در واقع اين موضعگيریها، به نوعی امر به معروف و نهی از منكر نيز محسوب میشود كه لازمه حاكم اسلامی و آحاد جامعه، متناسب با شرايط خودش است. نمونهای از اين موارد در ادامه ذكر میشود.
به امام(ع) خبر دادند كه «شريحبنالحارث»، قاضى امام(ع)، خانهاى به ۸۰ دينار خريد؛ حضرت او را احضار كرده و فرمود «به من خبر دادند كه خانهاى با 80 دينار خريدهاى و سندى براى آن نوشتهاى و شاهدانی آن را امضا كردهاند!»
شريح گفت: آرى اى اميرمؤمنان! امام(ع) نگاه خشم آلودى به او كرد و فرمود «اى شريح! به زودى كسى به سراغت مىآيد كه به نوشتهات نگاه نمىكند و از گواهانت نمىپرسد تا تو را از آن خانه بيرون كرده و تنها به قبر بسپارد.
اى شريح! انديشه كن كه آن خانه را با مال ديگران يا با پول حرام نخريده باشى كه در اين صورت، خانه دنيا و آخرت را از دست دادهاى؛ اما اگر هنگام خريد خانه، نزد من آمده بودى، براى تو سندى مىنوشتم كه ديگر براى خريد آن به درهمى يا بيشتر، رغبت نمىكردى! آن سند را چنين مىنوشتم «اين خانهاى است كه بندهاى خوار، آن را از مردهاى آماده كوچ خريده! خانهاى از سراى غرور كه در محلّه نابود شوندگان و كوچه هلاك شدگان قرار دارد! اين خانه به چهار جهت منتهى مىشود.
يك سوى آن به آفتها و بلاها، سوى دوم آن به مصيبتها، سوى سوم به هوا و هوسهاى سست كننده و سوى چهارم آن به شيطان گمراه كننده ختم مىشود و درِ خانه، به روى شيطان گشوده است! اين خانه را فريب خورده آزمند، از كسى كه خود به زودى از جهان رخت بر مىبندد، به مبلغى كه او را از عزت و قناعت خارج و به خوارى و دنياپرستى كشانده، خريدارى كرده است!
هر گونه نقصى در اين معامله باشد، بر عهده پروردگارى است كه اجساد پادشاهان را پوسانده و جان جباران را گرفته و سلطنت فرعونهايی چون «كسرى»، «قيصر» و «تبّع»(فرمانگزاران يمن) و «حمير»(پادشاهان جنوب عربستان پيش از اسلام) را نابود كرده است.
آنان كه مال فراوان گرد آورده و بر آن افزودند و آنان كه قصرها ساخته و محكم كارى كردند. طلاكارى كرده و زينت دادند، فراوان اندوختند و نگهدارى كردند و به گمان خود براى فرزندان خود باقى گذاشتند. همگى آنان به پاى حسابرسى الهى و جايگاه پاداش و كيفر رانده مىشوند. آنگاه كه فرمان داورى و قضاوت نهایى صادر شود «پس تبهكاران زيان خواهند ديد».
عقل به اين واقعيتها گواهى مىدهد، هرگاه كه از اسارت هواى نفس نجات يافته و از دنياپرستى به سلامت بگذرد. در نامهای كه حصرت به «زيادبنابيه» فرستاد آمده است: همان شخصی است كه در نهايت به معاويه میپيوندد و ظلم و جنايت شديدی نسبت به شيعيان روا میدارد و پدر «عبيداللهبنزياد» ملعون است. اين شخص حرامزاده معلوم نيست كه پدرش چه كسی بوده و به همين جهت به «زيادبنابيه»(پسر پدرش)، معروف بوده و معاويه برخلاف دستور اسلام(الولد للفراش)، وی را برادر خود و فرزند ابوسفيان معرفی كرد. همانا من به راستى به خدا سوگند مىخورم كه اگر به من گزارش كنند در اموال عمومى خيانت كردهاى، كم يا زياد، چنان بر تو سخت میگيرم كه كم بهره شده و در هزينه عيال، در مانده و خوار و سرگردان شوى! والسلام».
اما بعد! از تو خبرى رسيده است كه اگر چنان كرده باشى، پروردگار خود را به خشم آورده و امام خود را نافرمانى و در امانت خود خيانت كردهاى! به من خبر رسيده كه كشت زمينها را برداشته، آنچه را كه مىتوانستى گرفته و آنچه در اختيار داشتى به خيانت خوردهاى. پس هرچه زودتر حساب اموال را براى من بفرست و بدان كه حسابرسى خداوند از حسابرسى مردم سختتر است! والسلام.
