در نزد ما از خردمندان به شمار مى‏‌آمدى، چگونه نوشيدن و خوردن را بر خود گوارا كردى در حالى كه مى‏دانى حرام مى‏‌خورى و حرام مى‌‏نوشى؟! چگونه با اموال يتيمان، مستمندان، مؤمنان و مجاهدان راه خدا، كنيزان مى‏‌خرى و با زنان ازدواج مى‏‌كنى كه خدا اين اموال را به آنان وا گذاشته و اين شهرها را به دست ايشان امن فرموده؟!
پس از خدا بترس و اموال آنان را باز گردان و اگر چنين نكنى و خدا مرا فرصت دهد تا بر تو دست يابم، تو را كيفر خواهم كرد كه نزد خدا عذر خواه من باشد و با شمشيرى تو را مى‏‌زنم كه به هركس زدم وارد دوزخ شد!
سوگند به خدا! اگر حسن و حسين(ع) چنان مى‏‌كردند كه تو انجام دادى، از من روى خوش نمى‏‌ديدند و به آرزو نمى‏‌رسيدند تا آن كه حق را از آنان پس بگيرم و باطلى را كه به دستم پديد آمده، نابود سازم!
به پروردگار جهانيان سوگند! اگر آن‌چه كه تو از اموال مسلمانان به نا حق بردى، بر من حلال بود، خشنود نبودم كه آن را ميراث باز ماندگانم قرار دهم؛ پس دست نگهدار و بينديش، فكر كن كه به پايان زندگى رسيده‏‌اى و در زير خاك‌ها پنهان شده و اعمالت را بر تو عرضه داشتند؛ آن‌جا كه ستمكار با حسرت فرياد مى‏‌زند و تباه كننده عمر و فرصت‏‌ها، آرزوى بازگشت دارد؛ اما «راه فرار و چاره مسدود است»!(نامه ۴۱ نهج‌البلاغه)
گزارشى از تو به من دادند كه اگر چنان كرده باشى، خداى خود را به خشم آورده‏‌اى و امام خويش را نافرمانى كرده‏‌اى؛ خبر رسيد كه تو غنيمت مسلمانان را كه نيزه‏‌ها و اسب‏‌هايشان گرد آورده و با ريخته شدن خون‏‌هايشان به دست آمده، به اعرابى كه خويشاوندان تو هستند و تو را برگزيدند، مى‏‌بخشى! به خدایى كه دانه را شكافت و پديده‏‌ها را آفريد، اگر اين گزارش درست باشد، در نزد من خوار شده و منزلت تو سبك شده است! پس حق پروردگارت را سبك مشمار و دنياى خود را با نابودى دين آباد نكن كه در اين صورت زيان‌كارترين انسانى. آگاه باش! حق مسلمانانى كه نزد من يا پيش تو هستند، در تقسيم بيت المال مساوى است، همه بايد به نزد من آيند و سهم خود را از من گيرند. (نامه ۴۳ نهج‌البلاغه)
اما بعد! سستى انسان در انجام كارهایى كه بر عهده اوست و پافشارى در كارى كه از مسئوليت او خارج است، نشانه ناتوانى آشكار و انديشه ويران‌گر است. اقدام تو به تاراج مردم قرقيسا(شهری در منطقه بين‌النهرين) در مقابل رها كردن پاسدارى از مرزهایى كه تو را بر آن گمارده بوديم، در حالی كه كسى در آنجا نيست تا آن‎جا را حفظ كند و سپاه دشمن را از آن مرزها دور سازد، انديشه‏‌اى باطل است. تو در آنجا پلى شده‌‏اى كه دشمنان تو از آن بگذرند و بر دوستانت هجوم آورند؛ نه قدرتى دارى كه با تو نبرد كنند و نه هيبتى دارى كه از تو بترسند و بگريزند؛ نه مرزى را مى‏‌توانى حفظ كنى و نه شوكت دشمن را مى‏‌توانى در هم بشكنى؛ نه نيازهاى مردم ديارت را كفايت مى‏‌كنى و نه امام خود را راضى نگه مى‏‌دارى!(نامه ۶۱ نهج‌البلاغه)
همان‌طور كه ملاحظه می‌شود در اين نامه امير‌المؤمنين(ع) كسی را مورد نكوهش قرار داده كه می‌توان گفت كه از خواص اصحاب حضرت بوده است. «كميل‌بن‌زياد» كه دعای شريف كميل منسوب به وی است و اميرالمؤمنين(ع) اين دعا را به وی آموخت. اين توبيخ، گويای اين است كه اميرالمؤمنين(ع) با احدی تعارف نداشته است.