اما بعد! همانا من تو را در امانت خود شركت دادم و همراز خود گرفتم و هيچ يك از افراد خاندانم براى يارى و مددكارى و امانتدارى، مثل تو مورد اعتمادم نبود. زمانی كه ديدى روزگار بر پسر عمويت سخت گرفته و دشمن به او هجوم آورده و امانت مسلمانان تباه شده است. امّت اختيار از دست داده و پراكنده شدند، پيمان خود را با پسر عمويت دگرگون ساختى و همراه با كسانی كه از او جدا شدند فاصله گرفتى. تو هماهنگ با ديگران دست از يارىاش كشيدى و با ديگر خيانتكنندگان خيانت كردى. نه پسر عمويت را يارى كردى و نه امانتها را رساندى.
گويا تو در راه خدا جهاد نكردى و برهان روشنى از پروردگارت ندارى! و گويا براى تجاوز به دنياى اين مردم نيرنگ مىزدى و هدف تو آن بود كه آنها را بفريبى و غنائم و ثروتهاى آنان را در اختيار گيرى؛ پس آنگاه كه فرصت خيانت يافتى، شتابان حملهور شدى و با تمام توان اموال بيتالمال را كه سهم بيوه زنان و يتيمان بود، مانند گرگ گرسنهاى كه گوسفند زخمى يا استخوان شكستهاى را مىربايد، به يغما بردى و آنها را به سوى حجاز با خاطرى آسوده، روانه كردى، بىآن كه در اين كار احساس گناهى داشته باشى! دشمنت بىپدر باد، گويا ميراث پدر و مادرت را به خانه مىبرى! سبحاناللّه!!
آيا به معاد ايمان ندارى و از حسابرسى دقيق قيامت نمىترسى؟ اى كسى كه در نزد ما از خردمندان به شمار مىآمدى، چگونه نوشيدن و خوردن را بر خود گوارا كردى در حالى كه مىدانى حرام مىخورى و حرام مىنوشى؟! چگونه با اموال يتيمان، مستمندان، مؤمنان و مجاهدان راه خدا، كنيزان مىخرى و با زنان ازدواج مىكنى كه خدا اين اموال را به آنان وا گذاشته و اين شهرها را به دست ايشان امن فرموده؟!
پس از خدا بترس و اموال آنان را باز گردان و اگر چنين نكنى و خدا مرا فرصت دهد تا بر تو دست يابم، تو را كيفر خواهم كرد كه نزد خدا عذر خواه من باشد و با شمشيرى تو را مىزنم كه به هركس زدم وارد دوزخ شد!
سوگند به خدا! اگر حسن و حسين(ع) چنان مىكردند كه تو انجام دادى، از من روى خوش نمىديدند و به آرزو نمىرسيدند تا آن كه حق را از آنان پس بگيرم و باطلى را كه به دستم پديد آمده، نابود سازم!
به پروردگار جهانيان سوگند! اگر آنچه كه تو از اموال مسلمانان به نا حق بردى، بر من حلال بود، خشنود نبودم كه آن را ميراث باز ماندگانم قرار دهم؛ پس دست نگهدار و بينديش، فكر كن كه به پايان زندگى رسيدهاى و در زير خاكها پنهان شده و اعمالت را بر تو عرضه داشتند؛ آنجا كه ستمكار با حسرت فرياد مىزند و تباه كننده عمر و فرصتها، آرزوى بازگشت دارد؛ اما «راه فرار و چاره مسدود است»!(نامه ۴۱ نهجالبلاغه)
گزارشى از تو به من دادند كه اگر چنان كرده باشى، خداى خود را به خشم آوردهاى و امام خويش را نافرمانى كردهاى؛ خبر رسيد كه تو غنيمت مسلمانان را كه نيزهها و اسبهايشان گرد آورده و با ريخته شدن خونهايشان به دست آمده، به اعرابى كه خويشاوندان تو هستند و تو را برگزيدند، مىبخشى! به خدایى كه دانه را شكافت و پديدهها را آفريد، اگر اين گزارش درست باشد، در نزد من خوار شده و منزلت تو سبك شده است! پس حق پروردگارت را سبك مشمار و دنياى خود را با نابودى دين آباد نكن كه در اين صورت زيانكارترين انسانى. آگاه باش! حق مسلمانانى كه نزد من يا پيش تو هستند، در تقسيم بيت المال مساوى است، همه بايد به نزد من آيند و سهم خود را از من گيرند. (نامه ۴۳ نهجالبلاغه)
اما بعد! سستى انسان در انجام كارهایى كه بر عهده اوست و پافشارى در كارى كه از مسئوليت او خارج است، نشانه ناتوانى آشكار و انديشه ويرانگر است. اقدام تو به تاراج مردم قرقيسا(شهری در منطقه بينالنهرين) در مقابل رها كردن پاسدارى از مرزهایى كه تو را بر آن گمارده بوديم، در حالی كه كسى در آنجا نيست تا آنجا را حفظ كند و سپاه دشمن را از آن مرزها دور سازد، انديشهاى باطل است. تو در آنجا پلى شدهاى كه دشمنان تو از آن بگذرند و بر دوستانت هجوم آورند؛ نه قدرتى دارى كه با تو نبرد كنند و نه هيبتى دارى كه از تو بترسند و بگريزند؛ نه مرزى را مىتوانى حفظ كنى و نه شوكت دشمن را مىتوانى در هم بشكنى؛ نه نيازهاى مردم ديارت را كفايت مىكنى و نه امام خود را راضى نگه مىدارى!(نامه ۶۱ نهجالبلاغه)
همانطور كه ملاحظه میشود در اين نامه اميرالمؤمنين(ع) كسی را مورد نكوهش قرار داده كه میتوان گفت كه از خواص اصحاب حضرت بوده است. «كميلبنزياد» كه دعای شريف كميل منسوب به وی است و اميرالمؤمنين(ع) اين دعا را به وی آموخت. اين توبيخ، گويای اين است كه اميرالمؤمنين(ع) با احدی تعارف نداشته است.