اما بعد! همانا، شايستگى پدرت مرا نسبت به تو فريفت و گمان كردم همانند پدرت هستند و راه او را مى‏‌روى؛ ناگهان به من خبر دادند كه در هواپرستى چيزى فروگذار نكرده و توشه‌‏اى براى آخرت خود باقى نگذاشته‌‏اى! دنياى خود را با تباه كردن آخرت، آباد مى‌‏كنى و براى پيوستن با خويشاوندانت از دين خدا بريده‌‏اى! اگر آن‌چه به من گزارش رسيده، درست باشد.
شتر خانه‌‏ات و بند كفشت، از تو با ارزش‏تر است و كسى كه همانند تو باشد، نه لياقت پاسدارى از مرزهاى كشور را دارد و نه مى‌‏تواند كارى را به انجام رساند يا ارزش او بالا رود يا شريك در امانت باشد يا از خيانتى دور ماند؛ پس وقتی اين نامه به دست تو رسيد، نزد من بيا. ان‌شاءاللّه.(نامه ۷۱ نهج‌البلاغه)
«سيد رضی» منذر كسى است كه اميرمؤمنان(ع) در باره او فرمود «آدم متكبرى است، به دو جانب خود مى‏‌نگرد و در دو جامه كه بر تن دارد، با تكبر راه می‌رود و پيوسته بر بند كفش خود مى‏دمد كه گردى بر آن ننشيند!»
«على‌بن‌ابى رافع» كه در بيت‌المال اميرالمؤمنين(ع) خدمت مى‏‌كرد می‌گويد «دختر حضرت يك گردنبند مرواريد در ايام عيد قربان به امانت تضمين شده از من گرفت كه پس از سه روز آن را بازگرداند». على(ع) آن را برگردن وى ديد و از او پرسيد «اين گردنبند را از كجا آورده‌ای؟» او گفت «از علی‌بن‌ابی رافع» عاريه گرفته‌ام تا در روز عيد قربان با آن زينت كنم و بعداً آن را برگرداندم؛ پس اميرالمؤمنين(ع) مرا احضار كرد و فرمود «در مال مسلمانان خيانت مى‏‌كنى ای پسر ابی رافع؟!»
گفتم «پناه بر خدا از اين كه در مال مسلمين خيانت كنم!» حضرت فرمود «پس چرا گردنبندی را كه در بيت‌المال مسلمين بود، بدون اجازه من و بدون رضايت مسلمين به دختر اميرالمؤمنين عاريه دادی؟»
گفتم «يا اميرالمؤمنين! او دختر شماست و از من خواست كه گردنبند را به او عاريه دهم تا زينت كند، من هم به او عاريه دادم؛ آن هم عاريه تضمين شده كه برگرداند و از مال خودم تضمين كردم و بر من واجب است كه سالم آن را به جايش برگردانم».
حضرت فرمود «همين امروز آن را باز گردان و اگر بار ديگر چنين كاری كنى به كيفر من گرفتار خواهى شد!» سپس فرمود «اگر دخترم اين گردنبند را جز به صورت امانت تضمين شده گرفته بود، نخستين زن، از بنى‌هاشم بود كه دستش به جرم سرقت بريده مى‏‌شد».
اين مطلب به گوش دختر حضرت رسيد و عرض كرد «يا اميرالمؤمنين! من دختر شما هستم، چه كسی شايسته‌تر از من در استفاده از اين گردنبند است؟» على(ع) به او فرمود «اى دختر على‌بن‌ابىطالب! از قبول حق روگردان نباش! آيا همه زنان مهاجر در اين عيد از چنين گردنبندى استفاده مى‏‌كنند؟!» *تهذيب‌الاحكام/شيخ‌طوسی/دارالكتب الاسلاميه/ج۱۰/ص۱۵
captcha