اما بعد! همانا، شايستگى پدرت مرا نسبت به تو فريفت و گمان كردم همانند پدرت هستند و راه او را مىروى؛ ناگهان به من خبر دادند كه در هواپرستى چيزى فروگذار نكرده و توشهاى براى آخرت خود باقى نگذاشتهاى! دنياى خود را با تباه كردن آخرت، آباد مىكنى و براى پيوستن با خويشاوندانت از دين خدا بريدهاى! اگر آنچه به من گزارش رسيده، درست باشد.
شتر خانهات و بند كفشت، از تو با ارزشتر است و كسى كه همانند تو باشد، نه لياقت پاسدارى از مرزهاى كشور را دارد و نه مىتواند كارى را به انجام رساند يا ارزش او بالا رود يا شريك در امانت باشد يا از خيانتى دور ماند؛ پس وقتی اين نامه به دست تو رسيد، نزد من بيا. انشاءاللّه.(نامه ۷۱ نهجالبلاغه)
«سيد رضی» منذر كسى است كه اميرمؤمنان(ع) در باره او فرمود «آدم متكبرى است، به دو جانب خود مىنگرد و در دو جامه كه بر تن دارد، با تكبر راه میرود و پيوسته بر بند كفش خود مىدمد كه گردى بر آن ننشيند!»
«علىبنابى رافع» كه در بيتالمال اميرالمؤمنين(ع) خدمت مىكرد میگويد «دختر حضرت يك گردنبند مرواريد در ايام عيد قربان به امانت تضمين شده از من گرفت كه پس از سه روز آن را بازگرداند». على(ع) آن را برگردن وى ديد و از او پرسيد «اين گردنبند را از كجا آوردهای؟» او گفت «از علیبنابی رافع» عاريه گرفتهام تا در روز عيد قربان با آن زينت كنم و بعداً آن را برگرداندم؛ پس اميرالمؤمنين(ع) مرا احضار كرد و فرمود «در مال مسلمانان خيانت مىكنى ای پسر ابی رافع؟!»
گفتم «پناه بر خدا از اين كه در مال مسلمين خيانت كنم!» حضرت فرمود «پس چرا گردنبندی را كه در بيتالمال مسلمين بود، بدون اجازه من و بدون رضايت مسلمين به دختر اميرالمؤمنين عاريه دادی؟»
گفتم «يا اميرالمؤمنين! او دختر شماست و از من خواست كه گردنبند را به او عاريه دهم تا زينت كند، من هم به او عاريه دادم؛ آن هم عاريه تضمين شده كه برگرداند و از مال خودم تضمين كردم و بر من واجب است كه سالم آن را به جايش برگردانم».
حضرت فرمود «همين امروز آن را باز گردان و اگر بار ديگر چنين كاری كنى به كيفر من گرفتار خواهى شد!» سپس فرمود «اگر دخترم اين گردنبند را جز به صورت امانت تضمين شده گرفته بود، نخستين زن، از بنىهاشم بود كه دستش به جرم سرقت بريده مىشد».
اين مطلب به گوش دختر حضرت رسيد و عرض كرد «يا اميرالمؤمنين! من دختر شما هستم، چه كسی شايستهتر از من در استفاده از اين گردنبند است؟» على(ع) به او فرمود «اى دختر علىبنابىطالب! از قبول حق روگردان نباش! آيا همه زنان مهاجر در اين عيد از چنين گردنبندى استفاده مىكنند؟!» *تهذيبالاحكام/شيخطوسی/دارالكتب الاسلاميه/ج۱۰/ص۱۵